دانشگاه ادیان و مذاهب
  ورود به سامانه
نام کاربری
 
وب سایت دانشگاه
سامانه جامع آموزش
سامانه آموزش مجازی
پست الکترونیک
کلمه عبور
AR EN FA
 
آخرین مطالب
حجت‌الاسلام والمسلمین دکتر محمد انصاری‌پور:
حدیث سلسله الذهب نشانگر ارتباط توحید و امامت است
گزارش حجت‌الاسلام دکتر شریعتمداری از نشست اسلام ـ‌ مسیحیت
از قم تا پادربورن
جلسه دفاع از رساله دکتری برگزار شد:
کنترل اجتماعی از دیدگاه فقه امامیه و شافعیه
جلسه دفاع از پایان‌نامه کارشناسی ارشد برگزار شد:
نظام موضوعات نوپدید فریضه زکات در فقه مذاهب پنج‌گانه
حجت‌الاسلام و المسلمین سید ابوالحسن نواب:
بیشتر اهل‌سنت اندونزی محب اهل‌بیت(ع) هستند
جلسه دفاع از پایان‌نامه کارشناسی ارشد برگزار شد:
ترجمه نیمه دوم از بخش اول کتاب (Code Of Jewish Law)
در پی درگذشت آیت الله العظمی حسینی شاهرودی:
پیام تسلیت رئیس دانشگاه ادیان و مذاهب

از ممتاز تا ممتاز

 
تاریخ انتشار: 1395/12/18    

از ممتاز تا ممتاز

فاطمه مریدی از دانش‌آموختگان دکتری دانشگاه ادیان و مذاهب که در بهمن ماه سال 1394 سفری به هندوستان داشته، آنچه از تجربه سفر به این کشور اندوخته در یادداشتی به قلم آورده و در اختیار سایت دانشگاه گذاشته است:

(سفر به هندوستان: 13 بهمن‌ماه 1394)

مانده‌ام اسم این نوشتار را چه بگذارم، از اسم‌ها و عبارت‌های تکراری و کلیشه‌ای چندان خوشم نمی‌آید. اصولاً چیزهای جدید و تازه را دوست دارم. مثلاً به نظرم سفرنامه هند یا هندوستان جالب نیست، احتمالاً خیلی هم تکراری است. تا کنون هزاران نفر به هند سفر کرده‌اند و پس از آن دست به قلم برده‌اند و چیزهایی از هندوستان نوشته‌اند. حتماً آنقدر زیاد است که از شماره بیرون است. نه اینکه نوشتار من چیزی والاتر وفراتر از همه آنها باشد، نه، بلکه دوست دارم کمی متفاوت باشد. حتی در اسم و رسم آن. روی اسم و رسمش زیاد فکر کردم تا اینکه از ممتاز تا ممتاز را پسندیدم. در وهله اول از کلمه «از ممتاز» کوچه ممتاز صفاییه قم، به ذهن می‌رسد و از «تا ممتاز» هم احتمالاً نام مکان یا فضایی در هندوستان. کوچه ممتاز خیابان صفاییه، گرچه هدف اصلی در این تسمیه نیست اما زیاد هم بی‌راه نیست. زیرا در حالی که این کوچه تا دانشگاه ادیان و مذاهب فاصله زیادی دارد اما تا بلوار بهار که منزل پدری من است و چهار راه قرآن و عترت که مبدأ سفر ما به هندوستان بوده است، فاصله چندانی ندارد. با این حال هدف اصلی‌ام در انتخاب از ممتاز تا ممتاز در معنای لغوی این عبارت نهفته است؛ در واقع ما از سرزمین بانویی ممتاز در قم به سرزمین بانویی ممتاز در هندوستان سفر کردیم. از محضر بارگاه ملکوتی بانو فاطمه معصومه (س)، به دیدار مرقد جبروتی بانو ممتاز در تاج محل رهسپار گشتیم.

اگر تأخیری در کار نباشد زمان پرواز 5 صبح روز 13 بهمن‌ماه است از فرودگاه مختصر و مفید امام خمینی (ره) به سمت فرودگاه دره اندر دشت دهلی نو. آقای قربانی مثل همیشه لطف کرده است و برایمان ماشینی گرفته که ما چند نفر قمی با هم به سمت فرودگاه حرکت کنیم.

به فرودگاه می‌رسیم، وارد سالن می‌شویم، می‌نشینم تا کم کم بقیه هم برسند. سرگروه جناب شرافتمند است و البته که باید منتظر ایشان بمانیم، حدود یک ساعتی صبر می‌کنیم. خانم بانکداری هم به ما ملحق می‌شود. من و خانم بانکداری از دیگران عجله بیشتری داریم و البته احساس نگرانی از اینکه قسمت‌های داخلی شلوغ‌تر باشد. سالن ورودی فرودگاه که خیلی شلوغ نیست اما از داخل هنوز خبری نداریم. چمدان‌ها را برمی‌داریم و به سمت داخل می‌رویم، چه جالب که داخل هم چندان شلوغ نیست و می‌توانیم بلافاصله کارت سوار شدن را دریافت کنیم. هنوز اذان صبح نشده اما ای کاش که شده باشد تا با آرامش بهتر و بیشتری در روی سطح زمین 2 رکعت نماز ناقابل اما دل‌چسب را اقامه کنیم.

مدت‌هاست که به دنبال سفر هند هستم. در گذشته سفر به کشورهای آسیایی و اروپایی چندی داشته‌ام، اما احساس می‌کنم جذابیت و تنوع کشورهای شرق آسیا در جای دیگری یافت نمی‌شود، البته جرقه اصلی علاقه‌ام در سفر به هند در هتلی از آمستردام شروع شد. خواستم کیف پولم را در هتل بگذارم و برای کاری به سطح شهر بروم که ناگهانی به ذهنم رسید ممکن است خطری وجود داشته باشد.

هر روز صبح خانم سیه چرده کوچک‌اندامی برای تمیز کردن اتاق و تعویض ملافه‌ها می‌آمد و من چه باشم چه نباشم کارش را می‌کرد. به هم‌اتاقی‌ام گفتم: چه کنیم، پول‌ها را با خود ببریم یا بگذاریم بماند گفت: بماند چرا ببریم، لازم نداریم. گفتم: مگر برای تمیز کردن نمی‌آید؟ گفت: می‌آید، اگر او هندی است، هندی دزدی نمی‌کند. چنان با قاطعیت و اطمینان این جمله را بر زبان آورد که مدتی مرا در فکر فرو برد. هندی دزدی نمی‌کند. زن بی‌نوایی که برای تمیز کردن سرویش‌های بهداشتی یک هتل در حومه شهر آمستردام از آن سر دنیا هزاران کیلومتر را پشت سر گذاشته و حتی با سمعک قراضه‌ای که در گوش گذارده است صدای افراد را به خوبی تشخیص نمی‌دهد اگر در اتاق تنهایی قرار گیرد که در آن چند هزار یورویی موجود باشد، دزدی نمی‌کند؟!

البته در کنار این قضیه خبرهای دیگری هم بود که انگیزه‌ام را در رفتن به هندوستان تقویت می‌کرد، جملاتی از خانم زرگر هم در ذهن داشتم که از سفر 17 روزه‌اش به هندوستان و شرق آسیا برایم تعریف کرده بود. به ایران که برگشتیم تا مدتها فقط خداوند را به خاطر کشورم، دینم و همه نعمت‌های دیگری که در ایران دارم شکر می‌کردم.

با همه این اوضاع، آمادگی کافی و وافی برای این سفر ندارم، گرچه هزینه زیادی هم در بر ندارد اما ظاهراً این هزینه ناچیز را نیز می‌بایست از دوستان به عاریت بگیرم تا سر فرصت و اندک اندک آن را بازگردانم. نگرانی خانواده هم مزید بر علت است مخصوصاً وقتی که بعضی از عزیزان آدم به نگرانی عادت داشته باشند و با هر تغییری دچار اضطراب شوند. نمی‌گویم وجود این عوامل هیچ اثری بر روحیه‌ام نگذاشته است، حتماً گذاشته اما فکر می‌کنم هم انگیزه‌ام قوی‌تر است و هم در به دست آوردن خواسته‌هایم آنقدر مصمم هستم که از خطرات استقبال کنم.

جناب آقای شرافتمند عزیز، از ابتدا تصمیم گرفت سفر راحت و بی‌دردسری داشته باشیم، لذا مایل بود و البته تلاش هم کرد که از طریق تورهای مسافرتی سفرمان به هند سر و سامان بگیرد. این در حالی بود که وعده وعیدهای جالب توجهی نیز از سمت و سوی جناب مستطاب آبادانی به ما رسیده بود. تأمین سه روز اول سفر از سوی سمینار علمی علی‌گر و سه روز دوم توسط نمایندگی جامعة المصطفی در دهلی نمونه‌های برجسته‌ای از این وعده‌ها بود که در نهایت به وعیدی تغیییر شکل داد. علی رغم زحماتی که جناب آقای شرافتمند عهده‌دار شد، به دستور اکید دکتر سکاندار ملغی اعلام گردید و قرار شد قرارمان با تور مسافرتی به هم بریزد و ما از طریق تهیه بلیط دهلی، به صورت دسته‌جمعی به سمت هندوستان به حرکت درآییم. بلیط را به دست می‌گیریم و من با دقت بیشتری حروف و نوشته‌های روی آن را زمزمه می‌کنم، چشمم به کلمه Delhi می‌افتد، دوبار تکرار می‌کنم، دلهی دلهی، مگر نباید دهلی باشد. به خانم بانکداری رو می‌کنم و این نکته را نیز با او در میان می‌گذارم. او هم مکثی می‌کند و می‌گوید ظاهراً فقط ماها اشتباه نمی‌کنیم در سفرهای بین المللی هم همچنان خطاهای لفظی و گفتاری وجود دارد. با این حال نکته ساده‌ای به نظرم نمی‌آید که به راحتی از کنارش عبور کنم. و معمولاً آنچه که در نظرم ساده نیاید تا حدی به خاطرم می‌ماند تا سر فرصت بیشتر به آن بپردازم. یادمان نرود قبل از سوار شدن کار دیگری هم داریم و آن هم دریافت 300 دلار ارز دولتی است که کارهای دفتری‌اش را روز قبل در بانک سامان به انجام رسانده‌ایم، پرسان پرسان مسیر سرازیری «شعبه بانک ملی و بانک سامان» را می‌یابیم. اطراف شعبه بانک ملی افراد نسبتاً زیادی تجمع کرده-اند، مقداری می‌ایستم، اما یادم می‌آید که مراجعه‌ام به بانک سامان بوده است و من هم باید به سمت شعبه بانک سامان بروم. به سمت چپ نگاه می‌کنم. شعبه بانک سامان در گوشه‌ای زیر پلکان قرار گرفته که کسی هم در آن حوالی نیست. به آن سمت می‌روم، مرد جوانی پشت باجه است، رسیدم را می‌گیرد و مبلغ سه صد دلاری ترو تازه را بلافاصله روبرویم می‌گیرد. دلارها را می‌گیرم و با یادی از نام خدا آنها را در جیب داخلی کیفم می‌گذارم.

به فکر ساعت مچی‌ام می‌افتم، سال‌هاست که استفاده نکرده‌ام، هدیه‌ای است از یک دوست عزیز. مثلاً آورده‌ام که در این سفر استفاده کنم. باتری ندارد کار نمی‌کند. احتمال می‌دهم در فرودگاه جایی باشد که بتوانم برایش باتری بگیرم. همین طور که از پله‌ها بالا می‌روم با خانم بانکداری موضوع را در میان می‌گذارم. می‌گوید فکر نمی‌کنم جایی باشد اما بهتر است از برخی مغازه‌ها بپرسی.

سمت راستمان یک فروشگاه بزرگ کیف و کمربند است و پس از آن هم فروشگاهی از اسباب‌بازی‌های کودکانه. فروشنده کیف و کمربند مرا به سمت مغازه اسباب بازی راهنمایی می‌کند در حالی که فروشنده اسباب بازی هم با بالا انداختن شانه‌هایش، امید مرا به دستیابی به باتری ساعت به ناامیدی سوق می‌دهد. انگیزه‌ام برای سفر به هندوستان به همین جا ختم نمی‌شود. شاید بیش از یک هفته به زمان حرکت فاصله بود که با زحمات شبانه‌روزی جناب آقای شرافتمند وقتی برای مراجعه به سفارت هندوستان در جهت صدور ویزا، هماهنگ شد، در واقع آقای شرافتمند با همکاری آقای دیگری به نام جبابری، که از متصدیان امور سفرهای خارجی است، با یکی دوبار امروز و فردا کردن، روز دوشنبه پنجم بهمن ماه را برای مراجعه گروهی‌مان به سفارت هندوستان قطعی کردند. تصورم این بود که می‌توانم زودتر مراجعه کنم تا زودتر هم برگردم. اما این طور نشد که نشد. پرسان پرسان میدان‌ها و خیابان‌های تهران را با مترو و تاکسی پشت سر گذاشتم تا اینکه به ابتدای پل حافظ رسیدم. بنا به گفته راننده تاکسی راه زیادی در پیش نبود. شاید 5-8 دقیقه. هوا مناسب بود و آفتاب نرمی بر سرم می‌تابید. ترجیح دادم مسافت باقی‌مانده را با پیاده‌روی به اتمام برسانم. کیفم را محکم بر دوشم گذاشتم و دو طرف چادرم را با دست چپ نگه داشتم. گام‌هایم را بلندتر کردم تا اینکه تا می‌توانم در زمان صرفه‌جویی کنم. پل را تا انتها رفتم و ساختمان‌های بورس را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم، به چهار راه رسیدم، در سمت چپ و راست خبری از سفارت و سفارت‌خانه هندوستان نبود. به سر چهارراه می‌رسم. 2-3 پیکان قدیمی و کهنه پشت سر هم برای سوار کردن مسافر ایستاده‌اند. پیکان وسطی که راننده میانسالی دارد و از زبانش برمی‌آید که آذری زبان هم باشد، می‌گوید بنشین خانم الان می‌رویم. می‌گویم به سفارت هندوستان می‌روم. می‌گوید هندوستان نمی‌شناسم، اما بعد از چراغ قرمز دوم سمت راست یک سفارت هست. می‌نشینم و حدود 2 دقیقه بعد می‌آید و حرکت می‌کند. خیابان شیبی به سمت بالا دارد به همین علت انتهای آن دیده نمی‌شود. به سمت راست می‌پیچد پس از حدود 500 متر با دست به ساختمانی اشاره می‌کند. با کنجکاوی نگاهی می‌اندازم، چیزی متوجه نمی‌شوم، همچنان که مشغول ورانداز کردن آن ساختمانم می‌ایستد و می‌گوید بفرمایید. یعنی باید اکنون پیاده شوم و کرایه‌اش را بپردازم. یک اسکناس هزاری را که قبلاً آماده کرده‌ام و در دست گرفته‌ام تقدیمش می‌کنم. پیاده می‌شوم و در را می-بندم. بلافاصله از کنارم دور می‌شود. دوباره به ساختمان رو می‌کنم، تعدادی از زنان و مردان جوان و میانسال پشت در ایستاده‌اند، در هنوز بسته است و آنان در انتظار باز شدن در هستند. تابلوی ساده سفیدی پای در ساختمان است که نوشته‌های آن از نوع زبان انگلیسی نیست. همچنان که از جهت روبروی ساختمان به پهلوی آن حرکت می‌کنم، پرچمی که از ساختمان آویخته شده است نیز در میدان دیدم قرار می‌گیرد. طرح و رنگی که روی این پرچم است از سفید و آبی آسمانی است. تمام این نشانه‌ها هنوز راضی‌ام نکرده که به سفارت هندوستان آمده‌ام. ندایی درونم می‌گوید اینجا نمی‌تواند سفارت هندوستان باشد. جالب اینکه جلو نمی‌روم و از هیچ کدام از آن افراد هم سؤالی نمی‌پرسم. تا اینکه بالاخره از دقت بیشتر در نوشته‌های تابلو سر در می‌آورم و می‌فهمم اینجا سفارت اوکراین است.

کم کم زمان سوار شدن به هواپیما نزدیک می‌شود، با خانم بانکداری به وضوخانه‌ای در همان حوالی می‌رویم و تجدید وضو می‌کنیم. فضای سالن جای مساعدی برای اقامه نماز نیست.

البته هنوز اذان صبح هم نشده است. همچنان بر تعداد افراد افزوده و افزوده‌تر می‌گردد، زیاد جمعیت ما را وامی‌دارد تا در گوشه‌ای از صف قرار گیریم تا با نظم بیشتری وارد سالن ورود به هواپیما شویم. داخل هواپیمای عظیم الجثه شرکت هواپیمایی ماهان می‌شویم به دنبال صندلی‌هایمان هستیم. مهماندار ما را به انتهای هواپیما هدایت می‌کند. با تعلّلی که در گرفتن کارت سوار شدن کرده‌ایم باید هم در صندلی‌های انتهایی جای بگیریم. آن هم در وسط درست ما بین دو آقای محترم ایرانی، با سختی و چهره‌ای درهم، که نشان از نوعی اکراه نیز هست می‌نشینیم. به جلو و چپ و راست خود می‌نگریم، جمعیت کیپ تا کیپ صندلی‌ها را پر کرده‌اند و جایی باقی نمانده که در مورد آن با مهماندار صحبتی کنیم. باز هم لطف آقای قربانی در اینجا شامل حالمان می‌شود و از مسافر جلویی خود، که مردی تیره چهره و به ظاهر هندی است تقاضا می‌کند جایش را با من عوض کند. تقاضای جناب قربانی هنوز تمام نشده است که مرد به ظاهر هندی با تمام وجودش مخالفت خود را با این تقاضا ابراز می‌دارد. روزنه اندکی از امید که از لطف جناب قربانی شکل گرفته بود بسته می‌شود و ما نیز تا این زمان که هنوز بر پشتی‌های صندلی تکیه نکرده بودیم از عمق جان نفسی می‌کشیم و تکیه می‌دهیم و کمربند ایمنی را نیز می‌بندیم.

