زیارت نگین تاج ایران

تاریخ انتشار:

خود را به حرم رساندیم. نماز مغرب را با عجله و فرادی خواندیم. دقایق پایان مضجع نورانی و آسمانی را نگاه کردیم؛ سیر نمی‌شدیم و دل نمی‌کندیم.

به گزارش روابط عمومی دانشگاه، اسد آزادی دانشجوی رشته دین پژوهی دانشگاه ادیان و مذاهب در یادداشتی با عنوان «زیارت نگین تاج ایران» آورده است:

پارسال قرار شد دبیران انجمن‌های علمی دانشگاه مشرف به زیارت آقا امام رضا (ع) شوند، اما به دلایلی این امر محقق نشد؛ اما امسال حال‌وهوایی خاص به‌وجود آمد و در روز دانشجو به‌صورت کلی قرعه‌کشی شد و تعداد ۴۰ نفر قرعه به نامشان افتاد تا راهی سفر عشق، به دیار عاشقانه مشهد مقدس شوند. باز هم به‌خاطر آشوب تعدادی آشوب‌زده با نقشه دشمن ایران و ایرانی، این سفر به تأخیر افتاد و تعدادی از قبول‌شدگان سفر، یا به عبارتی بهتر دعوت‌شدگانِ ضامن آهو، همراه نشدند. نهایتاً با حدود ۲۵ نفر راهی پایتخت معنوی ایران و محافظ ایران و نگار ایران و هستی ایران مشهد مقدس شدیم.

در این سفر معنوی دل‌سوختگان و عاشقان، با هماهنگی‌های لازم و برنامه‌ریزی معاونت محترم فرهنگی دانشجویی دانشگاه ادیان و مذاهب، جناب دکتر لطفی و مدیرکل فرهنگی، جناب دکتر شهامت، و نماینده معاونت، جناب بیگی، تدارک و مقدمات کار فراهم گشت. همچنین اطلاع‌رسانی، ثبت‌نام، وسایل مربوطه و ملزومات دیگر توسط مدیرکل ارتباطات دانشگاه، جناب آقای دکتر فخرآذر، انجام شد و نیز سرپرستی و هدایت گروه و اسلوب برنامه‌ریزی سه‌روزه به‌عهده ایشان و جناب آقای غفاری بود. از حوزه ریاست دانشگاه و حمایت‌های مادی و معنوی رئیس محترم دانشگاه ادیان و مذاهب، جناب دکتر مصطفی جعفرطیاری، تقدیر و تشکر داریم که محور اصلی این حرکت ماندگار، تاریخی، معنوی و به‌یادماندنی بود. اجر همه عزیزان با خدای مهربان و رئوف و همچنین امام رئوف و غریب و عزیز. البته آن امام همام اکنون غریب نیست و ایرانیان چون پروانه‌وار به دور شمع وجودشان در پروازند و می‌چرخند و بدان فخر و افتخار می‌کنند و می‌نازند.

به‌هرحال، با عنایت به توصیفات و توضیحات پیش‌گفته، سه‌شنبه بعدازظهر وعده‌گاه ترمینال قم بود و در مسجد ترمینال حضور به هم رساندیم. قبل از ورود به مسجد، دکتر فخرآذر را دیدم و او را در آغوش گرفتم؛ وارد مسجد شدیم، یکی پس از دیگری با همراهان آشنا شدم و عرض ارادت کردم. نماز به جماعت خوانده شد. از خصلت مؤمنین این است که پس از آشنایی اندکی و مصافحه، گویی سالیان سال با هم مأنوس و همراه بوده‌اند و احساس غربت در انجمن مؤمنان رخت برمی‌بندد.
پس از تعیین شماره صندلی‌ها، بی‌پیرایه، آراسته و پیراسته و آهسته سوار اتوبوس شدیم. باورم نمی‌شد داریم می‌رویم به پابوس هشتمین نگین هستی، سودای گیتی؛ اشک شوق بر گونه‌هایم جاری شد، تپش قلبم به آسمان رسید، رخساره‌ام زرد شد در هوای بسیار سرد زمستانی؛ اما معنویت گروه، یعنی برادران و خواهران عزیزم، گرمابخش مضاعف هوای سرد بود.

