دلنوشته «طلعت آن شعاع محو در خورشید»

تاریخ انتشار:

یتیم و بغض در گلو و زبانم الکن است. چشمانم تار می‌بیند؛ نه از گرد ماتم، که از شدت نوری که زمین را شکافته. چگونه مُشَیِّع خورشید باشیم؟ ما سایه‌ای بیش نبودیم و اینک در غیاب آفتاب، محو می‌شویم.

او را می‌برند، اما نه به سوی خاک. این تشییع نیست، «اِسراء» است؛ از مسجدالاقصای کشور دوست ایران تا قاب قوسین او ادنیٰ عرش در هم‌جواری هشتمین خورشید. حالا بر دوش ماست نه یک پیکر، که عَلمی که در باد فتنه‌ها خم نشد. سبک‌بارتر از همیشه می‌رود؛ او دیگر قفس تن را شکسته است.

از این مرد چه دیدیم جز «زهد دنیایی» و «کوثر عقبایی»؟ سیادتش در سجاده‌ی نیمه‌شب و قنوت‌های بی‌ریایش منعقد بود. به ما آموخت عرفان، نه عزلت در کنج حجره، که بودن در میان خلق است و نخوردن از دریای شور دنیا. او «صوفی مسلخ عشق» عصر ما بود؛ خرقهٔ پشمینه بر جسم، و ردای بلند ولایت بر جان داشت.

ای شهید زندهٔ تاریخ! تو را در حیات نیز زیارت می‌کردیم، چه رسد به این لحظهٔ وصل. تو ابراهیم بت‌شکن بودی. این اشک‌ها را ببین! این سیل، تبر بنیان‌کن هر ستمی است. آقای من! راه تو همان راه مولایمان علی (علیه‌السّلام) است و ما با پای برهنه می‌آییم، که برای بیعت دوباره.

بگذار جهان ماتم‌زده شود، که تو خود عزا را به عزا بدل کردی. اشک‌های ما قطرات وضویی است برای نمازی که فردا به امامت روح بلندت در صفوف جهاد خواهیم خواند. این پیکر مطهر که در خاک می‌رود، دانه‌ایست؛ پس کیست که نداند از این دانه، هزاران نهضت خواهد رویید؟

خود گفتی: «أینما تولّوا فثَمَّ وجه الله.» پس در این تربت پاک، رو به کدامین قبله قامت ببندیم؟ تو گفتی: «من در زیر بیرق حضرت عباسم، و از زیر آن بیرون نمی‌آیم.» همین‌جا، میان این سربندهای خونین و مشت‌های گره‌کرده، با علمدارمان عهد می‌بندیم که «جلوهٔ محبوب» را در ادامهٔ راهت بجوییم و جان بر کف، لبیک‌گوی خلف صالحت امام سیدمجتبی عزیز باشیم.

ملائک، تو را طواف عشق می‌دهند در عرفات کوفه و سعی صفا و مروهٔ بین‌الحرمین، و پایان این طواف، مشهد است؛ پناه غریبان. در جوار پنجرهٔ فولاد امام رئوف (علیه‌السّلام) سکنی می‌گزینی. چه غریبانه و چه آشنا! از این پس، هر زائری بر تربت تو نیز سلام خواهد گفت: «السَّلامُ علیکَ یا شمسَ الایامِ فی غیبتِ کبری.»

اما ای سید شهید! این ناله‌ها را نشانهٔ شکست مگیر. این خروش، غرّش تجدید بیعت است. ما همان امت بی‌قراریم که چهار ماه شب‌ها نخوابیدیم و قسم می‌خوریم راهت گم نشود. تو رفتی، اما پسرت امام ماست. تو رفتی، اما در میان ما امام زمانی (ارواحنا فداه) نفس می‌کشد که وعده‌اش نزدیک است. این ماتم، بشارت تولدی دوباره است. به امید آن صبح که در قدس شریف، پشت سر اماممان سید مجتبی و در رکاب صاحب‌الامر (عجل‌الله‌تعالى‌فرجه)، نماز فتح را بخوانیم و نوید ظهور را به گوش عالم برسانیم.

سلام بر تو، ای زمزم حکمت، ای روح‌الله. سلام بر تو ای شعاع محو در خورشید. سلام بر نور چشمانت امام مجتبی عزیزمان، و بر صاحب‌الامر که طلوعش نزدیک است. و سلام بر این راه بی‌پایان.

روحت با سرور صدیقین محشور باد.
خادم انجمن عرفان _ نفیسه عقدائی

مطالب مشابه