زمان زیادی نگذشته است که این بار از سمت چپمان که خانم ماندگاری و جلیل‌وند نشسته‌اند ندایی می‌آید: آخرین صندلی‌ها در ردیف وسط جا هست. هر دو سر به عقب برمی‌گردانیم جز دو صندلی خالی چیز دیگری قابل مشاهده نیست، بلافاصله بلند می‌شوم و به سمت عقب می‌روم، از 4 صندلی ردیف وسط سه تای آن خالی است و مرد جوانی در وسط به خواب رفته است. چشم‌هایش را با چشم‌بندهای مشکی پوشانده و زانوانش را تا کرده و به پشتی صندلی جلویی چسبانیده است، دلم نمی‌آید صدایش کنم اما احساس می‌کنم چاره‌ای هم جز این ندارم. عزمم را جزم می‌کنم و با صدایی نه چندان بلند می‌گویم: آقا ببخشید عذر می-خواهم اگر ممکن است جایتان را با جای ما که دو ردیف جلوتر است جابجا کنید. توجه و عنایت همسفر منحصر به فرد، یعنی جناب قربانی باز هم کمک کار ما می‌شود و او نیز جمله ما را با بیان دیگری تکرار می‌کند. مرد جوان که خستگی و کسالت در چهره‌اش موج می‌زند با تأملی می‌گوید: از مهماندار خواسته بودم مرا در جای خلوتی قرار دهد تا چند زمانی بخوابم. از جایش بلند می‌شود و مستقیم می‌رود به سمت یک صندلی خالی که در کنار آن مرد به ظاهر هندی بود. من و بانکداری در کنار هم و در دو صندلی از 4 صندلی ردیف وسط می‌نشینم و هر کدام کیف‌هایمان را در صندلی‌های کناری می‌گذاریم. نفس راحتی می‌کشم و سپس نگاهی به مرد جوان ایرانی می‌اندازم که چه محترمانه جای راحت و آرامش را غصب کردیم. دوباره چشم‌بند سیاهش را انداخته و تمام سعی‌اش را کرده تا به خواب فرو رود. هنوز خبری از فرارسیدن وقت نماز صبح نیست، نه چرا خبری هست، در یک لحظه حدود 7-8 نفری را می‌بینم که همزمان از جای خود برمی‌خیزند و با بالا زدن آستین‌های خود به سمت سرویس‌های بهداشتی می‌روند. بله درست است وقت نماز صبح شده است، حالا با این ازدحام و کثرت جمعیت کجا می‌توان نماز خواند. به عقب سمت چپ نگاهی می‌کنم، مهماندار صندلی مخصوصی را که تا حالا جمع شده بود باز می‌کند و بلافاصله خانمی میان‌سال برای خواندن نماز روی آن می‌نشیند. از جایم بلند می‌شوم تا قبل از شلوغی بیشتر بتوانم نماز صبح را بخوانم. در کیفم را باز می‌کنم تا جانماز کوچکی را که برای همین اوقات تدارک دیده‌ام در آوردم. یک عدد تربت کربلا که مادرم پارسال از کربلا آورده بود، به همراه یک تسبیح دانه‌ریز فیروزه‌ای که سال‌ها پیش مادرم آن را برای سفره عقد خودش از مشهد خریده بود و پارچه کوچک سفیدی که این تربت و تسبیح را در خود جای داده است. با خوشحالی و اطمینان خاصی جانماز کوچکم را بیرون می‌آورم و برای خواندن نماز به سمت آن صندلی ویژه می‌روم. جانماز کوچک را در مشت می‌فشارم و منتظر تمام شدن نماز آن خانم میانسال می‌شوم. چه کسی می‌داند جانمازی که در عین اینکه یادگاری ارزشمندی از مشهد حسین و مشهد الرضاست، بتواند به مشکلی فراگیر در روزهای آتی مبدل گردد.

به ناچار مسیر طولانی آمده را برمی‌گردم و دوباره به همان پل می‌رسم. از برخی عابران می‌پرسم که سفارت هندوستان یا مرکز انگشت‌نگاری سفارت هند کجاست؟ برخی می‌گویند: نمی‌دانم، و برخی دیگر با تأملی کوتاه شانه بالا انداخته و اظهار تأسف می‌کنند. در عین حال یک نفر پیشنهاد بهتری می‌دهد که بهتر است از راننده تاکسی‌ها بپرسم. درست زیر پل چند پژوی زردرنگ پشت سر هم به ردیف ایستاده‌اند. مرد درشت هیکل و میان‌سال متوجه نگاه‌های سردرگم و سؤال برانگیزم می‌شود و نگاهش را متوجه‌ام می‌کند اما حجب و حیای ظاهر محجبه‌ام و فرهنگ غیور آذری‌زبان‌ها، که احتمالاً او نیز یکی از آنهاست، مانع از آن می‌شود که لب به سخن بگشاید. احساس می‌کنم می‌توانم سؤالم را با وی در میان گذارم، نزدیک‌تر می‌شوم و می‌پرسم: ببخشید سفارت هندوستان کجاست؟ لبخندی می‌زند که گویای ابراز لطف و محبت برادرانه‌اش است و با دست به آن سوی پل اشاره می‌کند، آن سمت خیابان پس از لبنیاتی روستا، چنان دقیق آدرس می‌هد که احتمال خطا بودنش را تقریباً منتفی می‌دانم و امید یافتن به موقع سفارت هندوستان دوباره در وجودم زنده می‌شود. از چهار راه عبور می‌کنم و راسته خیابان را در پیش می‌گیرم، سمت راست را زیر نظر می‌گیرم و به دنبال لبنیاتی می‌گردم. از دور جعبه‌های رنگی پلاستیکی محتوی پاکت‌های شیر را می‌بینم و یقین می‌کنم که لبنیاتی روستا را یافته‌ام. به مغازه بعد از آن خیره می‌شوم، مغازه‌ای است نسبتاً بزرگ با شیشه‌های تیره رنگ و در و پنجره‌هایی قرمز رنگ. از این فاصله هیچ تابلو یا نشانه‌ای دیده نمی‌شود. نزدیک‌تر می‌روم بله درست آمده‌ام مرکز انگشت‌نگاری سفارت هندوستان است که درست در کنار یک آژانس مسافرتی واقع شده است. به داخل می‌روم جمعیت انبوهی در فضای کوچک آن در حال تردد یا نشستن‌اند. به زور جایی برای نشستن پیدا می‌کنم. البته مایل به نشستن نیستم. زود آمده‌ام که زود هم بروم، ساعت 9 صبح است تا قبل از ظهر به قم برگردم خیلی عالی می‌شود.

به آقای جبابری زنگ می‌زنم و از او درخواست می‌کنم که زودتر بیاید و کارم را راه بیاندازد، اما متأسفانه او می‌گوید قرارمان 11 صبح است و تا رسیدن همه باید صبر کنم.

نمازم را روی همان صندلی مزبور نشسته می‌خوانم، البته دوست دارم دو رکعت نماز نافله صبح را نیز به همان صورت بخوانم که صلاح می‌بینم چنین نکنم. آخر جناب آقای سبزعلی و قربانی خیلی محترمانه و محجوبانه منتظر ایستاده‌اند تا بلافاصله پس از برخاستن من از صندلی نماز، نماز وحدت‌آفرین خود را اقامه نمایند. نماز ناقصمان را در حوالی استان‌های شرقی کشور آن هم در ارتفاع چندهزار پایی می‌خوانیم و بدون هیچ تعلّلی بر صندلی‌های‌مان مستقر می‌شویم. مرد جوان ایثارگر مزبور را می‌بینم که پس از اقامه نمازش باب صحبت را با جناب قربانی و سبزعلی آغاز نموده است، از صداهایی که به گوشم می‌رسد چنین برمی‌آید که وی تاجر چادر از هندوستان به ایران است، حالت خواب‌آلودگی و اصرارش بر استراحت کردن نیز همین می‌تواند باشد که ورودش به هندوستان با فعالیت و مشغله‌های تجاری همراه خواهد بود. به قول جناب سبزعلی که طرف نصف ما سن دارد و یکی از تجار بین المللی است. حدود ساعت یازده صبح به وقت محلی است که وارد فرودگاه دلهی می‌شویم اما عجب فرودگاهی دارد شاید به جرأت بتوان گفت که صد برابر فرودگاه امام خمینی (ره) است هم در کمیت و هم در کیفیت.

فرودگاه دلهی:

فرودگاه بین المللی ایندیرا گاندی در 16 کیلومتری جنوب غربی دهلی نو واقع شده وبزرگترین فرودگاه هند و آسیای جنوب شرقی محسوب می‌شود که ظاهراً ظرفیت جابجایی 46 میلیون مسافر را دارد.

فرودگاه دارای 3 ترمینال بزرگه که ترمینال شماره 1 آن مخصوص پروازهای داخلی ست. در مجموع فرودگاهی تمیز و دارای همه گونه امکانات وخدمات می‌باشد. در بالای هر Gate شماره گیت‌ها با نماد دست و انگشت به صورت مجسمه‌های فلزی بزرگی ساخته شده که خیلی قشنگ و زیبا است. پس از پیاده شدن از هواپیما، وارد سالنی بسیار تمیز وبزرگ می‌شویم. کف سالن با موکتی تمیز وخوش رنگ فرش شده است. نوارهایی برای کمک به مسافران وانتقال آن‌ها به محل چک پاسپورت؛ و در کنار سالن تبلیغ‌های رنگارنگ وجورواجور و چشم نواز.

حدود ساعت 2 بعد از ظهر است که با حدود یک الی یک ساعت و نیم تأخیر مردی سیه چرده و کوچک-اندام که حدود 40 سالی سن دارد به نزد ما می‌آید، به ظاهر اسمش مظفر است و از چهره و رفتارش برمی‌آید که مسلمان باشد. زبان فارسی را هم نسبتاً خوب صحبت می‌کند. با رویی باز و سراسر صمیمیت از ما استقبال می‌کند و در حالی که در حمل کردن ساک‌های سنگین هر کدام از ما کمکمان می‌کند به سمت اتوبوس فرودگاه هدایتمان می‌کند. در عین اینکه اتوبوس بزرگی است اما جمعیت انبوهی در آن جای گرفته‌اند و به احتمال زیاد جایی برای همه ما که نه، نیمی از ما هم وجود ندارد، من و خانم بانکداری با سرعت عملی که به خرج می‌دهیم وارد اتوبوس می‌شویم و خود و ساکمان را در گوشه‌ای جاسازی می‌کنیم. بقیه می‌مانند تا با سرویس بعدی خودشان را به ما، در پایانه کوچکی که در چند کیلومتری فرودگاه قرار دارد برسانند. در این مسیر چند کیلومتری خبری از مجتمع‌های مسکونی و تجاری نیست و آنچه بیش از پیش به چشم می‌آید فضاهای سبز و گل‌کاری شده وسط و کنار جاده است که نشان از خاک حاصل‌خیز و هوای مرطوب هندوستان دارد. در پایانه، اتوبوس نسبتاً بزرگی انتظارمان را می‌کشد، اتوبوسی که علی رغم کمیتش اما برخاسته از همان فرهنگ هندوستان است. اتوبوس پر از صندلی و صندلی‌هایی به هم چسبیده که نه تنها جای کاملی برای قرار دادن ساک‌ها نیست، بلکه اگر کمی بلند قد باشی به راحتی در صندلی جای نخواهی گرفت.

چاره‌ای ندارم از اینکه دقایقی طولانی را در مرکز انگشت‌نگاری هندوستان سپری کنم، البته طولانی شدن انتظار و سر رفتن حوصله‌ام مرا وامی‌دارد که دو سه باری با جناب جبابری تماس بگیرم و از او بخواهم که برای راه انداختن کارم زودتر به مرکز بیاید. صدق و کذب آن را خدا می‌داند اما در پاسخ تقاضای چندباره‌ام می‌گوید که کار باید گروهی انجام شود و همه باید همزمان حاضر باشند. صندلی کناری‌ام مرد جوانی نشسته است که بدون آنکه هیچ توجهی به من داشته باشد پس از لحظاتی برمی‌خیزد و برای بررسی صحت مدارکش به پیش‌خوان شماره چهارم می‌رود. کم بودن فضا و زیادی جمعیت باعث می‌شود بلافاصله پس از خالی شدن صندلی زن و مرد سن و سال داری که به ظاهر از شخصیت محترمی نیز برخوردارند، جای خالی را پر می‌کنند. تسبیح فیروزه‌ای را به دست می‌گیرم و خودم را با اذکاری که در ذهن دارم مشغول می‌کنم. از آنجایی که صبح تا حالا، از زمان شروع حرکتم از قم تا اینجا، بیش از پیش در کسوت ذاکریت خودنمایی کرده‌ام پس از لحظاتی ترجیح می‌دهم ذکر را متوقف کرده و باب صحبت را حول و حوش سفر هندوستان با این خانم مسن محترم آغاز نمایم.

سخنم را با این سؤال آغاز می‌کنم که آیا شما هم مسافر هندوستانید؟ با ادب، احترام و محبت خاصی پاسخ مثبت می‌دهد. اما چرا؟ در واقع پاسخ به این سؤال است که انگیزه جدیدی برای من در سفر به هندوستان را فراهم می‌نماید. از خاطرم رفته است که تاکنون چند انگیزه در سفر به هندوستان بیان کرده‌ام هر چند تا که باشد سخنان سرکار خانم اصلانی نیز مزید بر علت است. داستان سفر خانم اصلانی به هندوستان در سر زدن به دخترش که ساکن شهر جیپور است، نهفته است.

او دختری یک دانه دارد که در حین تحصیلات عالیه در کانادا دلبسته همکار و استاد هندویی‌اش در دانشگاه می‌شود و پس از ازدواج با او مقیم هندوستان می‌گردد. این دختر یک دانه که تنها مشکلش در ازدواج با این استاد هندویی، دین او یعنی غیر مسلمان بودن وی بوده است، مدت‌ها ازدواجش به لحاظ قانونی دچار تعویق می‌شود. با این حال برای آشنایی بیشتر خانواده اصلانی با داماد هندویی، حدود سه ماه وی مهمان ایران و کانون گرم خانواده اصلانی می‌شود. خانم اصلانی اظهار می‌دارد که در طی این سه ماه به شدت حرکات و سکنات تازه داماد هندویی را زیر نظر گرفتم و رفتار و سخنی غیر اخلاقی و غیر انسانی از او ندیدم، این بود که علی رغم میل باطنی‌ام در وصلت با این پسر هندویی، دلم کمی نرم شد و شوق شدید دخترم بر این ازدواج مهر سکوت بر لبانم دوخت. پس از آن ما تصمیم گرفتیم سفری نه چندان کوتاه به دیار هندوستان و شهر جیپور داشته باشیم، تا علاوه بر دیدار شبه قاره هند، خانواده تازه داماد را نیز از نزدیک زیارت کنیم. خانم اصلانی با دقت مشغول تعریف کردن ماجرا بود و من هم با شور و شوق به تمام کلماتی که به کار می‌برد توجه می‌کردم. البته در میان سخنانش سؤالاتی هم برایم مطرح می‌شد که او با صبر و متانت خاصی که به نظرم حاصل دنیادیدگی و صعه صدرش بود به درستی و کمال پاسخ می‌داد. با این حال مهم‌ترین سؤالی که پرسیدم همان چگونگی حل شدن مشکل قانونی ازدواج یک زن مسلمان و مرد هندویی بود که ایشان با یک مقدمه و ذی‌المقدمه منطقی مسأله را حل نمود.

در واقع هنگامی که همه مراحل قبل از ازدواج انجام شد و تازه داماد پذیرفت که تنها جواز قانونی انجام این ازدواج بر زبان جاری ساختن شهادتین است، با زبان بی‌زبانی بلکه با زبان بازبانی اظهار داشت که از نظر من ادیان برابرند و میان اسلام و هندوئیسم تفاوتی نیست، جز آنکه همه آنها بر رفتارهای انسانی و اخلاقی زندگی کردن انسان تلاش می‌کنند. بر این اساس چه مرا مسلمان بخوانید چه هندو، من خدای یکتا را می-ستایم و اخلاق را سرمایه اصلی حیات دنیوی خویش می‌دانم. با انجام هماهنگی‌های لازم جلسه‌ای ترتیب داده شد تا به واسطه آیت الله سید رضی شیرازی امام جماعت مسجد توحید در تهران، شهادتین جاری گردد؛ جلسه‌ای جالب توجه و به یادماندنی که حدود 2 ساعت به طول انجامید. خانم اصلانی به این قسمت ماجرا که رسید از جایش تکانی خورد و با محکم کردن گره روسری‌اش گویا عزم خود را جزم نمود تا مهم‌ترین قسمت بحث را با قوت و استحکام بیشتری عنوان نماید.