منزل به منزل، روستا به روستا، شهر به شهر، بُعد مسافت کاسته می‌شد و هر لحظه به مقصد عاشقانه و عارفانه نزدیک‌تر می‌شدیم. ساعاتی بعد برای صرف شام، سرویس بهداشتی و شست‌وشوی دستان پیاده شدیم. همراهان معنوی و گران‌قدر بیشتر با هم آشنا می‌شدند، چای آب‌جوش و تنقلات به هم می‌دادند. گروه به‌صورت جهشی ارتباط معنوی‌شان بیشتر و بیشتر می‌شد و انس‌شان با همدیگر بهتر. ناگفته نماند دو راننده خوب و باصفا نیز ما را همراهی می‌کردند.

در نیشابور، در مسجدی تاریخی، نماز صبح به‌جا آوردیم و نیز دو رکعت نماز عشق خواندیم؛ همچنین اهالی آن مسجد منور با چای و خرما از زائران و نمازگزاران پذیرایی مادی و معنوی کردند. نکته و صحنه‌ای جالب در دیوارنگاره مسجد توجه مرا به خود جلب نمود و آن این بود که فاصله کیلومتری اماکن مقدسه و عتبات عالیات و مکه مکرمه و مدینه منوره و مشهدالرضا به‌خوبی مشخص و نوشته شده بود؛ مثلاً از آن مسجد مقدس تا کربلا ۱۱۲۰ کیلومتر، البته دقیق یادم نیست و حدودی عرض می‌کنم.

این نکته را به جناب آقای فخرآذر گفتم. به شوخی نگاهی دلنشین کرد؛ گویا احساس کرد که می‌گویم چند ساعت با مشهد فاصله داریم و گفت: نگران نباش، می‌رسیم.

ساعت ۹ صبح چهارشنبه ۲۴ دی‌ماه وارد سرزمین عشق شدیم. همه دوستان و همراهان گرامی و معنوی با دیدن گنبد منور و معزز امام رضا جان (ع)، اشک شوق بر صورتشان چون ابر بهاری سرازیر شد. به رسم ادب، با تمامی اعضای جوارحی و جوانحی به امام رئوف اظهار ارادت معنوی و قلبی نمودند. سر از پا نمی‌شناختند؛ دل توی دلشان نبود که هرچه سریع‌تر به آستانه مقدس آن امام همام و ستاره درخشان نائل گردند و روح خویش را شست‌وشو بنمایند.

اما یک نکته اساسی اینجا مطرح می‌شود و آن این‌که بایستی از گروه و برنامه‌های آن تبعیت نمود که قطعاً مورد رضایت امام نیز می‌باشد. اتوبوس ساعت‌زدن وارد ترمینال مشهد شد و بعد ما را به محل استراحت در بلوار پیروزی، خیابان دعبل خزاعی پلاک ۲۷ رساند؛ یعنی شعبه دوم دانشگاه ادیان و مذاهب در مشهد مقدس.

سرپرست گروه برنامه چهارشنبه قبل از ظهر را اعلام کرد. قرار بر این شد که پس از صبحانه، غسل زیارت انجام شود و سپس نماز ظهر و عصر به حرم مشرف شویم؛ اما دقایقی بعد به پیشنهاد قسمت خواهران، برنامه تغییر کرد و قرار شد عصر همگی به زیارت برویم. عصر با مترو رفتیم و در ایستگاه شهدا پیاده شدیم و به سوی حرم، با پای دل، روانه دیار عاشقان گشتیم.

