به گزارش روابط عمومی دانشگاه، به همت معاونت پژوهشی دانشگاه ادیان و مذاهب کرسی علمیـترویجی با عنوان «گذر از نهیلیسم معرفتی به نهیلیسم وجودی: روایتمندی و تقریری نوین از پوچی»، با ارائه دکتر وحید سهرابیفر، دانشیار گروه فلسفه دین دانشگاه ادیان و مذاهب، و نقد پروفسور محمد لگنهاوزن، استاد برجسته مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره)، برگزار شد.
از استیس تا نیگل؛ سه تقریر از پوچی
دکتر وحید سهرابیفر در آغاز این نشست، با اشاره به جایگاه مسئله معنای زندگی در فلسفه معاصر، سه تقریر اثرگذار از پوچی را مرور کرد. وی در توضیح دیدگاه والتر استیس در کتاب «انسان در برابر تاریکی» (Man Against Darkness) گفت: در قرائت مورد بحث، تفسیر مکانیکی از جهان، تصویر غایتمند پیشامدرن را به چالش میکشد. بر این اساس، هنگامی که برای جهان غایت و مقصدی در نظر گرفته نشود، جایگاه زندگی انسان در یک طرح غایتمند کیهانی نیز محل پرسش قرار میگیرد.
دکتر سهرابیفر سپس به آلبر کامو و کتاب «افسانه سیزیف» (The Myth of Sisyphus) پرداخت و توضیح داد: پوچی در اندیشه کامو، از رویارویی نیاز انسان به معنا، عدالت و پاسخ با سکوت جهان پدید میآید؛ بنابراین، مسئله صرفاً فقدان غایت در جهان نیست، بلکه نسبت میان طلب انسانی و جهانی است که پاسخی متناسب به این طلب نمیدهد.
وی در تبیین دیدگاه توماس نیگل در مقاله «امر پوچ» (The Absurd)، کانون بحث را به درون وضعیت انسانی منتقل کرد و افزود: انسان زندگی و تعهدات خود را جدی میگیرد، اما همزمان میتواند از منظر دیگری به مبانی همین جدیت بنگرد و آنها را زیر سؤال ببرد. تنش میان جدیت عملی و توانایی تردید در مبانی آن، زمینه تقریر نیگل از پوچی را فراهم میکند.
انسان بهمثابه موجود روایی؛ از رخدادهای پراکنده تا خودفهمی
ارائهدهنده در ادامه، تقریر پیشنهادی خود را بر مفهوم روایتمندی (Narrativity) بنا کرد. او با تفکیک «رخداد» از «روایت» توضیح داد: روایت، صرفاً فهرستی از اتفاقات نیست؛ بلکه با برقرار کردن پیوند میان رخدادها، آنها را در قالب کلیتی معنادار و فهمپذیر سامان میدهد. برای نمونه، از دست دادن شغل و بازگشت به دانشگاه، هنگامی به روایت تبدیل میشود که فرد آنها را آغاز یافتن مسیر تازه زندگی خود بداند.
وی گزینشگری، وحدتبخشی، پیروی از الگوهای آشنای داستانی و بازنگری در بازگویی را از ویژگیهای مهم روایت برشمرد و افزود: روایتکننده برخی رخدادها را برجسته و برخی را حذف میکند؛ تجربههای پراکنده را به هم پیوند میدهد و گاه آنها را در الگوهایی چون غلبه بر موانع یا رستگاری پس از رنج جای میدهد.
دکتر سهرابیفر همچنین به امکان قصهپردازی ناخودآگاه (Confabulation) اشاره کرد؛ وضعیتی که در آن، فرد خلأهای حافظه یا اطلاعات خود را بیآنکه آگاهانه قصد دروغگویی داشته باشد، با جزئیات و پیوندهایی تأییدنشده پر میکند.
به گفته وی، اهمیت این ویژگیها از آن روست که روایتها در شکلگیری هویت، داوریهای اخلاقی و فهم معنای زندگی نقش دارند. انسان از طریق روایت، گذشته، تعهدات و افق آینده خود را به یکدیگر مرتبط میکند؛ هرچند تعمیم روایتمندی به همه انسانها، خود موضوع اختلافنظر فلسفی است.
