«اضعف الايمان» پاسخگو نیست
بیایید با تمام وجود برخیزیم؛ با جان و تن، با صدا و اندیشهمان، برای اعتلای کلمةالله و برای سنگسار کردن شیاطینِ زمین.
به گزارش روابط عمومی دانشگاه؛ دکتر میثم ایرانی، عضو هیئت علمی دانشگاه ادیان و مذاهب در یادداشتی با عنوان «اضعف الايمان» پاسخگو نیست، آورده است:
خواب راحتی نداشتم؛ هر از گاهی از خواب میپریدم. اخبار جنگی که از صبح آغاز شده بود، به خوابهایم رخنه میکرد تا به من هجوم بیاورد. اینهمه کینه و دشمنی برای چیست؟ فقط به این خاطر که میخواهیم آزاد باشیم و در زندگی علمی و عملیمان به آنها وابسته نباشیم؟ یا چون پایبند به اصولی هستیم که با نیتهای شیطانیشان در تضاد است؟ صدها پرسش در لابهلای افکار و رؤیاهایم پرسه میزد؛ پرسشهایی از گذشته، سؤالاتی دربارهی حال و دغدغههایی برای آینده. آیندهی خودم، خانوادهام، کشورم و آیندهی جهان.
زنگ تلفن به صدا درآمد. در میانهی خواب و بیداری، بهسختی چشمانم را باز کردم. سعی کردم به صفحهی گوشی نگاهی بیندازم تا ببینم چهکسی تماس گرفته است. پدرم بود. قطعاً زنگ زده بود تا برای سحری بیدارم کند؛ چرا که بعضی روزها با صدای زنگ ساعت بیدار نمیشدم، به همین خاطر از او خواسته بودم تماس بگیرد تا مطمئن شود خواب نماندهام. با صدایی بریدهبریده و خوابآلود جواب دادم:
– سلام.
– علیکالسلام، بیدار شدی؟
– بله، دستت درد نکند.
– خداحافظ.
– خدانگهدار.
این مکالمه تنها چند ثانیه طول کشید؛ هدف فقط بیدار کردن من بود و نیازی به طولانی شدن تماس نبود.
از بستر برخاستم. در تاریکی راهم را به سمت تلویزیون پیدا کردم و کنترل را در دست گرفتم. این کارِ هرروزم بود؛ تلویزیون را روشن میکردم تا خانواده با صدای دعاهایی که پیش از اذان صبح پخش میشد، بیدار شوند. و از آنجا که آخرین شبکهای که پیش از خواب میدیدم شبکهی خبر بود، با فشردن دکمهی روشن، همان شبکه شروع به پخش اخبار کرد.
اما… چه میدیدم؟ این چه خبری بود که با تیتر «فوری» نقش بسته بود؟ شاید هنوز در یکی از همان کابوسهای نیمهشبم دستوپامیزدم. محال است این خبر واقعیت داشته باشد. حتماً اشتباه میبینم.
«فوری: رهبر امت… به شهادت رسید»
نه! نه! لا حول و لا قوة الا بالله!
نتوانستم خودم را کنترل کنم. صدای گریهام بلند شد و صدای بر سر و سینه زدنم، سکوتِ سنگینِ خانه را درهمشکست. خانواده بیدار شدند، اما نه با صدای دعا و تلاوت قرآن؛ آنها با گریه و فریادهای من شوکه شده بودند. همسرم سراسیمه به سویم دوید:
– چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
ناگهان چشمش به صفحهی تلویزیون افتاد و صدای شیون او هم به هوا خاست.
چه بر سرمان آمد؟ چه بر سرمان خواهد آمد؟ کارمان تمام شد؟ آیا قیامت فرارسیده است؟ این دشمن خونخوار چگونه توانست چنین بلایی بر سر ما بیاورد؟ چرا خداوند پیش از آنکه دست به چنین جنایت شنیعی بزنند، آنها را به طوفان یا زلزلهای گرفتار نکرد؟
دقیقهها بهسرعت گذشت تا اینکه ندای آسمانیِ «حي على الفلاح» طنینانداز شد، درحالیکه ما روی زمین در دریایی از اندوه و مصیبت غرق بودیم. سفرهی سحری جمع شد، خالی از هر غذایی و تنها لبریز از اشکهایمان. هیچکداممان نتوانستیم لقمهای سحری بخوریم. حالوروزِ اسفباری داشتیم؛ همه فقط گریه میکردند و شیون سرمیدادند. در آن لحظات، هقهقِ گریه تمام کلمات را بلعیده بود و اشک، به تنها زبانِ میان ما بدل شد.
جنگِ ویرانگر از یک سو و شهادت رهبر از سوی دیگر، شرایط و تصمیمگیری را بهشدت دشوار میکرد. چه میشد اگر گروهکهای تروریستی، تجزیهطلبان و دشمنان انقلاب هم در میدان دست به تحرکاتی میزدند؟ بیشک این امر، نمک بر زخممان میپاشید و دردمان را افزون میکرد.
همه باید به وظیفهی خود عمل کنند؛ نیروهای مسلح به دفاع از آب و خاک و ناموسمان ادامه میدهند، و ما نیز باید دست به انتخاب بزنیم: با حق هستیم یا با باطل؟ آیا در کنار علی، حسن و حسین (علیهمالسلام) خواهیم ایستاد یا با معاویه، یزید، خوارج و صهیونیستها همراه میشویم؟ در چنین بزنگاههایی، کسی که در برابر حق سکوت کند، شیطانی لال است. اگر برای یاری حق به پا نخيزی، ناخواسته در سپاه باطل قرار گرفتهای.
موضع ما باید کاملاً شفاف باشد. امروز دیگر کافی نیست که فقط دلمان با حق باشد؛ با «ضعیفترین مرتبهی ایمان» نمیتوان حماسه و افتخار آفرید. جبههی حق باید از هر زمان دیگری استوارتر باشد؛ باید از نظر عِدّه و عُدّه، و در گفتار و کردار قدرتمند باشد. نباید بگذاریم خونِ شهید پایمال شود. و اینبار صحبت از چه شهیدی است! رهبر امت؛ یا بهتر بگویم، رهبری که خود یک امت بود.
همه باید به حرکت درآیند؛ ای صاحبان قلم، جوهرتان گلولهی شماست! ای صاحبان اندیشه، آگاهیتان مهمات شماست! ای صاحبان ثروت، میدانهای انفاق شما را فرامیخوانند! و هر گامی که در کوی و برزن برمیداریم تا میدان خالی نماند، موشکی است بر قلب دشمن متجاوز.
پس بیایید با تمام وجود برخیزیم؛ با جان و تن، با صدا و اندیشهمان، برای اعتلای کلمةالله و برای سنگسار کردن شیاطینِ زمین. پس سستی نورزید و اندوهگین مباشید، که بیشک صبح پیروزی نزدیک است.