اعضای گروه 12 نفری ما بر صندلی‌ها می‌نشینند، در عین اینکه تعداد دیگری از اساتید برجسته دانشگاه تهران و تبریز، که آقای دکتر سید احمد خضری و سرکار خانم دکتر فرشته قربانی نمونه‌های برجسته‌ای از آنان هستند، وارد اتوبوس شده و جاهای خالی را پر می‌کنند. جالب این است که می‌گویند خانم‌ها در سفر سنگین‌بارند، اما آنچه اینجا قابل مشاهده است این است که هر یک از آقایان محترم نیز ساکی به بزرگی ساک‌های ما و بلکه سنگین‌تر از اسباب ما به همراه آورده‌اند. با این حال احتمالاً بخش اعظم این وسعت و وزن به مواد خوراکی ایرانی، که حلیت و کیفیت لازم را دارا می‌باشد، اختصاص دارد.

در هندوستان علی رغم بسیاری از کشورها راننده سمت راست خودرو می‌نشیند و حرکت در جاده‌ها نیز برعکس دیگر کشورهاست، در واقع آنچه در اینجا حاکم است نوعی گرته برداری ظاهری از الگوی رانندگی انگلستان است که از گذشته در این کشور بر جای مانده است. اوضاع جاده‌ها و رانندگی به شدت افتضاح است، شاید هم در مواقعی غیر قابل تحمل باشد. جاده‌های باریک با دست‌اندازهای فراوان و اتومبیل‌های بیشماری که تنها از طریق بوق زدن راه خود را به جلو باز می‌کنند. جالب‌تر اینکه هیچ نیروی راهنمایی رانندگی و یا علایم راهنمایی رانندگی در جاده‌ها به چشم نمی‌خورد، شاید فقط موارد انگشت‌شماری از علایم یا افسران راهنمایی رانندگی در وسط شهر دهلی به چشم ما رسیده باشد. تکان‌های شدید و پی در پی در کنار بوق‌های ممتد راننده اتوبوس و سایر رانندگان آرامش را کاملاً از همگی ما سلب نموده است و البته وجود سرعت‌گیرهای عجیب و غریبی که با ارتفاع کم اما به تعداد متعدد در کنار هم قرار گرفته، یک مزید که نه بل ده مزید بر علت است. مثلاً احساسی که هنگام عبور از این سرعت‌گیرهای کوچک پشت سر هم در آدمی ایجاد می‌شود همانند سوراخ کردن دیوار با مته برقی است.

از دهلی تا علی‌گر راه زیادی است و اگر سرعت اتوبوس 100-110 کیلومتر بر ساعت باشد حدود 4 ساعت طول می‌کشد تا به علی‌گر برسیم، تمام نگرانی‌ام در مسیر دیر شدن وقت نماز ظهر و عصر است که علی رغم تقاضای برخی از اعضای گروه ترجیح داده شد تا مقصد، اقامه نماز به تعویق بیفتد. وامصیبتا یکی از شعارهای جناب آقای شرافتمند در این سفر است که هر جا که اوضاع چالش‌برانگیز می‌شود این شعار ابتدا به واسطه او سپس دیگران زمزمه می‌گردد. با این وضع اظهار وامصیبتا به همراه دست گرفتن تسبیح فیروزه‌ای در چنین شرایطی کاملاً برحق به نظر می‌رسد.

هندی‌ها به رسم مسلمانی و نیز مهمان نوازی، در وسط‌های راه توقف کوتاهی می‌کنند تا از ما برای ناهار پذیرایی کنند. به تعداد در ظرف‌های یکبار مصرف، ناهاری که عبارت است از برنج رنگارنگ هندی و گوشت مرغ، بینمان توزیع می‌گردد. یک لیوان نوشابه سیاه‌رنگی که پیش از آنکه به شیرینی بزند دهانمان را تلخ می-کند، نوشیدنی همراه ناهار ماست. توزیع ناهار با مرد جوان بلندقدی است که در بلندی قد حتماً میان هندی‌ها انگشت‌نما شده است، او را قمر یا همان قمرالعالم می‌خوانند که البته دانشجوی دکتری زبان فارسی است و فارسی را هم نسبتاً خوب صحبت می‌کند. با توجه به صمیمیت و مهربانی خاصی که نسبت به ما ابراز می‌دارد به خودم اجازه می‌دهم از او درباره حلیت ناهار سؤالی بپرسم، که او نیز با کمال تأکید آن را تأیید می‌نماید. قمر العالم یکی از دست‌اندرکاران جدی سمینار علی‌گر است و در طی این چند روز قرار است کمک شایانی به تک تک ما بنماید. شاید بتوان قمر العالم در هندوستان را با آناماری فیشر در آلمان مقایسه نمود، هر دو مسئول اجرای تدارکات در برگزاری یک سمینار بین المللی بودند، اما یکی در حوزه الهیات و دیگری زبان فارسی. هر دو مسئول رسیدگی به امور گروه ایرانیان، هر دو دانشجوی مقطع دکتری، اما یکی در الهیات مسیحی و دیگری زبان فارسی. هر دو وظیفه‌شناس و جدی، اما یکی با روحیه منظم و تا حدی سرد اروپایی و دیگری کاملاً غیر سر وقت، مهربان و صمیمی. غیر سر وقت بودن قمر العالم تنها اختصاص به او نداشت بلکه علی رغم تصور ما که فکر می‌کنیم این ایرانی‌ها هستند که همواره با تأخیر سر قرار حاضر می‌شوند، هندی‌ها نیز چنین هستند و معمولاً با تأخیر یک الی نیم ساعت آن هم با کمال آرامش از راه می‌رسند.

آیت الله شیرازی هم‌چنان که در مسجد روبروی دختر و دامادم نشسته بود از دخترم قول گرفت که هر چه می‌گوید را به دقت برای شوهرش ترجمه کند. دخترم هم قول داد که چنین کند. بر خلاف تصور همگی ما که فکر می‌کردیم از اصول دین شروع می‌کند به فروع دین ادامه می‌دهد وسپس تا جزیی‌ترین احکام فقهی پیش می‌رود، به نحوی بسیار معقول و منطقی از خلقت آغاز نمود:

ببین پسرم عالم خلقت به این زیبایی و تنوع و کمال و شایستگی نمی‌تواند خود به خود پدید آمده باشد، حتماً علت و خالقی دارد که لزوماً می‌بایست ویژگی‌های عالم خلقت به نحوی فزون‌تر در او نیز موجود باشد وگرنه او هرگز قادر به چنین خلقتی نبوده و نیست. این خالق از روی لطف و کرم خویش آفریدگان خود را به حال خود رها ننموده بلکه در مسیر خاصی از حرکت و پیشرفت هدایت کرده است. در این میان آدمی که از شرافت و بزرگی خارق‌العاده‌ای در میان همه موجودات برخوردار است مورد عنایت و توجه خاصی است. خالق متعال با ارسال نمایندگانی که برگزیده و شایسته‌اند نهایت تلاش خود را در هدایت آدمی بر مسیر حرکت و پیشرفت اعمال نموده است...

حاج آقا سید رضی چنان به زیبایی و روانی سخن می‌گفت که تمام اهل مجلس مجذوب سخنان وی گردیده بود و از دختر و دامادم گرفته تا من و همسرم و حتی خادم مسجد کسی احساس کسالت و خستگی نمی-نمود. حاج آقا سید رضی سخنانش را ادامه داد تا اینکه به این جمله رسید: اولین آنها آدم و آخرینش محمد (صلی الله علیه وآله) است...

سپس اضافه کرد اگر آنچه را گفتم منطقی دانستی و پذیرفتی سپس شهادتین را می‌خوانم و تو تکرار نما. زیرا آنچه لازم است را شنیدی و تصدیق نمودی و اکنون در جرگه مسلمین و مؤمنان به خدای متعال نائل آمدی. ما همچنان سراپاگوش بودیم و انتظار می‌کشیدیم که سید رضی، تازه داماد را با احکام جزئی‌تر صوم وصلاة آشنا کند، اما چنین نشد که نشد بلکه در نهایت با در آغوش گرفتن تازه داماد و بوسیدن او تشرفش به دین اسلام را تبریک گفت.

مقصد ما شهر علی‌گر است و از آنجا هم ورود به مجتمع دانشگاهی اسلامی علی گره.

علی گر:

علیگر با ۱۷۸ متر ارتفاع از سطح دریا در ۱۴۰ کیلومتری جنوب خاوری دهلی نو قرار دارد و مرکز اداری بخش علیگر هم هست. این شهر در سرشماری سال ۲۰۰۱ میلادی ۶۶۷٬۷۳۲ تن جمعیت داشته‌است. دانشگاه اسلامی علیگر در این شهر مشهور است و به دلیل مراکز آموزشی بلندآوازه این شهر را «مکهٔ آموزش» خوانده‌اند. هرچند عده‌ای ازجمله علی‌اصغر حکمت در کتاب خود به‌نام سرزمین هند که در دوران سفارتش در هند نوشته اسم علیگر را به پیروی از سبک نگارش اردو به شکل «علیگره» نوشته‌اند، اما این «ه‍«در اردو و همچنین حرف «h» در انتهای نگارش انگلیسی تلفظ نمی‌شود و مردم هند آن را «علیگر» می‌نامند. ظاهراً علیگر مرکب از دو کلمه «علی» و «گر» (Ali+garh) می‌باشد که «گر» به معنی شهر و «علی» نیز نام امام اول شیعیان است به معنی «شهر علی». تا پیش از سده ۱۸ علیگر و گرداگردش را کول می‌خواندند. تا پیش رسیدن اسلام بدین منطقه این شهر پایگاهی برای بودائیان بود و کیش هندو هم در آنجا پیروانی داشت. در آغاز سده ۱۲ میلادی قطب‌الدین ایبک علیگر را گشود و برای نخستین بار مسلمانان بر این شهر چیره گشتند و آیین اسلام در میان بخشی از مردمان این شهر رواج یافت.

اما این تنها مشکل ازدواج دختر خانم اصلانی نبود که البته به سلامتی به خیر گذشت. مشکل دیگر پدر داماد بود که به عنوان یکی از سرمایه‌داران مشهور و مطرح جیپور نمی‌توانست به راحتی با ازدواج پسرش با یک دختر ایرانی مسلمان موافقت نماید. در واقع پدر از همان ابتدا شرط کرده بود که اگر چنین ازدواجی سر بگیرد پسرش را به طور کامل از ارث محروم می‌نماید و با او قطع رابطه می‌کند. چنین هم شد، ازدواج سر گرفت و پدر، پسر را از هر گونه رابطه خانوادگی و ارث محروم ساخت. از آن زمان تا کنون 6 سالی می-گذرد و دختر خانم اصلانی صاحب پسری به نام شایان شده است که بخش اعظم سن کودکی را نزد مادربزرگ در تهران سپری کرده است. اکنون نیز زن و شوهر در کنار فرزندشان یعنی شایان خان، در منزلی بزرگ و راحت در شهر جیپور زندگی می‌کنند، هر دو استاد دانشگاه جیپور در رشته معماری هستند و پرستاری هندی نیز نیمه وقت از شایان در خانه مراقبت می‌کند. زندگی مشترک این زن و شوهر در خانه کاملاً هم مشترک نیست چون آیین حرمت گوشت‌خواری داماد هندویی فضای خانه را به دو بخش گیاه-خواری و گوشت‌خواری مبدل ساخته است. با این حال بلند شدن بوی گوشت سرخ کرده از فضای گوشت-خواری دخترم به حدی بوده است که بارها و بارها پرستارهای هندویی شایان خان، از کار خود استعفا کرده و فرار را بر قرار در مکانی که آیین حرمت گوشت‌خواری پایمال می‌شود، ترجیح داده‌اند.

تنها کمی تا غروب مانده است که ما وارد دروازه شهرک دانشگاهی علی‌گر می‌شویم. بافت شهرک دانشگاهی با اوضاع حاکم بر شهر علی‌گر متفاوت است. البته این تفاوت بیشتر در فضای سبز، خلوت بودن و نظم و ترتیب مشهود است. دو نگهبان که لباس نظامی بر تن دارند، در درگاه شهرک دانشگاهی مستقر هستند که عبور و مرور را کنترل می‌کنند. راننده با پاسخ به سؤال‌های آنان مجوز داخل شدن در شهرک را دریافت می-کند. هوای مه‌آلود و غبارآلود داخل شهرک دانشگاهی با سایر مناطق هندوستان مشترک است، با این حال آلودگی صوتی و صداهای ممتد برق اتومبیل‌ها، کمتر به گوش می‌رسد.

به مهمان‌سرای شماره یک می‌رسیم: ساختمانی کم ارتفاع و سفید رنگ که با محوطه‌ای نه چندان بزرگ گل-کاری و سبزه کاری شده است. آرام آرام پیاده می‌شویم و ساک‌های سنگین را در قسمت پذیرش رها می‌کنیم.

سر در ورودی خانم مسنی را می‌بینیم که به همراه جمعی از مردان تجمع کرده‌اند. این خانم که لباس هندی بر تن دارد باید همان پروفسور صفوی باشد و فکر می‌کنم بیش از هفتاد سالی سن دارد. با این حال بسیار تندرست و بانشاط است. با زبان فارسی و رویی کاملاً گشاده تک تک ما را استقبال می‌کند و دستانمان را به گرمی می‌فشارد. دیگر همراهانش هم تا حد زیادی فارسی را می‌دانند و به همه ما به خوبی وصمیمی خوشامد می‌گویند.

آماده اقامه نماز ظهر و عصر می‌شویم که به ظاهر می‌تواند نیت ما فی‌الذّمه داشته باشد. مسجد کوچک و محقری در پشت مهمان‌سرا واقع شده که به احتمال زیاد جز چند جلد قرآن مجید خبری از مهر و تسبیح نیست. با خرسندی تربت کربلا و تسبیح فیروزه‌ای را از کیفم بیرون می‌آورم و در گوشه‌ای از مسجد به همراه خانم بانکداری مشغول نماز می‌شویم. فضای مسجد تاریک و نمور است و به هیچ وجه جذابیت مساجد پر زرق و برق ما را در ایران ندارد. با این حال هنگام خروج دستی بر دیوار مسجد می‌کشم وبرای ادای احترام آن را می‌بوسم و در حالی که این سخن گهربار امیرالمؤمنین (ع) را در ذهن مرور می‌کنم که: برای من در مسجد بودن بهتر از بهشت است، از مسجد خارج می‌شوم. به سمت مهمان‌سرا باز می‌گردیم در طبقه همکف دوستان همسفر به همراه خانم پروفسور صفوی و سایر میزبانان گرداگرد اتاق نشسته‌اند و با چای و بیسکویت و میوه خستگی را از تن به در می‌کنند. راستی نوشیدن چای در هندوستان، که سرزمین چای است به همراه کمی شیر صورت می‌گیرد که البته این سنت نیز یکی دیگر از یادگارهای حضور انگلیسی‌ها در کشور هندوستان است. من که با این رسم سالهاست آشنایی دارم و نوشیدن چای به همراه شیر را بر هر کدام از این دو به تنهایی، ترجیح می‌دهم به آسانی فنجان شیرچایی را سرمی‌کشم، در حالی که دیگر دوستان با نگاهی تعجب‌برانگیز تنها به مزمزه کردن فنجان‌هایشان اکتفا می‌نمایند.

پس از پذیرایی نصف و نیمه‌ای که از من و خانم بانکداری بابت تأخیرمان می‌شود، همگی به سمت طبقه دوم جهت صرف شام راهنمایی می‌شویم. فضای مهمان‌سرا در عین اینکه تا حدی تمیز است اما بسیار کهنه و قدیمی به نظر می‌آید، به احتمال زیاد می‌تواند 100 سالی قدمت داشته باشد. از پله‌ها بالا می‌رویم. آب-سردکنی در گوشه‌ای از راهرو دیده می‌شود که گرچه ما را از تأمین آب آشامیدنی امیدوار می‌کند، اما با تأسف فراوان تا پایان اقامتمان در اینجا دریغ از قطره‌ای آب آشامیدنی در این آب‌سردکن، که ما را از تشنگی نجات بخشد. از سمت راست وارد سالن غذاخوری می‌شویم، به ردیف میزهایی را کنار دیوار چیده‌اند که به ترتیب بشقاب و قاشق، سالاد شامل خیار، گوجه و پیازهای حلقه حلقه شده، برنج هندی، 2 نوع خورشت مشابه که به احتمال زیاد با تکه‌های مرغ درست شده است و مملو از ادویه‌های هندی است و نان گرم، از محتویات آن است.

نان‌های گردی که به بزرگی یک کف دست است و برای گرم نگه داشتن، آن را در ظرف مخصوص پوشانده-اند.