از آسیبپذیری معرفتی روایت تا تهدید معنای زندگی
دکتر سهرابیفر مسئله اصلی خود را در پیوند سه ادعا صورتبندی کرد: وابستگی گسترده خودفهمی انسان به روایت؛ آسیبپذیری روایتها در برابر گزینش، تحریف و خودفریبی؛ و ضرورت برخورداری معنای زندگی از مؤلفهای عینی.
وی برای توضیح مؤلفه سوم، به دیدگاه ترکیبی سوزان ولف ارجاع داد و تشریح کرد: معناداری حاصل پیوند کشش و درگیری شخصی با اموری دارای ارزش عینی است. بر این مبنا، صرف احساس معناداری یا رضایت فردی کافی نیست؛ موضوع دلبستگی انسان نیز باید واجد ارزشی فراتر از ترجیح شخصی باشد.
پرسش ارائهدهنده این بود که اگر روایتهای زندگی نتوانند پیوند قابلاعتمادی با واقعیت برقرار کنند، چگونه میتوان اطمینان یافت معنایی که بر آنها بنا شده، صرفاً حاصل توهم یا خودفریبی نیست؟ در این صورت، تردید در اعتبار روایت میتواند از سطح معرفتشناسی فراتر رود و بنیانهای وجودی زندگی فرد را با پرسش مواجه کند.
راه پیشنهادی؛ گذار از معرفت گزارهای به فهم کلاننگر
دکتر سهرابیفر برای مواجهه با این مسئله، دو مسیر مرتبط پیشنهاد کرد: حرکت از تأکید انحصاری بر معرفت گزارهای به سوی فهم کلاننگر و اتخاذ تلقی فروتنانهتری از دستیابی به حقیقت.
او توضیح داد که فهم، ناظر به دریافت روابط، پیوندها و ساختار کلی یک موضوع است و لزوماً به بازنمایی همه جزئیات وابسته نیست. نقشه شهر، نمونهای از چنین بازنماییای است: بسیاری از ویژگیهای شهر را حذف میکند، اما با نشان دادن مسیرها و ارتباط آنها، راهیابی را ممکن میسازد.
بر این اساس، روایتها نیز ممکن است با وجود کاستیهای جزئی، درکی راهگشا از زندگی فراهم کنند. البته چنین رویکردی مستلزم پذیرش محدودیتهای شناخت و پرهیز از ادعای دستیابی به تصویری نهایی و مصون از خطاست.
گزینشگری لزوماً به معنای بیاعتباری نیست
پروفسور محمد لگنهاوزن در آغاز نقد خود، پیوند دادن مسئله معرفتی خودفهمی با پرسش وجودی معنای زندگی را از امتیازهای مهم ارائه دانست و پیشنهاد گذار از معرفت به فهم را مسیری امیدبخش برای توسعه این پژوهش ارزیابی کرد.
نقد اصلی او متوجه انتقال از محدودیتهای روایت به نتیجه پوچی بود. وی میان سه ادعا تمایز گذاشت: روایتها گزینشی و در معرض تحریفاند؛ بازنمایی کامل و بینقصی از واقعیت تضمین نمیکنند؛ و زندگی مبتنی بر آنها، به همین سبب، پوچ است. به اعتقاد او، پذیرش دو ادعای نخست، برای اثبات ادعای سوم کفایت نمیکند.
پروفسور لگنهاوزن تأکید کرد: باید گزینش موجه را از گزینش ناموجه جدا کرد. روایت میتواند با حذف شواهد ناسازگار، گمراهکننده شود؛ اما گاهی انتخاب امور مرتبط و کنار گذاشتن جزئیات نامرتبط، دقیقاً شرط فهمیدن است.
وی با استفاده از تمثیل مدل علمی و نقشه توضیح داد: مدلها همه ویژگیهای موضوع را بازتولید نمیکنند؛ بلکه با سادهسازی و تمرکز بر روابط مرتبط، امکان فهم را فراهم میآورند. بنابراین، ارزش معرفتی یک بازنمایی را نمیتوان صرفاً با میزان جامعیت آن سنجید.
