سفرنامه‌ای از قلب کوهستان

تاریخ انتشار:

مسیر خانه تا دانشگاه را، که همیشه با گام‌هایی تکراری طی می‌شد، این بار با ضرب‌آهنگی تند پیمودم؛ ضرب‌آهنگی که از تپشی بی‌قرار برای چشیدن طعم جاده برمی‌خاست.

به گزارش روابط عمومی دانشگاه؛ معصومه محمودی، دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات فارسی در یادداشتی با عنوان «سفرنامه‌ای از قلب کوهستان»آورده است:

فصل نخست: میعادگاهی در آستانه پگاه
جمعه بود. ساعت، به وقت انتظار، روی عدد ۹ ایستاده بود. روزی که زمان در خلسه‌ای کشسان فرو می‌رفت. کوله‌پشتی‌ام را نه از اسباب سفر، که از بذرهای اشتیاق و جوانی آکنده بودم. مسیر خانه تا دانشگاه را، که همیشه با گام‌هایی تکراری طی می‌شد، این بار با ضرب‌آهنگی تند پیمودم؛ ضرب‌آهنگی که از تپشی بی‌قرار برای چشیدن طعم جاده برمی‌خاست.

فصل دوم: همراه همسفران
«مدیر سفر»، نخستین طلیعه‌ی انسانی راه ما بود؛ نمودی آرام و اطمینان‌بخش که همچون کلیدداری دانا، قصر خاطرات و رفاقت را به روی ما گشود. سفری ژرف، در گذر از اعماق همدلی و همراهی، آغاز می‌شد.

فصل سوم: پیوند ناگزیر دو مسافر
در میان همان سکوت انتظار، سایه‌ای دیگر بر صحنه افتاد. گویی از اقلیمی دیگر آمده بود: «خانم توکلی»، مسافری از قلب کویرِ کرمان. عجیب‌تر از زادگاهش، رشته‌ی تخصصی‌اش بود: «دکترای وهابیت‌شناسی». دیگر غریبه نبودیم. گویی هر دو، واژه‌هایی کلیدی از جمله‌ای نانوشته بودیم که سرانجام یکدیگر را یافته بودیم تا این سفر را با هم آغاز کنیم.

فصل چهارم: پیوند روح‌ها
سرانجام همگی گرد آمدیم. با ندای صلوات و دعای خیرِ حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی کرمی، اتوبوس به حرکت درآمد و جاده، مهمان حضورمان شد.

فصل پنجم: طواف بر آستان آسمان
پیش از آنکه شهر ما را برباید، اراده کردیم تا در پای بلندترین ستون شهر، یعنی بارگاه مطهر شهیدان گمنام شهر کهک، توقفی کنیم. آنجا در آغوش کوه، جایی که گویی نوک قله خورشیدی خاموش بود، سرمای نیش‌دار باد با ذکر صلوات درهم آمیخت. بر اباعبدالله سلام کردیم. ما قطره‌های کوچک دعا بودیم که برای فرج، سلامتی رهبر و سرفرازی میهن، بر مزار آن وارستگان باریدیم.

فصل ششم: در خانه سکوت ملاصدرا
از کوچه‌های سرد کهک، به عمق خانه‌ای تاریخی قدم نهادیم: موطن ملاصدرا، آن حکیم یگانه. در میان ابزار کارِ خاموش و ساده‌اش، عظمت رنج اندیشه‌اش هویدا بود.

فصل هفتم: نوشیدن از جام دوغ میزبان
آش دوغ خوش‌عطر و گرمی که آقای فخرآذر برایمان آماده کرده بود، نماد تجلی هنر سادگی و اصالت بود. در طعم ترش و ملایم آن، گویی صدای طبیعت و گذر ایام طنین انداخته بود. آن غذا نه تنها جسم، که جان را نیز تازه کرد و درس بزرگی به همراه داشت: در جهانِ پرزرق و برق امروز، گاه زیبایی و معنا در نهایت سادگی و بی‌آلایشی پنهان است.

فصل هشتم: اوج پرچم
از طعم اصالت، به سوی آسمان صعود کردیم. یاران با اراده، کوه را فتح کردند و نماد وطن، پرچم سرفراز جمهوری اسلامی ایران، بر بلندای قله برافراشته شد. تجلی قدرت و عظمت کشور، این‌بار در برابر دیدگان جهان.

فصل نهم: سایه امامت و کلام آخر
پایان صعود، با فرود به ساحت قدسی امامزاده زینب خاتون شهر کهک رقم خورد. در آن فضای معنوی، امام جمعه محترم با کلامی نافذ، راهگشای مسیرهای پیش رو شد. پس از آن، میهمان بانیان محترم شدیم و ناهار را در سایه‌ی برکت آن حرم شریف تناول کردیم.

فصل دهم: وداع و زمزمه بازگشت
پس از فیض زیارت و ناهار، به اتوبوس بازگشتیم. آنجا در فضایی بسته و آرام، با سینی چای و میوه‌های شیرین از مهمانان پذیرایی شد. لحظه آخر، با نوای دلنشین جمعی از همراهان، اتوبوس، مسافران و خاطرات کهک را به سوی مقاصدشان رهسپار کرد.

photo23725947193
photo23725947193
photo23732899254
photo23732899558
photo23732901444
photo23732901898
photo23734803687
photo23734809640
photo23735794665
photo23735794740
photo23735794809
photo23735794811
photo23735794910
photo23735795027
photo23735795272
photo23735795281
photo23737725892
photo23740926934
photo23740931654
photo23741782895
photo23746643967
photo23749747781
photo23749767365
photo23749770682
photo23749940210
photo23754528406