یکی از دوستان عزیز به نام سجاد مهدی کرمی، مداح اهل بیت (علیهم‌السلام) که از خوبان و پاکان بود، با خواندن زیارت و روضه و اذن ورود، دل‌های مشتاق گروه را به فیض اکمل رساند. سلام و درود خدا و امام رضا (ع) بر او باد. سپس آقای فخرآذر فرمودند که خودتان تا ساعت ۹ به محل استراحت برگردید و نیز تأکید کردند که مواظب باشید؛ چراکه متأسفانه همان‌گونه که در ابتدا بیان داشتم، این روزها ایران تجربه سختی را در حال گذران است و امپریالیسم جهانی با پیاده‌نظام نفوذی داخلی در حال فتنه و آشوب‌گری است.اما تعدادی از مردم عزیز، خصوصاً کسبه، اعتراض به گرانی و تورم دارند که انصافاً درخواست به‌حقی دارند و دولت و حاکمیت موظف به سرویس‌دهی و خدمت‌گزاری می‌باشند؛ چراکه به قول امام راحل، ملت ایران از ملت صدر اسلام بهترند.
به‌هر روی، همه اعضای گروه حدود ساعت ده به محل اسکان برگشتند و از تجربه دلنشین و زیست‌بوم پدیدارگرایی زیارت نگین تاج ایران سخن می‌گفتند و من برای همه دعا کردم. روش من بر این است که در مشاهد مشرفه و مقدسه که توفیق زیارت نصیبم می‌شود، از آدم تا خاتم، و از خاتم تا ظهور امام زمان روحی‌فداه، و اخیراً تا روز قیامت، برای همگان، انس و جن و کهکشان‌ها و همه موجودات هستی و کائنات دعا می‌کنم.

هنگام صرف شام، خاطرات زیبای دلنشین دکتر فخرآذر در ذهن‌ها و مغزها و دل‌ها تا ابد تاریخ ماندگار ماند. اکنون که این سفرنامه را می‌نگارم، دلتنگ آن ایام شدم. نگاه‌های پر از مهر و محبت غفاری و فخرآذر و شوخی‌هایی که با بنده داشتند و ابراز دلتنگی برای حقیر، فصلی بی‌بدیل از تاریخ این سفر عشق و معنوی است.

روز پنج‌شنبه نشستی علمی–گزارشی با رئیس واحد مشهد دانشگاه ادیان و مذاهب، جناب دکتر غفوری‌نژاد، داشتیم؛ مصادف با شهادت امام موسی بن جعفر (ع)، پدر بزرگوار امام رضا (ع). با سخنان علمی و دقیق دکتر پیرامون شخصیت امام موسی کاظم (ع) و تحلیلی تاریخی و پژوهشی، و نیز نوای گرم مداح اهل بیت (علیهم‌السلام)، دوست‌محمدی، و صدای دلنشین و روح‌انگیز جناب آقای فخرآذر، با دو گویش ترکی و فارسی که ما را به یاد نوای پرفروغ عزیزان مؤذن‌زاده اردبیلی انداخت. روحشان شاد و یادشان گرامی باد.

پس از جلسه، پذیرایی انجام شد. سپس رئیس دانشگاه واحد مشهد خداحافظی کردند و گفتند یک شب دیگر بمانید که مبعث را در پیش داریم. در ادامه برنامه، سری به کوهسنگی زدیم و با دوستان قدرت، عظمت، شوکت و خلقت خدا را در آن مشاهده و درک و فهم کردیم.

این سفر یک شگفتی نیز داشت: دو تن از سادات موسوی که دوقلو بودند، سید حسن و سید حسین، که تشخیص آن دو کمی تا قسمتی سخت، اما بسیار دلنشین و به‌انگیز بود، و دوست عزیز آن دو، سید محمدمهدی. آن سه سید اتاقشان با هم بود و مشعل فروزان این مسیر بودند.

بعد گشت و گذار در کوه‌سنگی دوباره به محل خوابگاه برگشتیم، نماز خواندیم و ناهار خوردیم و اندکی استراحت کردیم. غروب راهی حرم مطهر شدیم. در شام شهادت مظلومانه پدر امام رضا (ع) و نیز شب جمعه، دوباره به حرم مشرف شدیم و عرض تسلیت و تعزیت دادیم. هر کس در گوشه‌ای و کنجی دنج مشغول راز و نیاز با دلدار خویش بود.
پایان شب، به اتفاق دو دوست خوبم، آقایان منظوری و کرمی، به گروه پیوستیم و نیز از بیانات دکتر فخرآذر بهره‌مند شدیم که به محل استراحت ما تشریف می‌آوردند. یک جهان سپاس بیکران از لطف و وجود ایشان که علم و تجربیاتشان را به اشتراک خالصانه می‌گذاشتند.