کاترین الگین و امکان فهم از طریق بازنماییهای ناکامل
ناقد نشست در ادامه، مطالعه آثار کاترین الگین، بهویژه کتاب True Enough، را برای بسط این پژوهش پیشنهاد کرد. وی توضیح داد که در رویکرد الگین، بازنماییهای آرمانیشده یا ناکامل میتوانند با وجود نداشتن انطباق لفظبهلفظ در همه جزئیات، به فهم معتبر کمک کنند.
پروفسور لگنهاوزن بر همین اساس، روایت را نهفقط بستری برای خطا، بلکه ابزاری برای شناسایی و اصلاح خطا دانست. گفتوگو، مواجهه با شواهد تازه و شنیدن تجربههای نادیدهگرفتهشده میتواند روایت فردی یا جمعی را دقیقتر و روشنتر کند.
او همچنین پرسش درباره معیار تفکیک عناصر مرکزی و پیرامونی فهم را پیش کشید و افزود: اگر خطا در جزئیات پیرامونی پذیرفتنی است، باید روشن شود چه چیزی مرکزی و چه چیزی پیرامونی محسوب میشود.
در صورتبندی جایگزین وی، شاید آنچه انسان را در معرض پوچی قرار میدهد، صرف خطاپذیری روایتها نباشد، بلکه نپذیرفتن این خطاپذیری و اصرار بر نهایی بودن خودفهمی باشد. از این منظر، جستوجوی مستمر برای اصلاح روایت زندگی، خود میتواند بخشی از زندگی معنادار باشد.
حقیقت بهمثابه مسیر؛ از فهمیدن تا جهتیابی
در بخش پایانی نشست، دکتر سهرابیفر تصریح کرد که مقصود او ارائه برهانی قطعی برای پوچی زندگی نبوده است. او آسیبپذیری روایتها را مسئلهای نیازمند توجه و بررسی دانست، نه دلیلی که بهتنهایی بیمعنایی زندگی را اثبات کند.
وی ضمن استقبال از منابع پیشنهادی لگنهاوزن، نقد مربوط به معیار تمایز عناصر مرکزی و پیرامونی فهم را وارد دانست و بر ضرورت بررسی بیشتر آن تأکید کرد. سهرابیفر همچنین پیشنهاد کرد حقیقت، بهجای مقصدی نهایی و یکباره دستیافتنی، در قالب مسیری مستمر برای بازنگری و اصلاح فهم در نظر گرفته شود.
پروفسور لگنهاوزن در آخرین ملاحظات خود، با ارجاع به امبر گریفین و بحث جهتیابی وجودی (Existential Orientation)، افزود که حتی برخورداری از معرفت و فهم نیز تمام نیاز انسان برای زندگی معنادار را تأمین نمیکند. داشتن نقشه کافی نیست؛ فرد باید جایگاه خود را در آن بشناسد و بداند چگونه از آن برای ادامه مسیر استفاده کند.
وی با تأکید بر ظرفیت فلسفی این طرح، توسعه آن در قالب کتاب را پیشنهاد کرد. بدینترتیب، نشست با برجسته شدن این افق پژوهشی پایان یافت که مسئله معنا، تنها به اعتبار روایتهای ما مربوط نیست؛ بلکه به توانایی نقد، اصلاح و بهکارگیری آنها برای جهتیابی در زندگی نیز وابسته است.
گفتنی است دبیری علمی این نشست را دکتر محسن محصل یزدی، دکترای دینپژوهی، بر عهده داشت. این سلسلهکرسیها به بررسی پیوند میان محدودیتهای معرفتی روایتهای انسانی و مسئله معنای زندگی اختصاص یافته است. پرسش محوری نشست این بود که اگر خودفهمی انسان بر روایتهایی گزینشی و خطاپذیر استوار است، آیا این آسیبپذیری معرفتی، معناداری زندگی را نیز تهدید میکند؟ ارائه و نقد این دیدگاه، بحث را به امکان دستیابی به فهمی اصلاحپذیر از خویشتن و نقش آن در مواجهه با پوچی کشاند.