در حالی که هر کدام از دوستان به ترتیب بشقاب به دست به سمت غذاهای هندی می‌رویم و از هر غذایی، ولو از روی کنجکاوی هم که شده، مقداری برمی‌چینیم، میزبان‌های هندی همه با محبت و ادب خاصی در گوشه‌ای نشسته‌اند و با هم مشغول صحبت‌اند. این نکته در واقع یکی دیگر از آداب مهمان‌نوازی هندی‌هاست که پس از مهمان از خود پذیرایی می‌کنند. گوشه‌ای می‌نشینیم و مشغول چشیدن غذاهای هندی می‌شویم، چندی می‌گذرد که یکی از جوانان هندی سینی به دست نوع خاصی از دسر هندی را بینمان توزیع می‌نماید. دسری که به قول خانم فقیهی گلاب جانم است: نوع خاصی از شیرینی که شاید بیشترین شباهتش با شیرینی-های ایران، با بامیه خودمان باشد، اما در اندازه‌ای بزرگ‌تر و رنگی تیره‌تر. گلاب جانم از جمله معدود خوراکی‌های هندی است که پس از خوردن غذاهای تند و پرادویه هندی آنچنان به انسان می‌چسبد که حتی مدتها پس از بازگشت به ایران، با شنیدن نام هندوستان طعم و مزه گلاب جانم در دهان انسان جان می‌گیرد.

با اینکه قبل از آمدن وعده‌های زیادی برای اسکانمان در همایش مطرح شد اما اکنون از پذیرش ما در اسکان معذورند. با کمال احترام و مهربانی ما را به سمت هتل مناسبی که در مرکز شهر علی‌گر واقع شده است هدایت می‌کنند. هتلی تقریباً مناسب و تازه‌ساز به نام palm tree، یعنی درخت نخل. در مسیر همین طور که از پنجره بیرون را مشاهده می‌کنیم با فضاهای خاصی که همراه با چراغانی و تزیین‌های خاصی است مواجه می‌شویم. برخی دوستان با شور و شوق خاصی تمایل شدید خود را برای تماشا و حتی شرکت در این مراسم ابراز می‌دارند در حالی که راننده بدون هیچ توجهی راه خود را می‌گیرد و می‌رود. به هتل می‌رسیم و قبل از ورود به اتاق‌ها حدود نیم ساعتی را صرف ثبت نام و پذیرش می‌کنیم. خانم جوان و لاغراندامی که با یک کت و شلوار مشکی و چهره‌ای خندان این کار را انجام می‌دهد. من و خانم بانکداری به طبقه دوم اتاق می‌رویم. پس از لحظاتی کارگر هتل که مرد کوچک و لاغراندامی است هر دو ساک را با اجازه گرفتن وارد اتاق می‌کند. با تدبیر خانم بانکداری قبل از استقرار امکانات اتاق را کنترل می‌کنیم. از قفل در کمد شروع می-کنیم که از قضا قفل شکسته و در کمد به خوبی بسته نمی‌شود. سرد بودن اتاق و نبود هیچ وسیله گرمایشی ما را به سرعت بر آن می‌دارد که مسئول اتاق‌ها را صدا بزنیم، می‌آید و ابتدا قفل را تعویض می‌کند و سپس با آوردن گرم‌کننده‌های کوچکی که با برق کار می‌کند نهایت تلاش خود را در رضایتمندی ما به خرج می‌دهد. اوضاع چندان مطلوب و قابل توجه نیست، بخصوص تحمل سرمای اتاق، اما چاره‌ای نیست از اینکه تحمل باید کرد. اینجا هندوستان است کشوری که بر خلاف ایران از منابع گسترده نفت و گاز محروم است.

قرار است سمینار 4 روز به طول بینجامد. روز اول افتتاحیه، روز آخر اختتامیه و ما بین آن اجرا و ارائه آثار علمی رسیده در حول و حوش زبان فارسی و دولت گورکانی در هندوستان است. افتتاحیه حدود 9 صبح، به وقت بی وقت هندوستان در تالار بزرگ همایش‌های دانشگاه اسلامی علی‌گر برگزار می‌گردد. در ابتدا جمعیت زیادی به چشم نمی‌خورد اما به مرور بر تعداد افراد اضافه می‌شود و تقریباً تمامی صندلی‌های سالن اشغال می‌گردد. روبرو در بالای سن، جایگاه مهمانان ویژه قرار دارد که علاوه بر خانم صفوی و یکی دو نفر دیگر، بقیه از اساتید دانشگاه‌های ایران هستند. شاید 7-8 نفری را شامل می‌شوند که من هیچ کدامشان را نمی-شناسم. اما با معرفی صمیمانه و پر از لطف و تواضع پرفسور صفوی تک تک افراد معرّف حضور می‌گردند. جلسه طولانی وخسته کننده است و ما همگی در عین اینکه منتظر صرف میان‌وعده‌ای هستیم، تا موقع ظهر بی‌بهره می‌مانیم. من و خانم بانکداری سراغ مسجد و نمازخانه می‌گیریم و با راهنمایی دختران فارسی گوی هندی به اتاق کوچکی در گوشه‌ای از راهروی طبقه بالای دانشگاه، جهت اقامه نماز ظهر و عصر هدایت می-شویم.

اتاق ساده و محقّری است که در وسط آن دو سجاده پهن شده است، سجاده‌هایی که ضمن نشان دادن جهت قبله ما را از قرار گرفتن بر زمین خاکی اتاق بی‌نیاز می‌کند. هنگام خروج کنار در پوستری روی دیوار توجهم را جلب می‌کند، پوستری که در یک بیان کلی حکایت از ضرورت وحدت ادیان در عالم دارد. این نکته چیزی است که یکی از دختران هندی همراه ما می‌گوید، در پاسخ سؤالی که از او می‌پرسیم. با این حال از پاسخش قانع نمی‌شوم و احساسم بر این است که اطلاعات قابل توجهی در مورد ادیان و ایده‌های اصلی آنها ندارد، رها می‌کنیم و می‌رویم. به سمت سالن کنفرانس برمی‌گردیم افراد زیادی را می‌بینیم که در حال خروج از درب سالن هستند و تعدادی نیروی نظامی هندی نیز در میان مهمانان هستند که جالب توجه است. گرچه ظهر گذشته و وقت ناهار است اما بر خلاف تصور همه ما، مهمانان را به سمت اتاق پذیرایی دعوت می‌کنند، اتاقی که از مهمانان با شیرینی، بیسکویت، چیپس و شیرچایی هندی پذیرایی می‌کند. در این میان خانم فقیهی که بر خلاف همگی ما چادر از سر بر نداشته است و با وقار خاصی در افتتاحیه سمینار به ایراد سخن پرداخته است، جهت رعایت بهداشت غذایی، ما را تنها به خوردن خوراکی‌های خشک دعوت می‌کند.

پس از پذیرایی و ایجاد آشنایی‌های بیشتر چهره به چهره با سایر شرکت‌کنندگان، به مهمانسرا بازمی‌گردیم وبرای صرف نهار به طبقه دوم می‌رویم. درست همان مکان و همان غذاهای شب گذشته که طبق معمول مملو از ادویه و فلفل‌های هندی است. بعد از استراحت کوتاهی علی رغم تمام میل و رغبتمان برای گشت و گذار در شهر و سر زدن به سایر اماکن، به اجبارِ پنهانِ موجود برای بار دوم راهی مکان سمینار می‌شویم تا در جریان ارائه مقالات برگزیده واقع شویم.

آیین هندو اصلی‌ترین آیین مردم هندوستان است؛ این آیین که حدود هشتاد درصد جمعیت هند را تحت پوشش خود دارد دارای باورها و آداب خاصی است: اعتقاد و احترام به کتاب‌های باستانی و سنت‌های دینی برهمنان و پرستش خدایانی که به ظهور آنها در دوره‌های کهن باور دارند. عدم اعتقاد به بهشت و جهنم که در ادیان ابراهیمی توصیف شده است. اعتقاد به زایش مکرر یا وازایش (تناسخ) به معنی اینکه هر انسانی بعد از مرگ مجدداً در شکل دیگری متولد می‌شود. بخش عمده هندوتوا (یعنی تبلیغ دین هندو) بر پایه فرهنگ و سنت به یادگار مانده از پیشینیان است؛ و رعایت مقررات طبقات اجتماعی در معاشرت و ازدواج، همچنین احترام به موجودات زنده، به‌ویژه گاو، به عنوان نماد حاصلخیزی زمین، از اصول آن دین است. لفظ «اُم» به معنای آمین برای هندوان بسیار تقدس دارد و از سویی اسم اعظم الهی به شمار می‌رود و از این نظر به اسم اعظم یهوه در دین یهود شباهت دارد. وجود گوناگونی زیاد میان شاخه‌های هندوگرایی و پیروان آن، چند باور اولیه در همه آن‌ها مشترک است. این باورهای اولیه عبارتند از باززایی (دوباره زاده شدن)، امکان رهایی از باززایی توسط رستگاری؛ و باور به قوانین کارما (هر چه بکاری همان بدرَوی) و دارما (نظم ذاتی و درونی اشیاء و پدیده‌ها).

با این حال نکته جالب توجه در زندگانی دینی هندوان، داشتن خداخانه های متعدد در همه جای هندوستان است. به عبارت کمی واضح‌تر همه هندوان در منزل خود اتاقی را برای عبادت خدایان اختصاص داده‌اند و آنانی که خانه‌های بسیار کوچک و محقری دارند طاقچه‌ای در منزل را برای این کار در نظر گرفته‌اند. البته که در این میان جمعیت بسیار کثیری از هندوان خانه و کاشانه ندارند، که باز هم این مسأله آنان را از امر عبادت و پرستش محروم نساخته است؛ زیرا با گشتی در شهرهای هندوستان، و حتی مسیرهای بین شهری، معابد یا همان خداخانه های متعدد و رنگارنگ توجه انسان را به خود جلب می‌کند. خداخانه هایی که گاه موجودات محترمی چون گاوها نیز برای تبّرک و تیمّن در آنها قابل شهود اند. اما جالب‌تر از ذکر این نکته جالب، آن است که داشتن خداخانه در خانه‌ها از دستورات دین مبین اسلام است؛ در روایات آمده است بهتر است مؤمنین نمازهای خود را در خانه، در یک فضای مشخص و معینی که مربوط به کار دیگری نیست ادا نمایند. اما اگر در بیرون از خانه و در مساجد، اقامه نماز می‌کنند، افضل آن است که هر بار در یک مسجد نماز بخوانند تا در روز محشر مساجد گوناگون شفیع آنان گردند. با این حال اصلاً جای نگرانی نیست، زیرا این رویه‌ای عادی برای مسلمانان است که با دارا بودن روحیه بذل و بخشش بالا، هر از چند گاهی بخشی از آموزه‌های دین خود را به سایر ادیان و آیین‌ها ارزانی بدارند، تا آنان نیز در روز محشر بیش از این شرمنده نباشند. شاهد مثالمان هم آن جمله معروف سید جمال الدین اسدآبادی است که در یکی از شماره‌های نشریه عروه الوثقی چاپ پاریس ذکر شده است.

در هندوستان آداب و رسومی اجتماعی وجود دارد که برخی از آنها با آداب اجتماعی در ایران تناقض دارد؛ یکی از آنها عدم حضور زنان در مساجد برای اقامه نماز است و دیگری حضور در معابد با پای برهنه.

که شکر خدا من و خانم بانکداری طی مدت کوتاه اقامتمان در هندوستان تا حدی با آن به مقابله برخاستیم: حضور مرتب ما در مسجد پشت مهمانسرای دانشگاه اسلامی علی‌گر و نیز اقامه نماز در مسجد کوچکی در یکی از محله‌های دهلی نو، با تعجب و نگاه‌های حیرت‌آور دیگران مواجه گردید. با اینکه فضای کوچه‌ها و خیابان‌ها در هندوستان چندان تمیز و پاکیزه نیست اما ورود به همه معابد با پای برهنه و حتی بدون جوراب صورت می‌گیرد. در واقع آنان معتقدند جوراب همانند کفش است و ورود با جوراب همانند کفش بی‌حرمتی به مکان‌های مقدس است. جالب‌تر اینکه همه معابد در فضای بیرون، که گاهی 100 متر تا خود معبد فاصله دارد، جاکفشی‌هایی دارند که برای رعایت نظم کفش‌ها را قبل از ورود به معبد در آن قرار می‌دهند. درآوردن کفش‌ها جز آلودگی جوراب و پا مشکل چندانی به بار نمی‌آورد. مشکل زمانی پدیدار می‌شود که خادمین معبد با مشاهده جوراب در پای ما، ما را مأمور به بیرون کردن جوراب‌ها نیز می‌کردند. من که از همان ابتدا با خبردار شدن از چنین ماجرایی با آن به مخالفت پرداختم، با اصرار و تأکید خادمین مواجه شدم. آنان نیز که مخالفت و در نهایت خواهش مرا دیدند، با آرامی گفتند باشد اگر واقعاً امکان ندارد، با جوراب وارد شوید. با جوراب وارد شدن و شاد بودن از این قضیه همانا و نگاه‌های تند و تیز افراد عبادت‌کننده در معابد همان، به طوری که مرا مجبور می‌کرد تا جمله با اجازه وارد شده‌ایم را برای هرکسی به زبان آورم.

خوشبختانه من و خانم بانکداری سعی زیادی از خود به خرج دادیم تا در مدت اقامتمان در شهرک دانشگاهی علی‌گر، نمازمان را اول وقت در مسجد مهمان‌سرا اقامه کنیم. در یکی از اوقات نماز بود که متوجه نکته جالبی شدم؛ مرد جوانی که امامت نماز جماعت را بر عهده داشت، با صوت زیبا و قرائت کامل نماز را به پایان رسانید. قرائتی که در من این اطمینان را حاصل نمود که وی حتماً در زبان عربی تبحر لازم را دارا می‌باشد. مشکل اینجا بود که وی برای شروع قرائت سوره حمد و سوره پس از آن بسم الله الرحمن الرحیم را بر زبان جاری نساخت و همین نکته بود که ما را از اقتدا کردن به جماعت او بازداشت. در عین حال این عزم را در من ایجاد کرد که پس از اتمام نماز رسماً درباره عدم قرائت بسم الله الرحمن الرحیم از او سؤال بپرسم. در حال خروج از در مسجد بود که سؤالم را با زبان عربی از او پرسیدم، که او نیز جز نگاه‌هایی مبهوت پاسخی برای گفتن نداشت. جمله‌ام را به انگلیسی ترجمه کردم و علت عدم قرائت بسم الله را از او جویا شدم که باز هم پاسخی دریافت نکردم. در پایان سؤال را این گونه مطرح کردم که آیا شما زبان عربی یا زبان انگلیسی می‌دانید، که با تکان دادن سرش منفی بودن پاسخ را ابراز داشت.

از میان معابد متعدد و متنوع فراوانی که در دهلی وجود دارد، برخی معابد محلی و برخی دیگر مرکزی است. در واقع در یک مقایسه نه چندان متجانس، همانند مساجدی که در شهرهای کوچک و بزرگ ایران وجود دارد. معابد محلی کوچک، قدیمی، بی‌بضاعت‌اند که اغلب در وسط راهها یا حومه شهر واقع می‌شوند در حالی که معابد مرکزی بزرگ‌تر، با شکوه‌تر، زیباتر، مدرن‌تر و البته شلوغ‌ترند. از میان چندین معبدی که در دهلی نو پذیرای ما بود یکی معبد جین‌ها و دیگری معبد سیک‌ها توجه بیشتری از ما را به خود جلب کرد. معبد مرکزی جین‌ها در فاصله کمی از دروازه قدیمی دهلی واقع شده است، و اینجا درست همان جایی است که گروه 12 نفری ما برای اول بار توفیق زیارت جناب اقای سکاندار و معاون محترمش یعنی شاندار را در هندوستان به دست آورد. گرچه آقای شاندار در ابتدای کار از بردن ما به معبد جین‌ها بهانه‌تراشی کرد، اما وقتی اصرار همه ما را بر این کار دید تسلیم شد. در واقع ماجرا از این قرار بود که روحانیون معبد جین بر اساس آموزه اهیمسا (بی‌آزاری) به صورت عریان و بدون هیچ پوششی مراسم عبادی را انجام می‌دهند، وجود همین نکته بود که علی‌رغم وجود وجود هیچ میلی از بازدید معابد در برخی از همسفران، شوق و شور مضاعفی اعضای گروه را فرا گرفت.

همگی شتابان به سوی معبد جین به راه افتادیم. راه افتادیم و در معبد چند طبقه و پیچ در پیچ جین‌ها با کنجکاوی هر چه تمام‌تر به دنبال افراد و اشیای عجیب و غریبی برآمدیم که تا کنون هرگز در عمرمان ندیده بودیم. گرچه آنچه مد نظر داشتیم را نیافتیم، اما وجود تصاویر بر دیوارهای معبد تا حدی حس کنجکاوی ما را پاسخ گفت. من و خانم بانکداری تصمیم گرفتیم با ورود به هر یک از معابد، از آموزه و ایده اصلی آن آگاهی یابیم. این بود که در گوشه‌ای از معبد مرد جوانی را دیدم که غرق در نیایش و مناجات بود. کنارش نشستم و با احتمال اینکه می‌تواند به زبان انگلیسی پاسخ سؤالم را دهد، پرسیدم:

سؤال دارم، آموزه اصلی مذهب جین چسیت؟

با لبخندی که نشان از محبت و علاقه‌اش در پاسخگویی به سؤالم بود، گفت: عدم خشونت، عدم خشونت در همه ابعاد و جنبه‌های زندگی.