صبح روز جمعه، صبحانه دعوت حضرت بودیم به صرف حلیم با چای و پنیر؛ آرزوی دیرینه‌ام. بعد از دعوت، که علاقه به برف دارم، برآورده شد؛ در صحن غدیر برف‌روبی کردم. آقای منظوری از من فیلم و عکس گرفت. کلی برف‌بازی کردیم. اصلاً دوست نداشتم بارش برف کم شود یا قطع شود. دو فصل پاییز و زمستان را بسیار دوست دارم؛ البته همه فصل‌ها قدرت خدا و خلقت خداست و لازمه چرخه گردش اقلیم و طبیعت است.

دوباره به زیارت رفتیم، نماز خواندیم و دعا کردیم. کم‌کم، خدای من، وقت برگشت است. دلمان تاب برگشت ندارد و اصلاً دعای وداع را نمی‌خوانم و نمی‌توانم بخوانم. دلمان گیر ضریح فولاد است؛ قلبمان چسبیده به ضریح مستطیلی و قشنگ و خوشگل مولایمان است. پاهایمان ما را یاری بیرون رفتن از بارگاه نمی‌کند. قدم‌هایمان گویا قفل شده است. دست‌هایمان تکان نمی‌خورد، تو گویی خشک شده‌اند. نفس‌ها در سینه حبس شده‌اند. چشم‌ها خیره به ضریح مطهر مانده‌اند و ردای برگشت ندارند. مغز فرمان برون نمی‌دهد. خدایا، چه کار باید کرد؟

در ایستگاه ماندن و یا رفتن به شهر خود، هم نمی‌توان رفت؛ چون دل و قلب و روح و روان و مغز همراهی نمی‌کند، و هم باید رفت؛ چون چاره‌ای نیست جز رفتن. اینجا راه‌حل چیست؟ دل را باید گره زد به پنجره فولاد و جسم را باید به اتوبوس رسانید. به‌هرحال خیلی سخت است، اما چاره‌ای جز انتخاب نیست و انتخاب معقول همان است که بیان شد.

این یک تجربه زیسته پدیدارشناسی است. با کلمات و جملات نمی‌توان حق مطلب را ادا نمود، نه این‌که نمی‌خواهیم بگوییم. بالاخره به دوستان در محل استراحت پیوستیم و ناهار خوردیم و قرار برگشت سه عصر بود که خداروشکر به شش غروب تغییر یافت. خود را به حرم رساندیم. نماز مغرب را با عجله و فرادی خواندیم. دقایق پایان مضجع نورانی و آسمانی را نگاه کردیم؛ سیر نمی‌شدیم و دل نمی‌کندیم.

اشک بر گونه‌های دوستان، اقیانوس‌ها را به شرمساری رساند و سر تعظیم در برابر اشکان دوستان فرود آوردند. یکی پس از دیگری خود را به وعده‌گاه رساندند. من نیز با جناب غفاری عزیز، مدیر تشریفات، و جناب کرمی عزیز، مداح اهل بیت (علیهم‌السلام)، سوغاتی خریدیم و با مترو به دوستان ملحق شدیم. مسیر تا حرم نسبتاً طولانی بود. شب مبعث پیامبر اعظم (ص) بود. هاج و واج مانده بودیم چه کنیم با وقت کم، با بعثت پیامبر اکرم و سفید شدن زمین و حرم از برف.
در دلمان آشوبی بس سترگ و گران‌سنگ بود. سرزمین وجودمان، آشوب شهر و شهرآشوبی بزرگ را هویدا کرده بود؛ اما آمدیم، چه آمدنی که نیامدن بسی بهتر بود.