در قلبم «الا بذکرالله تطمئن القلوب» زمزمه میشود
صدای نقاره میآید. من اولین بار است که صدای نقاره را میشنوم. ذوقزده و هراسان میشوم.
به گزارش روابط عمومی دانشگاه، زهره بهکردار، دانشجوی ارشد حقوق بین الملل، در دلنوشتهای به مناسبت سفر جمعی از دانشجویان دانشگاه ادیان و مذاهب به مشهد مقدس آورده است:
تلاش میکنم که خود را در حالتی عرفانی قرار دهم.
تلاش میکنم که خودم را در جوّ لوکیشنی که هستم قرار دهم.
اما نمیشود…
تمام سعیام را میکنم که به یاد شوقی که داشتم برای آمدن، و به یاد خواستههای قلبِ خستهام، و به یاد ارادت و مهری که همهی وجودم به صاحب این خانه دارد، اشکی بریزم…
اما تمام تلاشم بیفایده میماند.
انگار که چشمانم یخ زدهاند.
چشمها که نه… گویی کل وجودم منجمد شده.
گویی مژههایم تمامقد از جاری نشدن سیل اشک محافظت میکنند.
و چقدر، انصافاً، کارش را خوب بلد است و چقدر استوار سدِّ راه اشک شده.
بماند…
قدم میزنم…
در حریم عشق هستم.
تندتند نفس میکشم، نفسهایم عمیق است. راستش دلم میخواهد همهی هوای اینجا را تنفس کنم، میخواهم تمام سلولهای مغزم پر شوند از هوای اینجا.
دوباره قدم میزنم…
و منی که حالا از تلاش برای یک گریهی ناقابل ناامید شدهام، سعی کردم بیشتر به اکوسیستمِ اینجا توجه کنم:
بیشتر ببینم، بشنوم و فکر کنم.
دانههای برف چه معصومانه میباریدند…
نگاه میکنم… با دقت و عمیق.
همیشه معتقد بودم چشمها بیشتر برای حرف زدنند تا نگاه کردن.
همه اینجا جمعاند:
چادر به سرهای مهمانِ حرم…
عبا به تنکردهها… کتشلواریهای آنکارد…
جینپوشهای بَزَککرده…
زیر بیستسالههای پرانرژی…
راستی، چرا گمان میکردیم که نسل زدها دیگر نسل ضد هستند؟
پس اینانی که روح و سرشت پاکشان، قدمهای پر از انتخابشان را اینجا کشانده، که هستند؟
اما من فکر میکنم این جینبهتنکردهها با موهای حالتدادهشان، خودیتر از خودیتر از خودی هستند…
بگذریم…
بله، داشتم به خدمت مبارکتان عرض میکردم:
همه اینجا جمع هستند…
حتی امواج و فرکانسها، فرکانسهای مثبت و منفی.
تصمیم گرفتم با دقت بیشتری ببینم:
آدمها به هم برخورد میکردند، اما همه یکدیگر را میبخشیدند.
جای خود را به هم میدادند.
به هم خوراکی و شکلات تعارف میکردند.
همدیگر را برای پیدا کردن مسیر راهنمایی میکردند.
سلامتها بیماران را کمک میکردند.
اینجا کمتر کسی بود که چیزی گم کند و پیدایش نکند.
و خیلی صحنههای دیگر…
تمامی صحنهها را دقیق مینگرم، ناخودآگاه میایستم و دوباره قدم میزنم.
اینجا پر است از فرکانسهای مثبت و آرامشبخش.
من پیش از این هم اینجا آمده بودم، اما هیچوقت اینقدر عمیق نبودهام.
چشمانم را میبندم و بیتی زیبا از فروغی بسطامی به ذهن آشفتهام خطور میکند:
«با صد هزار جلوه برون آمدی که من / با صد هزار دیده تماشا کنم تو را.»
اما من هیچوقت اینقدر تحت تأثیر محیطی قرار نگرفته بودم.
به نظرم اینجا با همهجا فرق دارد؛ حداقل برای منی که تمام زندگیام، بودن در جایی با قداستتر از اینجا را تجربه نکرده بودم.
هوای ابری و تاریک خیالم داشت نور میگرفت.
آن لحظهها آنجا برایم نزدیکترین جا بود به آسمانِ زیبای خالق.
منی که شهرهای زیادی را رفته بودم، برایم اینجا انگار بالاتر از همهی جای ایرانِ عزیزم بود؛ برایم شده بود نقطهی اتصال مُلک و ملکوت…
شاید خندهتان بگیرد، اما اجازه بدهید لحن ادبیام را به علوم طبیعی تبدیل کنم:
من فکر میکنم که اتمهای تشکیلدهندهی اینجا، تعداد پروتون و الکترونش برابر نیست.
اینجا لوکیشنی است که اتمهایش پروتونهای خیلی خیلی بیشتری از الکترونها دارد و به خاطر همین است که ارتعاشات و جوّ اینجا مثبت است.
یا به قول همان نسل زدها: اینجا وایبش مثبت است.
بله، اینجا همه جمعاند:
حتی باد و سوز و سرما.
چادرم را که از سرم افتاده، دوباره روی سرم میکشم.
میخواهم روی سرم حائلی درست کنم که سوز سرما کمتر صورتم را اذیت کند.
سرم را پایین میاندازم، به قدمهایم نگاه میکنم که مرا تا اینجا کشانده.
غرق افکارم میشوم:
به روزهای گذشتهی عمرِ رفته فکر میکنم،
به خانوادهام،
به روزهای تلخ گذشته،
به زخمهای روحم،
به آرزوهای برآوردهنشدهام که در خیالم به داخل ضریح انداختهام.
مسیر چشمانم گنبد طلایی حرم را پیدا میکند و خیره میماند.
قفل میشود؛ دلم نمیخواهد عمق نگاهم از حرم برداشته شود. پلک نمیزنم… حتی یکبار…
سرما به عمق چشمانم نفوذ میکند.
چشمانم درد میگیرد، اما همچنان محو شکوه حریم مردی از نسل انسان ۲۵۰۰ساله هستم.
ناخودآگاه شوق قبل از آمدنم در ذهنم اکلیلی میشود و برق میزند.
قلبم سنگینی میکند.
سرم را به دیوار سرد حرم تکیه میدهم. چشمانم تار میبینند؛ انگار چیزی جلوی چشمانم را گرفته. با دست کنارش میزنم، اما هنوز هم چشمانم تار است.
چشمانم قفل شده به گنبد، اما گنبد هم تار شده.
انگار همهجا تار شده. اما اشکالی ندارد؛ برایم همین گنبدِ تار هم همهی دنیا بود…
در قلبم و زیر زبانم «الا بذکرالله تطمئن القلوب» زمزمه میشود…
صدای نقاره میآید. من اولین بار است که صدای نقاره را میشنوم. ذوقزده و هراسان میشوم.
بالاخره پلک میزنم…
چشمانم دیگر تار نیست.
گنبد دیگر تار نیست.
سدِّ مژگان میشکند و گونههایم خیس میشود…
شبنمِ اشک،
قطراتِ اشک،
و سیلِ اشک…