پاسخ جالب و تأمل برانگیزی بود، یعنی آنچه در این زندگی مادی وظیفه توست این است که در زندگانی به هیچ کس و هیچ چیز آزار و اذیت نرسانی، عریان بودن و عدم وجود پوشش در مورد روحانیون جین نیز بر همین معیار و منوال معنا می‌شود.

از معبد بیرون آمدیم، در سمت راست کتابفروشی بزرگی بود که علاوه بر کتاب سایر محصولات فرهنگی مربوط به آیین جین را نیز در معرض فروش قرار داده بود. اما جالب‌تر سمت چپ معبد بود، ساختمانی که با پله‌های متعدد ما را به قسمت فوقانی منتقل می‌کرد. هنوز هیچ کداممان نمی‌دانستیم اینجا چه خبر است؟ تنها تصاویری از پرندگان بر در و دیوار بود که منظره غیر عادی ایجاد نمی‌کرد. به قسمت بالا که رسیدیم بوی تند و ناخوشایندی فضا را پر کرده بود و صدای پرندگان مختلف به طوری که خیلی هم قابل تشخیص نبود به گوش می‌رسید. کنجکاوی امانم را برید و با عجله به سمت مردی که در آن قسمت بود شتافتم و راز و رمز این مکان را جویا شدم. مرد با آرامی گفت: اینجا بیمارستان پرندگان است ما اینجا به هر پرنده‌ای که دچار مشکل، جراحت یا بیماری شود کمک می‌کنیم و از او به نحو احسن پذیرایی می‌کنیم تا دوباره آماده پرواز شود.

آری بر اساس آموزه اهیمسا، بخش قابل توجهی از معبد جین‌ها صرف جبران و اصلاح آزارهایی می‌شود که بر پرندگان وارد شده است. اما چرا فقط پرندگان؟ این سؤال دیگری بود که ذهنم را مشغول کرد و مرا در یافتن پاسخش ترغیب نمود. در واقع وجود پرندگان متعدد و متنوع در هندوستان این موجودات را به نسبت، با خطراتی مواجه ساخته که بنا بر ظرفیت و امکانات معبد جین، پرستاری و تیمارداری از آنان در این معبد صورت می‌گیرد.

با راهنمایی و هدایت نیروی تازه‌نفس، که همان آقای دکتر سکاندار باشد از این معبد به سمت معبد سیک‌ها به راه افتادیم. در عین اینکه در دهلی و دیگر مناطق هندوستان معابد بزرگ و باشکوهی وجود دارد که هر کدام با بهترین مصالح ساختمانی و تزیینی و سنگین‌ترین هزینه‌های جمع‌آوری شده از نذورات مردمی ساخته شده‌اند، با این حال معبد سیک‌ها از ظواهر دیدنی بیشتری برخوردار است. بهداشت، نوساز بودن، ازدحام جمعیت، آینه‌کاری و چراغ‌های آویزان نمونه‌هایی از این ظواهر دیدنی است. در بدو ورود کفشداری تمیز و منظمی وجود دارد که بر خلاف سایر معابد، فردی به عنوان کفشدار کفش‌ها را تحویل گرفته و با دادن نمره-ای، آن‌ها را به امانت نگه می‌دارد. در این قسمت احتمالاً به خاطر کنترل ازدحام جمعیت است که کفش‌داری خانم‌ها و کفش‌داری آقایان به صورت مجزا تعبیه شده است. در انتهای سالن و در دو طرف کفشداری آقایان و خانم‌ها، قسمتی وجود دارد که در صورت تمایل، کفش افراد را واکس زده یا تمیز می‌کنند. اینجا درست همان جایی است که من و برخی از دوستان از روی حس کنجکاوی کفش‌هایمان را برای واکس یا تمیز کردن به خادم معبد سپردیم و طولانی شدن این مرحله، جدیت جناب دکتر سکاندار را برانگیخت و همگی ما برای اولین بار شاهد اجرای مدیریت مدبّرانه وی گشتیم. قبل از بالا رفتن از پله‌های معبد، که همگی با سنگ-های سفید پوشانده شده است، حوضچه کوچکی وجود دارد که افراد از باب طهارت پاهای خود را در آن فرو می‌کنند و حتی گاهی افراد از باب تیمّن مقداری از آن آب را بر دهان می‌گذارند. اعضای گروه طبق فرمان دکتر سکاندار با احتیاط پا را بر پله‌های بالایی گذاشتند تا مبادا ناپاکی‌هایمان به آب پاک حوضچه سرایت کند.

مرحله بعد از پله‌ها و البته قبل از ورود به سالن‌اصلی معبد، پوشاندن سر بود. شکر خدا من و خانم بانکداری و سایر بانوان همراه، در این مرحله کاملاً با آیین سیک هماهنگ بودیم، تنها آقایان گروه بودند که همانند سایر مردان هندویی می‌بایست فکری به حال پوشاندن سرشان می‌کردند. خادمان معبد این فکر را از قبل عملی کرده بودند آنان با تهیه کیسه‌های بزرگی که در آن دهها یا صدها روسری کوچک بود، ورود آقایان به معبد را میسر ساختند. دستمال‌های کوچک سه گوشی که از رنگ‌های متنوعی برخوردار بود. وارد معبد می‌شویم سالن بزرگی که بر خلاف دیگر معابد هم از روشنایی کافی برخوردار است و هم زیراندازهای تمیزی کف آن راپوشانده است. در اینجا خبری از مجسمه‌ها و تمثال‌های خدایان نیست، تنها در انتهای سالن جایگاهی وجود دارد که پیرمردی با محاسن سفید بلند در وسط آن نشسته و مشغول خواندن مناجات است. همه افراد سالن نیز با حال و هوای معنوی روبروی جایگاه مشغول عبادتند. من و خانم بانکداری به همراه سایر اعضا سالن معبد را دور می‌زنیم و به دقت به افراد، خادمان، صوت و اشیای موجود در آن نگاه می‌کنیم. مرد جوانی را می‌بینم که با محاسن سیاه بلند و کلاهی که بر سر دارد، ورود و خروج زائران به معبد را کنترل می‌کند. البته این مرد همان کسی است که چون سایر خادمان معابد دیگر از ورود ما با جوراب مخالفت و ممانعت کرد. اما در نهایت با اصرار ما کوتاه آمد و رضایت داد. به سمتش می‌روم، و خودم را برای طرح پرسش‌هایم آماده می‌کنم. بله درست است اولین سؤالم همین است که آموزه و ایده اصلی سیک‌ها چیست؟

با مهارت خوبی که در زبان انگلیسی دارد می‌گوید اولین و مهم‌ترین آموزه ما در آیین سیک یکتاپرستی است و سایر آموزه‌هایمان برگرفته از آموزه‌های مقدس اسلام، مسیحیت، هندویسم و بودیسم است. از او درباره ادعیه و مناجات‌هایی که در سالن در حال پخش است سؤال می‌کنم، می‌گوید کتاب مقدس را می‌خوانیم، کتاب مقدس که از آیه‌های قرآن، انجیل، گیتا و ... تشکیل شده است. بلند بودن پخش صدای دعا و مناجات در سالن معبد تا حدی است که خادم معبد برای رساند پاسخ‌هایش به سمع من، صدایش را تا حد زیادی بالا برده است و توضیحات مفصلی که در ذیل هر پاسخ ارائه می‌کند مانع از آن می‌شود که به سؤالاتم ادامه دهم و بحث را طولانی‌تر کنم. فلذا با پیشنهاد خانم بانکداری از او تشکر می‌کنم و برای دیدار از سایر بخش‌های معبد راهی می‌شویم. نکته جالب توجه دیگر در این معبد وجود خانم‌های مسلمان با پوشش کامل است، زنانی که حتی بخش زیادی از چهره خود را نیز پوشانده‌اند و با حضور در معبد سیک‌ها خود را ملزم به اجرای آموزه‌های آیین سیک کرده‌اند.

با اوضاعی که در کشور هندوستان وجود دارد، طبیعی است که زنان از موقعیت اجتماعی فروتری نسبت به مردان برخوردار باشند. با این حال این نکته مرا از پرداختن به این سؤال بازنداشت که رویکرد هر یک از آیین‌های هندو نسبت به زنان را نیز جویا باشم. شاید این پرسش را از بسیاری از خادمان معابد گوناگون هندویی پرسیده باشم و گرچه پاسخ دقیق هر یک از آنان را به خاطر ندارم اما در این مورد یقین دارم که همگی بر نگاه برابر و عدالت‌جویانه میان زنان و مردان در آیین خود سخن گفتند، در هیچ کدام از معابد هند ورود زنان ممنوع نیست و زنان در کنار مردان و چه بسا پرشورتر از آنان در معابد و مراسمات دینی گوشه و کنار هندوستان شرکت می‌کنند.

در حالی که جای بسی تعجب و شگفتی است که این تنها زنان مسلمان هستند که از حضور و مشارکت در مساجد و نمازهای جماعت خودداری می‌کنند. اگر آمارهایی که جناب دکتر سکاندار در مورد جمعیت مسلمانان و شیعیان هندوستان درست باشد، از 250 میلیون مسلمان هندوستان، 40 میلیون اهل تشیع هستند و اگر ما نیمی از این جمعیت را زنان مسلمان در نظر بگیریم، این یعنی بخش بسیار قابل توجهی از مسلمانان و شیعیان در شبه قاره هند از حضور و مشارکت در مناسک دینی اجتماعی محرومند. بدیهی است که وجود همین محرومیت‌ها انواع عقب‌ماندگی و فرودستی را در میان آنان و نسل‌های بعدی رواج می‌دهد.

چیزی که در هندوستان به وفور وجود دارد، معبد و پرستشگاه است، به طوری که شاید بتوان گفت هیچ خیابان اصلی یا محله‌ای وجود ندارد که در آن معبدی بنا نشده باشد. معابد معمولاً در بیرون یا داخل خود مجسمه‌هایی از خدایان دارند، مجسمه‌هایی که با رنگ‌های متنوع و گاهی هم گردنبندهایی از گل‌های زرد یا سرخ تزیین شده‌اند. در همین دوشنبه‌ای که به همراهی جناب دکتر سکاندار به دید و بازدید از معابد اصلی دهلی می‌پرداختیم، وارد یکی از معابد زیبا، بزرگ و نسبتاً سنتی هندوها شدیم. معبدی که در عین دارا بودن از بخش مرکزی و اصلی، که جایی همگانی و عمومی بود، عبادتگاه‌هایی شخصی و خصوصی نیز به صورت پراکنده در محوطه باز آن موجود بود و با راهروهای پله مانند مارپیچی که اطراف آن را گل‌کاری و سبزه‌کاری زینت می‌داد، معماری جالبی به معبد بخشیده بود. من و خانم بانکداری و به همراه سایر اعضای گروه، پله‌ها را بالا و پایین می‌رفتیم و عبادتگاه‌های خصوصی را که به همراه مجسمه و طبقی از میوه بود نظاره می‌کردیم.

آقای سبزعلی در گوشه‌ای روی سکویی نشست و قبل از آنکه من و خانم بانکداری به قسمت دیگری منتقل شویم، دو خانم هندیِ به ظاهر وجیهی را دیدیم که به ما نزدیک شدند و به سمت یکی از عبادتگاه‌های خصوصی نزدیک ما رفتند. دو کف دستشان را روی هم گذاشتند و آن را به معنای احترام و تعظیم کنار دهان گذاردند و کمی خم شدند. سپس آن دیگری که ظرفی از میوه در دست داشت، میوه‌ها را کنار مجسمه قرار داد و هر دو با تمرکز و تواضع خاصی مشغول مناجات شدند. نگاهی به آقای سبزعلی کردم دیدم مبهوت این صحنه شده است، نگاهی به آسمان کرد و گفت: یا الله. سپس بلافاصله رو به من کرد و گفت: از این دو خانم بپرس، خدا کجاست؟ خدا همین جاست! خدا همه جاست، نه در این مجسمه‌ای که شما فکر می‌کنید.

همه این جملات را که نه، بلکه بخشی از آن را برایشان ترجمه کردم. البته قبل از آن، بر خود لازم دانستم از اینکه خلوتشان را بر هم می‌زنم اجازه بگیرم و عذرخواهی کنم. آنان نیز با کمال محبت و صمیمیت و لبخندی که بر لب داشتند، رضایت خود را اعلام نمودند. ازشان پرسیدم: خداوند نه فقط در این عبادتگاه کوچک بلکه در همه جاست. خدا بزرگ‌تر از آن است که تنها در این مکان کوچک قرار بگیرد. یکی از آنان که به خوبی انگلیسی می‌دانست و احتمالاً تحصیل کرده هم بود پاسخ داد: بله، خدا همه جا هست، در آسمان است، ما همه خدا را قبول داریم، شما با الله، ما با ...

پاسخش را برای جناب سبزعلی ترجمه کردم. مجدداً پرسید: ازشان بپرس، آرزوی‌شان چیست؟ از این خدای مجسمه چه می‌خواهند، پرسیدم: شما از خدایتان چه می‌خواهید؟ در مقابل این مناجات و این هدیه از او چه انتظاری دارید؟

زن هندو با کمال متانت و آرامش گفت: خوشبختی.

آری او هم مانند ما و همه بندگان دیگر خداوند، از خداوند خوشبختی و سعادت می‌خواهد. آرزویی که مهم-ترین حاجت بشر از ابتدای تا به امروز بوده و هست. جناب سبزعلی هم تا کلمه خوشبختی را شنید، سکوتی کرد و بعد چندین بار این کلمه را برای خودش تکرار کرد: خوشبختی، خوشبختی، خوشبختی...

امروز هجدهم بهمن، و روز یکشنبه است. صبح حدود ساعت 8 با موسیقی آرامی که گارسن می‌نوازد و ما هنوز در خواب هستیم کم کم برای صبحانه بیدار می‌شویم. یک سینی ملامین که در آن یک بشقاب یا نیمرویی که روی آن کاغذ فویل کشیده‌اند به همراه دو فنجان و یک فلاسک کوچک آب جوش و البته مقداری چای خشک سیاه و یک فنجان شیر، صبحانه امروز ماست. ما که از این غذای محقر سیر نمی‌شویم اما باید فکر دیگری کرد. پس مردها چه خواهند کرد. با تماس‌های مکرر و چندین مراجعه به طبقه همکف تکه کوچکی از کره که داخل یک کاسه استیل است و یک بسته کوچک مربای یک نفره به همراه 4 عدد نان تست تتمه صبحانه امروز ماست. با این حال همه 5 اتاق ما هنوز صبحانه‌شان را دریافت نکرده‌اند و البته که بسیار هم عصبانی شده‌اند. می‌آیم برایشان تماس می‌گیرم که در آوردن صبحانه‌شان تسریع کنند که تحمل تمام شده است.

ناهار مهمان نمایندگی جامعة المصطفی در دهلی بودیم. ساختمان تقریباً مجللی که در یکی از مناطق خوب شهر دهلی واقع شده است. گرچه ساختمان اجاره‌ای است با این حال مدت زیادی است که نمایندگی جامعة المصطفی در این ساختمان قرار دارد. به طبقه سوم می‌رویم و پس از تجدید وضو به اتاقی برای اقامه نماز ظهر و عصر وارد می‌شویم. بعد از آن به سالن جلسات می‌رویم و با صرف فنجانی چای، چیدن قاشق و بشقاب‌ها و ظرف‌های متعدد و متنوع غذا آغاز می‌شود.

جناب آقای صالح‌پور، سفره رنگینی پهن کرده است، شاید 4-5 نوع خورش خوش آب و رنگ، برنج زعفرانی، سالاد، نوشابه، نان بربری‌های گرد و حتی دسر از برجسته‌ترین موارد این ضیافت نمک‌گیر است. قبل از شروع جناب آقای صالح‌پور توضیحاتی در مورد غذا ایراد می‌فرمایند که میل ما را به صرف آن دوچندان که نه، بلکه سه چندان می‌کند. اولاً این غذا یک غذای افغانی است و غذای افغانی در کاربرد گوشت تازه گوسفندی و پخت آن به نحو مطلوب زبانزد است. در ثانی از فلفل و ادویه‌های تند و تیز هندی که با خوردن یکی دو لقمه اولیه اشتهای انسان را کور و حتی کر هم می‌کند، در این سفره خبری نیست، سومین نکته که از همه مهم‌تر است استفاده از مواد اولیه باکیفیت آن هم به روشی کاملاً بهداشتی است. پس از صرف ناهار، سخنان گهربار جناب آقای صالح‌پور آغاز می‌شود و تا حدود یک ساعتی به همراه صرف میوه و چای ادامه می‌یابد. گرچه در میان دوستان احساس خستگی وکسالت موج می‌زند اما با سابقه‌ای که من در نهاد جامعه المصطفی داشته‌ام ادامه فعالیت‌های نمایندگی جامعة المصطفی در دهلی و شبه قاره هند بسیار برایم جالب و شنیدنی است. به طوری که بیش از پیش و شاید به طور فوق العاده‌ای در من حس همکاری و خدمت‌رسانی به شیعیان هندوستان را ایجاد می‌کند. به هر حال جلسه با اظهارنظرهایی شوخی یا جدی از سوی دوستان گروه به اتمام می‌رسد و خوشبختانه تا قبل از اینکه فروشگاه‌ها بسته شوند یا اجناسشان به ته دیگ برسد خودمان را به آنها می‌رسانیم و یکی دیگر از مأموریت‌های مهم این سفر را تاحدی به انجام می-رسانیم. به برکت حضورمان در جلسه نمایندگی جامعة المصطفی در دهلی نمایندگی ولی فقیه محترم نیز ما را به صرف ناهار در روز آینده دعوت می‌کند. برکت که چه عرض کنم، از بدو ورود ما به دهلی و ملحق شدن سکاندار محترم گروه، جناب دکتر سکاندار، برکت و رحمت واسعه الهی بر سر تمامی اعضای گروه ریزش گرفته است!؟

پس از یک برنامه طولانی و مفصّل دوستان از خرید و بازدید فروشگاه‌های دهلی، از جمله آیینه مارکت و مروارید مارکت، هوا رو به تاریکی می‌رود و با راهنمایی جناب دکتر سکاندار به سمت مسجد جامع دهلی حرکت می‌کنیم.

تصوری که قبل از دیدار از مسجد جامع دهلی داریم با تصویری که بعد از آن حاصل می‌شود از زمین تا آسمان متفاوت است. مسجد جامع دهلی مسجد بزرگی است که در یک از محله‌های قدیمی و سنتی دهلی واقع شده است. معماری آن به حالت دایره مانند و با ارتفاع حدود 30 پله از سطح خیابان واقع شده است. وضوخانه‌ای قدیمی و کهنه در گوشه‌ای از حیاط و در پایین پله‌ها قرار دارد که ما به جای تجدید وضو ترجیح می‌دهیم با همان وضوی قبلی نماز مغرب و عشا را اقامه نماییم. فضا تاریک و خلوت است و جز چند چراغ کم‌نور، هیچ اثری از نورافکن‌های پر نور مساجد پر رونق ایران نیست. از پایین پله‌ها نگاهی به فضای بالای مسجد جامع دهلی می‌اندازم، با دیدن این فضا به یاد محوطه بیرونی کلیسای جامع شهر کلن در آلمان می‌افتم. کلیسایی بسیار قدیمی که در مکانی مرتفع واقع شده است، کلیسایی که بیش از آنکه جنبه تقدس و روحانیت در انسان ایجاد کند با گنبد و باروهای بلند و نوک تیز و سیاه‌رنگ خود انسان را به یاد قلعه‌های شیاطین می‌اندازد. مضاف بر اینکه در سمت دیگر کلیسا بازار و مجتمع‌های تجاری-تفریحی فراوانی وجود دارد و شب هنگام دختران و پسران با نشستن بر فضای پلکانی کنار کلیسا با سگ‌های خرسی شکل خود مشغول مغازله و معاشقه‌اند.

گرچه شکر خدا در فضای پلکانی مسجد جامع دهلی خبری از این دختران و پسران نیست اما با این حال سگ‌ها و گربه‌ها به راحتی در حال تردد یا چرت زدن‌اند. از پله‌ها بالا می‌رویم، پسر جوانی که ظاهراً نگهبان ورود و خروج مسجد است از ورود ما ممانعت می‌کند. جناب دکتر سکاندار مرا جلو می‌فرستد تا با زبان بین المللی از او خواهش کنم به ما اجازه دهد نمازمان را در مسجد به جای آوریم. پسر جوان که در ابتدا به سختی مخالف ورود ما مخصوصاً خانم‌ها به مسجد است، می‌گوید پولی بپردازید، حدود 300 روپی، به آقای سکاندار می‌گویم. او هم با تندی می‌گوید: نه، اصلاً می‌خواهیم نماز بخوانیم. با این جمله پسر از وسط دروازه کنار می‌رود و اجازه ورود را صادر می‌کند. با این شرط که خانم‌ها در فضای اصلی مسجد نماز نخوانند و در گوشه‌ای در سمت چپ که با موکت محقری پوشیده شده نمازشان را به سرعت اقامه کنند. در عین حال کسی اجازه عکاسی و تصویربرداری را نیز ندارد. قول می‌دهیم آن هم از نوع قول‌های مردانه ایرانی. با خوشحالی وارد صحن می‌شویم، حیاطی بزرگ و نیمه تاریک، که گرچه در بدو ورود کفش‌هایمان را درآورده‌ایم اما به هیچ وجه من الوجوه شرایط لازم برای پابرهنه راه رفتن را ندارد. با این حال در حالی که فضای حیاط و محوطه سرپوشیده مستطیل مانندی را که، در ضلع جنوبی حیاط واقع شده است، ورانداز می‌کنم برای خواندن نماز به سمت چپ حرکت می‌کنم. پا روی موکت تیره رنگی می‌گذارم که در گوشه‌های دیگر آن چند خانم هندی مشغول نماز و نیایش‌اند.

جانماز سفید، مهر کربلا و تسبیح فیروزه‌ای را از کیف درمی‌آورم و روی موکت پهن می‌کنم با گفتن اذان و اقامه‌ای نماز مغرب را آغاز می‌کنم. گرچه در حین خواندن نماز حضور قلب چندانی ندارم و از اینکه تا قبل از تمام شدن نماز، پسر نگهبان ما را از مسجد بیرون کند نگرانم، اما خوشحالم که در یکی دیگر از عبادت‌گاه-های بزرگ دنیا خدا را یاد می‌کنم و با اینکه تمام شرایط ظاهری برای داشتن یک نماز کامل و جامع مفقود است اما امکان اقامه نماز برایم فراهم شده است. در همین افکار غوطه می‌خورم که ناگهان از گوشه دیوار کوتاه مسجد گربه پشم‌آلوی سفیدرنگی ظاهر می‌شود.

همین طور که مشغول خواندن حمد و سوره هستم، نیم نگاهی به گربه نیز می‌اندازم. گربه سر جایش ایستاده و چپ و راستش را نگاه می‌کند و با هر میو کشیدن، نگاه نگرانم را به خودش جلب می‌کند. نمی‌دانم نماز می-خوانم یا حرکات یک گربه ولگرد در صحن مسجد جامع دهلی را زیر نظر گرفته‌ام. کلمات و جملاتی از قرآن را از حفظ زیر لب تکرار می‌کنم در حالی که هیچ نمی‌فهمم چه می‌گویم. در این گونه مواقع خودم را با ذکر اللّهم نجّنی من القوم الظّالمین آرام می‌کنم، اما اکنون نمی‌شود. هر ذکری را که نمی‌شود در نماز آن هم در حین قرائت حمد و سوره بر زبان آورد. در همین افکار غوطه می‌خورم که ناگهان متوجه حرکت گربه می-شوم، از روی دیوار می‌پرد روی موکت، پرش گربه روی موکت همانا و برخاستن موجی از گرد و غبار چندین و چندساله خفته در موکت همان. مانده‌ام غلظت این گرد و غبار تا چه حد بوده است که در تاریکی فضای صحن مسجد جامع باز هم قابل رؤیت است. متأسفانه پرش گربه آغاز حرکت اوست، حرکت می‌کند و درست از وسط موکت به سمت راست می‌آید، با اینکه با من فاصله زیادی دارد اما خیالم نمی‌تواند راحت باشد و با اینکه قرائت حمد و سوره را به پایان برده‌ام نمی‌توانم به رکوع بروم. همچنان ترسان و لرزان ایستاده‌ام و نگاهش می‌کنم. گام برمی‌دارد، قدم می‌زند، گویا در نمایش تلویزیونی شرکت کرده و عکاس‌ها و فیلمبردارها گام‌های پر از غمزه‌اش را ثبت می‌کنند. مستقیم از چپ به سمت راست در حرکت است و به گمانم می‌خواهد درست از وسط موکت عبور کرده و وارد صحن مسجد شود. کمی آرام می‌گیرم و به رکوع می‌روم، هنوز سبحان الله سوم تمام نشده است که صدای میو کشیدن گربه ذکرم را قطع می‌کند و دقتم را دوچندان. گربه سفید پشم‌آلو با محبت و صمیمیت خاصی نوازشم می‌کند و از کنارم عبور می‌کند.

با هر دردسری بود نماز نصفه نیمه خود، که بیشتر از باب اکل میته هم بود را تمام می‌کنم و به همراه خانم بانکداری، به قسمت سرپوشیده مسجد که مخصوص آقایان نیز هست می‌رویم. فضای مستطیل شکل درازی است که در عرض آن بیش از 6-7 ردیف نمازگزار جای نمی‌گیرد اما طولش 150-100 نفر نمازگزار را پوشش می‌دهد. فضا تاریک، قدیمی و فاقد هیچ نوع زرق و برق و جذابیتی است. کف‌پوشی نقش‌دار اما تیره و غبارگرفته که معلوم نیست چندین دهه از شستن آن می‌گذرد، قسمت وسط را پوشانده است. فضای این مسجد که شامل یک صحن بزرگ و یک شبستان مستطیل شکل است، به سایر مساجد قدیمی هندوستان از جمله مسجد تاج محل بسیار شباهت دارد. با این تفاوت که مسجد تاج محل به حسب برخورداری از امکانات توریستی، تمیز، روشن و پررونق است و این همان چیزی است که در سایر مساجد هندوستان خصوصاً مسجد جامع دهلی هیچ خبری از آن نیست.

آرام آرام از مسجد خارج می‌شویم و سوار ماشین ون مانندی می‌شویم که از سوی نمایندگی جامعه المصطفی و به راهنمایی جناب آقای شامقانی در اختیارمان قرار گرفته است. برخی از دوستان به رسم مردانگی و جوانمردی که از ویژگی‌های ژنتیکی و لاینفک مردان مسلمان ایرانی است، رخصت می‌دهند ابتدا خانم‌ها سوار شوند و در صورت نبود فضای کافی برای آقایان با در اختیار گرفتن تاکسی‌های کم نظیر و البته بی‌نظیر دهلی، همه اعضای گروه عازم رفتن به هتل می‌شویم.

نشسته‌ایم و منتظر حرکت ماشین هستیم، اما خبری نمی‌شود، البته خبر هست اما خبری از حرکت نیست. فضای بیرون از ماشین نه چندان زیبا و دلچسب است که ما برای رفع خستگی بخواهیم از ماشین پیاده شویم. بالأخره خبر به گوش ما نیز می‌رسد، جناب آقای شامقانی عزیز، که فردی مملو از صفا و اخلاص است ما را به صرف شام در یکی از کبابسراهای واقع در بازار مسجد جامع دهلی دعوت کرده است. از آنجایی که ظاهر فضا به گونه‌ای نیست که رغبت رفتن به کبابسرا را در ما ایجاد کند، ابتدا از خانم فقیهی خواسته می‌شود که به کبابسرا رفته و اوضاع بهداشتی را ارزیابی کند. پس از چند دقیقه خانم فقیهی از راه می‌رسد و با ارائه تأییدیه-ای شفاهی کیفیت و کمیت اوضاع کبابسرا را تا حد قابل قبولی توصیف می‌کند.

از وسط بازار شلوغ و پلوغ و درهم و برهم مسجد جامع دهلی عبور می‌کنیم و وارد رستوران می‌شویم، فضایی نه چندان بزرگ و با راه‌پله‌ای باریک که به احتمال زیاد همان لژ خانوادگی است. با اوضاع و احوالی که بر ما در مسجد جامع گذشته است فکر نمی‌کنم بشود با این دستها غذایی بر دهان گذاشت. شکر خدا در گوشه‌ای از رستوران یک عدد روشویی به همراه ظرف کوچکی از مایع دستشویی وجود دارد که همگی به نوبت به سمت آن می‌رویم و دستانمان را تر و تازه می‌کنیم. میز بزرگی به همراه تعداد زیادی صندلی در وسط سالن قرار دارد که به نظر جای مناسبی برای اعضای گروه است. می‌نشینم و حدود نیم ساعتی منتظر آماده شدن غذا می‌شویم. غذا حاضر می‌شود و به ردیف و پشت سر هم طبق‌های برنج رنگارنگ هندی و غذاهای گوشتی و غیر گوشتی کل سطح میز را پر می‌کند. با اینکه این غذاها هم مملو از فلفل و ادویه‌های هندی است اما ظاهراً از کیفیت خوبی برخوردار است. صرف شام با نوشیدن نوشابه‌های خوشمزه هندی و در نهایت حمد و ثنای الهی به اتمام می‌رسد. این در حالی است که هنوز ظرف‌های دست نخورده غذا نگاه‌های متعجب سایر مشتریان را به خود جلب می‌کند. با وجود چنین سفره رنگینی باید صورتحساب هم عدد و رقم قابل توجهی باشد؛ در همین فکر هستیم که خدمتکار رستوران صورتحساب را تقدیم آقای شامقانی می‌کند. نمی‌دانیم مسئولیت حساب کردن این صورتحساب با چه کسی است؟ نمایندگی جامعه المصطفی، شامقانی، سکاندار و یا تقسیم کردن آن بین اعضای گروه. که البته مورد آخری آبرومندانه‌تر و به انصاف نزدیک‌تر است. اما در برابر چشم‌های مبهوت همگی ما جناب آقای شامقانی که ذکر خیرشان نیز چندی پیش گذشت، دست در جیب مبارک می‌کند و همه آن را می‌پردازد سپس برگه صورتحساب را پاره پاره کرده و با مچاله کردن، آن را روانه سطل آشغال کنار میز می‌کند.

تقریباً دو روز دیگر تا انتهای سفر ما باقی است و احتمالاً این دو روز باقی مانده به برکت وجود جناب دکتر سکاندار و سایر عزیزان نمایندگی جامعة المصطفی ایام پرباری خواهد بود.

امروز دوشنبه نوزدهم بهمن است. متأسفانه جناب سکاندار به همراه مسئولین جامعة المصطفی دیروز به آگرا رفته‌اند. ولی آقای دکتر امروز در کنار ما خواهد بود. حدود ساعت نه و نیم صبح به همراه مینی بوسی به هتل آمد تا ما را به معابد چَتَرپور و سپس مرده‌سوزی و بعد خرید ببرد. امروز ناهار باز مهمان جامعة المصطفی و سپس شام مهمان نماینده ولی فقیه خواهیم بود. احتمالاً میزان فلفل‌های ناهار و شام آنقدر نخواهد بود که ما را آزار دهد. ناهار افغانی و شام ایرانی خواهد بود.

مرده سوزی:

بر اساس یک اعتقاد دیرینه در هندوییسم و بودییسم، برای کمک به بازگشت سریع روح به چرخه حیات، بدن مرده در آتشی که با استفاده از خود طبیعت بر پا شده، سوزانده و جزیی از طبیعت می‌شود. کنار جسد، گل، بوته‌های خشک و حتی مواد خوراکی مثل نارگیل و کره هم قرار می‌دهند. آن‌ها اعتقاد دارند زندگی یعنی رنج و زندگی دوباره و یا همان تناسخ یعنی به زندگی باز گشتن یا در رنج بودن. هندو با سوزانده شدن امیدوار است از این دوباره متولد شدن رها شود و به "نیروانا" یا بهشت برسد.

مراسم سوزاندن اجساد تنها شامل افراد بالای 12 سال است و فرد مرده زیر 12 سال حتماً دفن می‌شود و تنها بالغ‌ها سوزانده می‌شوند. از آنجا که وسیله نقلیه موتوری حق ورود به محل مرده سوزی را ندارند، همه جسدها با خیزران‌هایی از چوب بامبو حمل می‌شود. محل سوزانده شدن از قبل آماده شده و از سطح زمین 40 سانتی متر بلندتر است. در یک فضا می‌توان تعداد زیادی مرده سوزی داشت به شرط آنکه فاصله بین آنها رعایت شود یعنی یک نفر بتواند از میان دو مرده در حال سوختن عبور کند.

با احترام به "ویشنو"، "کریشنا" و "شیوا" سه الهه اصلی در مذهب هندویسم سه سوراخ در کوزه ایجاد می‌کنند و فرزند بزرگ یا داماد بزرگ خانواده و یا یک فرد مذهبی کوزه فوق را سه بار به دور جسد می‌چرخانند. بجز فرزند ارشد و دو فرد کمکی بقیه از مراسم سه دور آب ریختن به دور مرده فاصله می‌گیرند و سپس کوزه را بالای سر جسد به زمین می‌کوبند.»

چند نوع مواد خوشبو کننده در ظرفی جدا توسط یک فرد مذهبی با مثلث چوبی از سه رأس ویشنو، کریشنا و شیوا مخلوط می‌شود. هر چه فرد ثروتمندتر باشد از چوب‌های خوشبوتری برای سوزاندنش استفاده می‌کنند. جسد باید به طور کامل با چوب پوشانده شود. مواد رنگی و خوشبو کننده روی چوب‌ها ریخته می‌شود. هر یک از نزدیکان با ریختن مقداری خرده چوب در زمان سوزاندن با جسد وداع می‌کنند و تا خاکستر شدن جسد، سوزاندن ادامه می‌یابد. از جسد بعد از سوزانده شدن مقدار کمی از استخوان ستون فقرات و جمجمه باقی می‌ماند. در روز سوم بعد از مرده سوزی، نزدیکان مرده، محل سوزاندن را با گل و میوه می‌آرایند. بعد از روز پنجم، خادمان اجازه دارند تا باقیمانده استخوان‌های جسد را در کنار رودخانه‌ای جمع کنند و به آب بریزند.

امروز یعنی صبح روز سه شنبه قرار است به همراه و راهنمایی خانم فقیهی به بازدید و البته زیارت از معبد پرجلال و جبروت بهائیت در دهلی برویم. دو نفر دو نفر با سوار شدن بر تاکسی‌های بی‌نظیر دهلی از هتل راهی معبد بهائیت می‌شویم. فاصله معبد تا هتل فاصله زیادی است این نکته شاید به این علت است که خواسته‌اند معبد را با متراژ بسیار بالا آن هم در گوشه‌ای از شهر دهلی تعبیه کنند. به معبد می‌رسیم و کمی صبر می‌کنیم تا همه دوستان فرا برسند. دسته جمعی از درب نگهبانی معبد وارد می‌شویم. وارد حیاطی بسیار بزرگ و با فضای سبز و گل‌کاری‌های رنگارنگ و زیبا می‌شویم. آنقدر حیاط بزرگ است و به زیبایی و جذابیت ساخته شده که تا دقایقی نسبتاً طولانی دیدگانمان به جمال منور معبد روشن نمی‌شود.

دوستان و مخصوصاً بانوان گروه مایلند از این فضای سبز کم‌نظیر در دهلی نهایت استفاده را بکنند و البته با تصویربرداری از آن، آن را ماندگار نمایند. اما من و خانم بانکداری ترجیح می‌دهیم این کار را به وقتی دیگر موکول کنیم. جمعیت زیادی در کنار ما از مسیرهای پیاده‌روی در حال تردد و رفت و آمدند و تقریباً از همه قشر و مسلکی در آنان دیده می‌شود. آرام آرام با ساختمان اصلی معبد که معماری قابل توجهی نیز دارد، آشنا می‌شویم. تصویری که از دور از معبد برایمان شکل می‌گیرد و نیز تصاویر نزدیک‌تر آن، ذهن‌ها را به سمت و سوی تصویر گل‌برگ‌های یک گل می‌کشاند. آری ساختمان معبد همانند یک گل است گلی که گلبرگ آن روی زمین قرار گرفته است. و این گل چیزی جز همان گل نیلوفر نیست که به آن لوتوس و به این معبد، معبد لوتوس می‌گویند.

با خانم بانکداری مسیر را می‌رویم تا اینکه طبق معمولِ همه معابد هندی به کفشداری می‌رسیم. کیسه‌هایی قرار داده‌اند تا کفش‌هایمان را در آن قرار دهیم و سپس کیسه‌ها را در درون قفسه‌هایی که چندین پله پایین‌تر از سطح زمین قرار گرفته‌اند، بگذاریم. از کفشداری تا ورودی معبد قدم‌های زیادی مانده است، گرچه محوطه معبد لوتوس نسبت به سایر معابد تمیزتر و جدیدتر است، اما باز هم ما می‌مانیم و جوراب‌های خاک‌آلود و سیاه‌چرده. سالن اصلی معبد بالای 10-15 پله سنگی واقع شده که دور تا دور ساختمان معبد دریاچه کوچکی از آب است. معماری معبد بسیار جالب و مدرن است و همه جای آن با سنگ‌های سفید و روشن پوشیده شده است. زیاد بودن جمعیت مانع از آن است که همگی همزمان وارد معبد شویم، لذا خادمان معبد که اغلب پسران و دختران جوان هندی یا غیر هندی هستند، افراد را پشت درب ورودی معبد به صف می‌کنند. وقتی صفی از 40-50 نفر زائر یا بازدیدکننده شکل گرفت یکی از خادمان، دوبار با دو زبان هندی و انگلیسی ایده-های اصلی آیین بهاییت را بیان می‌کند. سپس با خروج دسته‌ای از زائران داخل معبد، گروه جدید وارد معبد می‌گردند. من و خانم بانکداری عزیز در کنار سه تن از دیگر دوستان وارد معبد می‌شویم. گرچه پابرهنه هستیم اما هیچ کف‌پوشی در معبد وجود ندارد و سنگ‌ها سرمای خود را در پای ما تزریق می‌کنند.

داخل معبد فضای بسیار بزرگی است که به شکل دایره است و نیمکت‌های سنگی دایره‌وار فضای اصلی معبد را اشغال کرده است. فقط در وسط جایگاه خاصی تعبیه شده است که لابد روحانی معبد در آن جایگاه به ذکر دعا و مناجات می‌پردازد و با اظهار تأسف امروز روزی نیست که با حضور روحانی مناجات و دعای همگانی در معبد برگزار شود. من و خانم بانکداری به همراه آقای سبزعلی، خانم فقیهی و همسرش به سمت صندلی‌های جلو می‌رویم و درست در ردیف و قسمت وسط می‌نشینیم. گرچه ما بیشتر به تماشای محیط و رفتارهای افراد مشغولیم، اما زائرانی هستند که با سکوت و تمرکز خود مشغول عبادت و مناجاتند. آقای سبزعلی با همان روحیه صمیمی و خودمانی خود با بیان جملاتی شگفتی و تعجب خود را ابراز می‌دارد، به نحوی که هم‌همه‌ای در فضای سراسر سکوت معبد ایجاد می‌کند. ایجاد هم‌همه همانا و عکس العمل خادمان محترم معبد در بازگرداندن مجدد سکوت به فضای معبد همان. اما کجاست گوش شنوا؟ کمی نگران می‌شوم که نکند برخوردهای تندی پیش بیاید. اما واقعیت آن است که جای نگرانی نیست، اینجا هندوستان است و این فضا هم جایی برای مناجات، یعنی آرامش و پرهیز از هر گونه خشونت و تندی. لحظاتی می‌گذرد و ما نیز به همراه دیگر زائران و بازدیدکنندگان سکوت می‌کنیم. چشمانم را می‌بندم و با اذکاری یاد خداوند متعال را در ذهن مرور می‌کنم.

به این نکته نیز فکر می‌کنم که هر جایی می‌تواند معبد و عبادتگاه، و هر معبد و عبادتگاهی نیز می‌تواند مکانی مناسب برای یاد پروردگار متعال باشد. ناگهان خانم بانکداری با تکانی که بر بازویم می‌زند مرا متوجه خود می‌کند، چشمانم را باز می‌کنم و رویم را به سوی او برمی‌گردانم، می‌گوید: اینجا امواج را حس می‌کنم، اینجا انرژی را حس می‌کنم، یک انرژی مثبت. نمی‌دانم چه جوابی به او بدهم، چون من از قرار گرفتن در این فضا احساس خاصی پیدا نکرده‌ام، برایم این فضا نیز همانند فضای سایر معابد است که می‌توان ذکر و یاد خداوند متعال را در ذهن و جان مجسم کرد. نه، البته شاید من حس نمی‌کنم، شاید حس و حالی دارد اینجا که من قادر به درک آن نیستم. در همین لحظات است که ناگهانی صدای نسبتاً بلندی همه توجهم را به خود جلب می‌کند. سربرمی‌گردانم به سمت چپم، درست همانجایی که آقای سبزعلی و همسر خانم فقیهی نشسته‌اند. صدا از آنهاست، دعا می‌خوانند، دعای فرج:

اللّهمّ کن لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه...

از این حرکت بسیار تعجب می‌کنم و بلافاصله به سمت خادمان معبد می‌نگرم، با اینکه یکی از وظایفشان حفظ سکوت فضای معبد است، اما اکنون کار خاصی نمی‌کنند و گرچه نیم نگاهی به ما می‌اندازند اما ظاهراً پذیرفته‌اند که مدل مناجات ما این چنین است. قرائت دعای فرج ادامه می‌یابد و من نیز زیر لب با آنان همراهی می‌کنم و در حالی که می‌بینم قطرات اشک از گوشه چشمانشان جاری است، حس سهمگین سرمای نیمکت‌های سنگی حرارت و گرمای بانشاطی را در وجودم برمی‌انگیزاند. سرم را پایین می‌اندازم و با توسل به وجود پربرکتش، با تمام وجود آرزوی ظهورش را می‌کنم. صدای خانم بانکداری را می‌شنوم که می‌گوید دیدی گفتم اینجا حس عجیبی دارد، یک انرژی، یک انرژی مثبت.

دعایمان تمام می‌شود، ترجیح می‌دهیم قبل از آنکه خادمان با احترام عذر ما را بخواهند خود محترمانه از معبد خارج شویم. از درب خروجی خارج می‌شویم چند قدمی برنداشته‌ایم که با شنیدن صدایی روی برمی‌گردانیم، خانم جوانی است که فارسی صحبت می‌کند، از چهره شیرین و آشنایش مشخص است ایرانی است. او خادم است، یکی از خادم‌های معبد بهائیت دهلی، همگی به نزدیکش می‌رویم و باب صحبت را آغاز می‌کنیم، اسم و رسمش را می‌پرسم، می‌گوید: مهناز هستم از ایران، نام خانوادگی‌اش را نمی‌گوید، می‌گوید امنیتی است و از ما خواسته‌اند اطلاعات شخصی‌مان را در اختیار دیگران نگذاریم. از علت و مدت زمان حضورش در معبد می‌پرسم، می‌گوید سالی یک ماه برای خدمت به معبد، به هندوستان می‌آید و از داشتن چنین توفیق بزرگی بسیار مفتخر و خرسند است. بهائیت را از مادرش به ارث برده و بهائیت را دین کامل و جامعی می‌داند. از برخی از آموزه‌های بهائیت می‌پرسیم، می‌گوید از نماز، از روزه و از مناجات‌های روزانه؛ بخشی از این مناجات‌ها را که به زبان ساده عربی است قرائت می‌کند، در واقع فرق زیادی با دعاهای خودمان در مفاتیح الجنان ندارد. می‌گوید هر 1000 سال یکبار پیامبری از سوی خداوند نازل می‌شود که با داشتن کرامات و معجزاتی نبوت خود را اثبات می‌کند. آخرین پیامبر هم جناب عبدالبهاء است که اکنون در بیت المقدس مدفون است و بهائیان سراسر جهان سالانه برای زیارت او عازم فلسطین اشغالی می‌شوند. سخن از بیت المقدس و فلسطین می‌آید که مرا وامی‌دارد این سؤال مهم و استراتژیکِ ارتباط میان بهائیت و اسراییل را مطرح نمایم. کمی خودش را جمع و جور می‌کند و بعد با جدیت خاصی اظهار می‌دارد که میان بهائیت و اسراییل هیچ ارتباطی نیست. این جمهوری اسلامی ایران است که هر مخالف و معاندی را در ارتباط با اسراییل تخطئه می‌کند، ایران است که بهائیت را به اسراییل وصل می‌کند. ما نه با انگلیس و نه با اسراییل ارتباطی نداریم، و تنها علت سفر بهائیان به اسراییل زیارت قبر مطهر قطب بهائیت است.

دوست داریم بیشتر با او باشیم و سؤال و جواب بیشتری بکنیم، اما هم کم اشتیاقی برخی دوستان در اهداف علمی سفر و هم لزوم بازگشت مهناز به سر کارش، ما را از این مهم بازمی‌دارد. در عین اینکه فضای زیبا و دلنواز بیرون معبد امکان عکاسی و تصویربرداری را به کرات برای اعضا فراهم می‌کند، مسیر خروج را در پیش می‌گیریم و بر اساس راهنمایی مهناز در دریافت محصولات فرهنگی به سمت ساختمانی مدرن و نسبتاً بزرگ در گوشه‌ای از مسیر بازگشت حرکت می‌کنیم.

از آنجایی به ظاهر تحقق اهداف علمی سفر را تنها به من و خانم بانکداری سپرده‌اند، طبق معمول جز بنده و سرکار خانم بانکداری کس دیگری ما را در ورود به ساختمان محصولات فرهنگی و دریافت این محصولات همراهی نمی‌کند.

«ارزش انسان ز علم و معرفت پیدا شود بی هُنر گر دعوی بیجا کند رسوا شود

در مسیر زندگی هرگز نمی‌افتد به چاه با چراغ دین و دانش گر بشر بیناشود»

داخل می‌شویم، سالن بزرگ، تمیز و خنکی وجود دارد که تماماً از سنگ‌های روشن پوشیده شده است و شاید خنکی آن هم از بابت وجود این سنگ‌هاست. دور تا دور سالن میزهایی تعبیه شده که روی آن را از کتاب و cd پر کرده‌اند. خلاصه هر چه هست تبلیغ و ترویج آموزه‌های مقدس بهائیت است. با هم نگاهی به عناوین کتاب‌های روی میز و داخل ویترین می‌اندازیم، چیز زیادی دستگیرمان نمی‌شود. دختر جوانی در پشت یکی از میزها نشسته است که متأسفانه میان ما و او راه ارتباطی مشترکی موجود نمی‌باشد، زیرا او نیز مانند بسیاری از هندی‌ها زبان انگلیسی نمی‌داند و ما نیز زبان او را نمی‌فهمیم. با این حال با احترام توجهمان را به سمت پسر جوانی که در یکی از اتاق‌های سالن است معطوف می‌دارد. پسر را صدا می‌زند و از او می-خواهد تا پاسخگوی ما باشد. پسر جوان و سفیدرویی است، بعید می‌دانم هندی باشد. با یکی دو جمله به انگلیسی درمی‌یابم که باید عرب باشد. عجب مگر اعراب هم بهایی دارند، این پسر عرب کجا و معبد بهائیت دهلی کجا. وقتی از ما می‌پرسد که اهل کجاییم، خود نیز زبان به سخن می‌گشاید، آن هم به زبان شیرین فارسی. تعجبم دوچندان می‌شود، یک پسر عرب ایرانی بهایی؟

برایمان توضیح می‌دهد که اهل بحرین است و مادربزرگش هم ایرانی است و او نیز مانند سایر خادمان افتخاری معبد سالانه چند روزی را وقف خدمت به معبد کرده است. از اوضاع بحرین از او می‌پرسم می-گوید: همه چیز خوب است، آرام است، خبری نیست، البته باید هم همه چیز خوب و آرام باشد و خبری در کار نباشد. این تنها وضعیت شیعیان در بحرین است که بد و ناآرام است. سران شرافتمند دول عربی تمام هم و غمشان رسیدگی به امور شیعیان است و بس، و هیچ دغدغه و نگرانی از بابت سایر اقوام و مذاهب جامعه ندارد. می‌خواهد مسیحی باشند یهودی باشند و یا حتی بهایی...

از او کتابی در باب آموزه‌های اصلی بهائیت به زبان فارسی می‌خواهیم، می‌گوید: با کمال میل. شروع به جستجو می‌کند حتی داخل اتاق را هم می‌گردد اما چیزی نمی‌یابد. من با دست به کتاب سبزرنگی که با همین عنوان در ویترین به نمایش درآمده اشاره می‌کنم. آن را برمی‌دارد و به من می‌دهد، اما می‌گوید: تنها همین یک نسخه مانده و این هم برای نمایش است، با این حال به زبان انگلیسی، عربی و هندی داریم. هم من و هم خانم بانکداری تمایل زیادی برای دریافت آنها از خود نشان نمی‌دهیم و در نهایت با دریافت بروشوری چندصفحه‌ای که به دو زبان نگاشته شده است از او خداحافظی کرده و محل را ترک می‌کنیم.

از معبد خارج می‌شویم و دوتادوتایی با سوار شدن بر تاکسی‌های مزبور دهلی به سمت بازارهای متعدد و گوناگون دهلی حرکت می‌کنیم. متأسفانه و یا خوشبختانه امروز قرار است همه وقتمان با سر زدن به مغازه‌ها و فروشگاه‌های دهلی تلف شود. البته که درست است خرید کردن بخشی از هر سفری است و آوردن هدیه و سوغات نیز از آموزه‌های پسندیده دینی است، اما اکنون در شگفتم که چطور برخی از دوستان به شدت محترم ما فقط از سفرشان به هندوستان تنها این نکته را گرفته‌اند و بس. گویا در ایران عزیز ما جایی برای خرید و کالایی برای خریدن وجود ندارد.

گرچه این روحیه در بسیاری از ایرانیان به چشم می‌خورد و هرجا می‌روند ابتدا به مغازه‌ها و فروشگاه‌ها چشم می‌دوزند و با سپری کردن مدت زمان زیادی از سفر در دیدن و پسندیدن و معامله کردن، اوقات دیگری را به نشستن و صحبت در مورد کالاهایی که خریده‌اند اختصاص می‌دهند. هرگز یادم نمی‌رود رفتارهای نه چندان جالب توجه زائران ایران در کربلا، نجف، مکه، مدینه و ... را که حتی از سوی مردم آن دیار نیز انگشت‌نما و خنده‌دار بود. مثلاً آخرین بار در سفرم به کربلا بود که به همراه خواهرم تنها برای خرید یک عروسک آن هم برای دخترم وارد بازاری در اطراف حرم امیرالمؤمنین (ع) در نجف شدیم. زن و مردی ایرانی در یک مغازه لباس‌فروشی برای خرید یک پیراهن دخترانه که فقط 25000 تومان قیمت داشت، چنان با ذلت و خواری چک و چونه می‌زدند و فروشنده را به امام حسین (ع) قسم می‌دادند که من در آن لحظه چنان شرمگین و خجل شدم که تاب ایستادن نداشتم و بدون آنکه عروسکی بخرم فوراً بازار را ترک کردم و از آنجا دور شدم. احساس شرمم از این بابت بیشتر و بیشتر شد که زن دائماً فروشنده عرب را قسم می‌داد و از او خواهش می‌کرد که من بیشتر از 15000 تومان ندارم و فروشنده عرب با پوزخندی که بر لب داشت تنها انکار می‌کرد. همه این قضایا در حالی بود که مرد ایرانی همراه زن، چون مجسمه‌ای ساکت و بی‌حرکت نظاره‌گر این ماجرا بود. نمونه دیگر زمان خروجمان از مرز بود، اگر نگاهی به هیأت‌ها و گروه‌های ایرانی در حین عبور از مرز می‌انداختی، بیش از آنکه صحنه ورود زائران امام حسین (ع) به کشور را به خاطر آوری، صحنه‌هایی شبیه مهاجرت بی‌خانمان‌ها و یا خانه به دوش‌ها در نظرت نقش می‌بندد. و اگر ناظر سومی در این میان باشد که خبر چندانی از اوضاع مردم در کشور ایران و عراق نداشته باشد به ظن نزدیک به یقین خواهد گفت که لابد مردم ایران از خطر قحطی به عراق پناه آورده‌اند. موارد و نمونه‌ها از این نوع کم نیست و اکنون نیز مجال بیان همه آنها نمی‌باشد خصوصاً این که در وجود برخی مخاطبان این سطور نیز تحمل شنیدن چنین ماجراهایی به ندرت وجود دارد.

هدف اصلی‌ام از این عبارات در این جمله است که از ما دانشجویان سطوح عالی دانشگاه ادیان و مذاهب در سفرمان به هند و یا هر جای دیگری که در راستای اهداف دین‌پژوهانه صورت می‌گیرد، بسی بعید و ناموزون است که همانند عوام مردم؟؟ به اموری جزئی و بسیار پیش پا افتاده مشغول شویم که در بازگشت از سفر چیزی جز چند جفت جوراب و اسباب بازی پلاستیکی برایمان باقی نماند.

«ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم الله الله تو فراموش مکن عهد قدیم

هر یک از دایره جمع به راهی رفتند ما بماندیم و خیال تو به یک جای مقیم

باغبان گر نگشاید در درویش به باغ آخر از باغ بیاید بر درویش نسیم

گر نسیم سحر از خلق تو بویی آرد جان فشانیم به سوغات نسیم تو نه سیم»

باری سفر است و همراهی تعدادی از افراد با سلائق، علائق، خواست‌ها و حتی اشکال مختلف در یک مسیر واحد، و در واقع فضا و فرصتی مناسب برای تربیت و رشد اخلاقی؛ که الحق گفته‌اند:

هفتاد سفر باید تا پخته شود خامی

همراهی‌های کوتاه و مختصر من و خانم بانکداری با سایر اعضای گروه، که سوار شدن‌ها و پیاده شدن‌های متعدد تاکسی‌های بی در و پیکر در خیابان‌های پر سروصدای دهلی را نیز در بر دارد، باعث ایجاد خستگی فراوانی در ما می‌شود و بر همین اساس تصمیم می‌گیریم با جناب آقای سبزعلی، که او نیز در این مرحله شباهت زیادی با ما دارد، به هتل بازگردیم و با گرم کردن غذای باقیمانده از سفره پربرکت جناب آقای شامقانی، وعده ناهار که نه، بلکه عصرانه‌ای را هم برای خود و هم برای سایر دوستان آماده کنیم.

فردا روز آخر سفر است و طبق قرار قبلی دوستان گرانقدر، می‌بایست روزِ مختص خرید و بازار باشد.

امروز سه شنبه روز آخر سفر است. البته روز مهمی هم هست چون قرار است. نصف روز در بازار و نصف دیگر را در معبد آکشاردام بگذرانیم. از ساعت 8 صبح که به سختی از خواب بیدار می‌شویم، با آن گارسن سیاه‌رنگ هندویی که وقتی یک چیزی سفارش می‌دهی دقیقاً یک ساعت دیگر آن هم با حدود 2-3 بار تذکر پیدایش می‌شود، و مثلاً آب داغی، شیر آبکی، تکه کوچکی کره، یک قاشق مربای یک بار مصرفی که هیچ فرقی با بسته‌های شامپوهای یک بار مصرف ندارد می‌آورد. وقتی اعتراض می‌کنی که چرا دیر کردی با خنده-ای سکوت می‌کند. دندان‌های سفید و بزرگش در وسط چهره سیاهش همانند دو ردیف مروارید خودنمایی می‌کند.

بعد از خوردن صبحانه در لابی منتظر می‌مانیم تا اتوبوس جامعة المصطفی از راه برسد. من هم کمی برای بچه‌ها در حسابرسی هتل کمک می‌کنم و کمی هم خودم را با خواندن پیام‌های شبکه تلگرام مشغول می‌سازم. البته با مدیر هتل که جوان مهربان و خوش‌اخلاقی هست در مورد بسته‌های اضافی شامپو و صابون هم حلالیت می-طلبم. او هم با لبخند می‌گوید: مشکلی نیست.

بنابر الطاف بی‌شائبه نمایندگی جامعة المصطفی، مینی‌بوسی در اختیارمان قرار می‌گیرد. صبح ساعت 8 دم در هتل جمع می‌شویم و برای سوار شدن مینی‌بوس منتظر می‌مانیم، حدود ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه مینی‌بوس فرامی‌رسد بدون آنکه هیچ یک از ما از وجود آن باخبر شویم. با خود می‌گوییم خیلی دیر شده است، خبری از ماشین نیست، خانم فقیهی به بیرون هتل می‌رود، می‌گوید: مینی‌بوسی ایستاده که حدود نیم ساعت است، در آن طرف خیابان، از جایش تکان نخورده است. شاید این همانی باشد که ما منتظرش هستیم. آقای قربانی می‌رود خبرگیری کند که از دور اشاره می‌کند بیایید همان است، ساک‌ها متعدد و سنگین است و نمی‌توانیم خودمان آنها را حمل کنیم. گارسن‌ها کمک می‌کنند و مینی‌بوس هم به سمت هتل حرکت می‌کند و به در هتل می‌رسد و پس از چیدن چمدان‌ها یکی یکی سوار می‌شویم. عجب ماشینی است امکان حرکت در آن وجود ندارد یک طرف دو ردیف و یک طرف یک ردیف صندلی وجود دارد به طوری که فاصله‌ای حدود 20 سانتی متر میان این دو طرف است و حرکت از بین آنها مشکل و سخت است. امروز هوا نسبتاً ابری است و آفتاب ملایمی وجود دارد اما غبار و دود آسمان را پر کرده است. اصولاً هم هوا و هم زمین هند آلوده و ناپاک است به حدی که علاوه بر پر بودن خاک و آلودگی در کف خیابان‌ها و مسیرها، بینی‌مان بر اثر تنفس هوای آلوده پر از خاک و سیاهی می‌شود. پس از زمانی نسبتاً طولانی به قسمتی از دهلی می‌رسیم که بازارهای متعدد و متنوعی دارد. از فروشگاه پاساژ گرفته تا مغازه‌های انفرادی کوچک و بازارهای محلی و حتی زنان دستفروش. گرچه من و خانم بانکداری خرید چندانی نداریم اما از بابت دیدن و آشنایی بیشتر با آداب و رسوم اقتصادی هندوستان بازارها را ورانداز می‌کنیم. پس از حدود 40-45 دقیقه به بازاری به نام «جم پَت» می‌رسیم، سر چهار راه پیاده می‌شویم و قرارمان هم همین جا می‌شود. یک راسته خیابان درازی است که در دو طرف آن مغازه‌های متعدد پر کرده است. خانم‌ها و آقایان در 2-3 دسته هر کدام مسیر مغازه‌ها را در پی می‌گیرند، من و خانم بانکداری ابتدا سمت راست، اما بعد پشیمان می‌شویم و به سمت چپ به همراه خانم فقیهی به راه می‌افتیم، مغازه‌های متعدد و متنوع یکی پس از دیگری ردیف شده‌اند و ما با صحبت کردن و زیر و رو کردن اجناس به دنبال بهترین جنس با کمترین قیمت می‌گردیم.

با اظهار تأسف جناب آقای سکاندار تا بعد از ظهر در نمایندگی جامعة المصطفی جلسه دارند و تا آن زمان از زیارت ایشان محرومیم. و ایشان ظاهراً ساعتی در بعد از ظهر که زمان بازدید از معبد بزرگ و باشکوه آکشاردام است به ما ملحق خواهند شد.. روسری‌فروشی‌ها، لباس‌فروشی‌ها، مغازه‌های صنایع دستی، زیورآلات، ادویه فروشی، دمپایی و صندل‌های هندی و ... اقلام و کالاهایی است که به نوبت در مغازه‌هایی که در یک ردیف قرار گرفته‌اند به چشم می‌خورد. گاهی به همراه خانم بانکداری وارد مغازه‌ها می‌شویم و از جنس و قیمت سؤال‌هایی می‌کنیم و گاهی هم با سرعت از کنارشان عبور می‌کنیم. خیابان طویلی است که احتمالاً یک کیلومتری طول دارد. تقریباً به وسط خیابان که می‌رسیم با خیابان فرعی دیگری مواجه می‌شویم که در واقع یک بازارچه محلی است. محلی بدین معناست که هم قیمت‌های آن مناسب‌تر است و هم فروشندگان یا خود تولیدکنندگان‌اند و یا با واسطه‌های کمتری از تولید کننده به عرضه محصولات می‌پردازند. راستی یادمان نرود که قرار است در این فرصت سری هم به یکی از داروخانه‌های دهلی بزنیم و از آنجایی که صنعت داروسازی هندوستان یک از صنایع پیشرفته پزشکی است و در عین حال از قیمت مناسبی نیز برخوردار است، مقداری دارو نیز تهیه کنیم. تقریباً به انتهای خیابان می‌رسیم و در چهارراهی شلوغ و پر سر و صدا گیر می‌افتیم. به اطراف نگاهی می‌اندازیم اما خبری از داروخانه نیست. گرچه می‌دانیم همه زبان بین-المللی نمی‌دانند اما مجبوریم از کجایی داروخانه یا همان دراگ استور از عابران اطرافمان سخن بگوییم. گرچه در این مسیر با برخی خرده‌فروشی‌ها و مخصوصاً زنان دست‌فروش خوش و بش می‌کنیم و در مورد قیمت-ها هم به چانه‌زنی مشغول می‌شویم، اما الحق والانصاف فروشندگانی مانند فروشندگان هندوستان هیچ کجای دنیا یافت نمی‌شود، فروشندگانی بسیار مهربان، صمیمی، صبور، پر حوصله، نرم و انعطاف‌پذیر. این نرمی و انعطاف‌پذیری ویژگی منحصر به فرد آنان است به طوری که گاهی ممکن است قیمت یک کالایی را با کمی خوش و بش به یک سوم یا یک چهارم قیمت اولیه‌اش کاهش دهند. صبر و حوصله‌شان که اصلاً حرف ندارد، به طوری که ممکن است فروشنده یا مغازه‌دار نیمی از اجناس قابل فروش را به هم بریزید و آنها را در جلوی رو و در دسترست قرار دهد اما شما هیچ کدام را نپسندی و هیچ خریدی نکنی، او نیز بدون آنکه خمی به ابرو آورد یا ابراز نارضایتی کند با خنده‌ای بر لب شما را بدرقه می‌نماید. داشتن این ویژگی‌هاست که میل ما را در مسیر خرید بازار افزایش می‌دهد و فشار و خستگی را تحمل‌پذیرتر می‌کند. درست همان چیزی که بسیار به ندرت میان فروشندگان و مغازه‌داران ایرانی به چشم می‌خورد تا جایی که فروشنده قبل از نشان دادن کالایی به خریدار، از او شرط می‌گیرد که خریدار باشد.

باز می‌گردیم به پیدا کردن داروخانه‌ای جهت تهیه داروهای مرغوب هندی، همانطور که مسیر را با گنگی و مبهوت زده به پیش می‌رویم و از چهار راه عبور می‌کنیم، از 4-5 نفری مسیر داروخانه را سؤال می‌کنیم، دو نفری که اصلاً معنای سؤال ما را درنمی‌یابند. یک نفری به صراحت می‌گوید: نمی‌دانم و دو نفر دیگر با دست به سمت روبرو اشاره می‌کنند. به روبرو نگاه می‌کنیم اما هنوز چیزی از گنگی و بهت‌زدگی ما نکاسته است، زیرا هر چه به جلو می‌نگریم خبری که داروفروشی یا دراگ استور نیست که نیست. بی‌خبر از آدم‌های اطرافمان از کنار پاساژی عبور می‌کنیم که ناگهان وجود و صوت جوانی هندی ما را به خود جلب می‌کند. گرچه در ابتدا کمی نگران‌کننده است اما باز هم باید اضافه کرد که اینجا هندوستان است و مردم هند از آرام و بی‌خطرترین مردمان دنیایند. همچنان که ما به سمت جلو راه می‌رویم او نیز کمی جلوتر از ما، اما همزمان ما و با داشتن نیم‌نگاهی بر ما حرکت می‌کند. انگلیسی را دست و پا شکسته صحبت می‌کند، با این حال می-خواهد بگوید که همراه من بیایید، داروخانه اینجاست. خواسته یا ناخواسته به او اعتماد می‌کنیم، همراهش راه می‌افتیم، ازملیت‌مان می‌پرسد؟ می‌گوییم از ایران آمده‌ایم. مهر و محبت خاصی در چهره‌اش موج می‌زند که نمی‌دانم آیا از شنیدن جمهوری اسلامی ایران است یا چیز دیگر؟ خودش ادامه می‌دهد: من از یک خانواده هندو هستم اما در خانواده‌مان فقط من، خدای واحد را می‌پرستم حتی گاهی به مسجد می‌روم و مناجات می‌کنم، من خدای واحد و اسلام را قبول دارم، اما نمی‌توانم مسلمان باشم، یعنی می‌ترسم، خانواده، اقوام، مردم نمی‌گذارند، من فقط اسمم هندو است اما در قلب مسلمانم. از شنیدن جملاتش خوشحال می‌شوم، از اینکه مسلمانم از اینکه ظاهر و پوششم نشان می‌دهد که مسلمانم، از اینکه از جمهوری اسلامی ایران آمده‌ام، از اینکه جمهوری اسلامی ایران در خیلی از جاهای دنیا محبوب و دوست‌داشتنی است. حدود 50-60 قدمی را با هم پیش می‌رویم که بالأخره به داروخانه می‌رسیم. از او تشکر می‌کنیم و وارد داروخانه می‌شویم، داروخانه گرچه کمی شلوغ است اما سه نفر آماده پاسخگویی به مشتریان هستند. من در گوشه‌ای می‌نشینم و خانم بانکداری به سمت خانم پشت میز می‌رود و لیست بلند بالای داروها را به او ارائه می‌کند. زمان زیادی طول می‌کشد تا داروها را خریداری کنیم و از داروخانه خارج شویم. همین که از داروخانه خارج شدیم ناگهان چشمم به آن مرد جوان می‌افتد که در پیدا کردن مسیر داروخانه ما را همراهی کرد. تعجب می‌کنم، می‌گویم یعنی این همه وقت بیرون داروخانه روی پا ایستاده و منتظر ما بوده تا کارمان تمام شود؟ می‌خواهد در بردن وسایل ما را کمک کند که ما با تشکری گرم تقاضای او را رد می‌کنیم. مسیر برگشت را در پیش می‌گیریم که باز متوجه همراهی او با خودمان می‌شویم، قبل از اینکه ما چیزی بپرسیم خودش شروع به صحبت می‌کند، می‌گوید: بیایید برای خرید شما را به بازار خوبی که در این نزدیکی است ببرم، می‌گوید: خودم با موتور شما را می‌برم، پولی هم نمی‌خواهم، آنجا بازار خوبی است و این بازاری که شما از آن آمده‌اید چندان جالب نیست، می‌ایستیم و من چندین جمله متفاوت در تقدیر و تشکر کردن را بر زبان جاری می‌کنم که خانم بانکداری نیز جملاتم را تکرار می‌کند. در نهایت با ارائه یک سپاسگزاری مضاعف او را از همراهی بیشتر با خودمان منصرف می‌کنیم.

قدم‌هایمان را تندتر می‌کنیم و با سرعت هر چه تمام‌تر به سمت قرارمان در محل توقف مینی‌بوس به راه می-افتیم. فکر می‌کنم 15-20 دقیقه‌ای راه باشد برای بازگشت، اما باید عجله کنیم تا دیگر دوستان معطّل ما نشوند. فی الواقع ما نهایت سعی خود را به انجام رسانیدیم تا خرید را تا ساعت سه و نیم به پایان رسانیم. چون قرارمان چهارو نیم است سعی می‌کنیم هر چه زودتر به مینی‌بوس برسیم. قرار است از آنجا به سمت معبد آکشاردام حرکت کنیم، که با اظهار خرسندی جناب دکتر سکاندار نیز در آنجا به ما ملحق خواهد شد. همان مسیری که آمده‌ایم را با شتاب طی می‌کنیم و به محل توقف مینی‌بوس می‌رسیم. هنوز کسی نیامده است و راننده با پارک مینی‌بوس در گوشه دیوار، خود در گوشه‌ای دیگر مشغول استراحت است. با دیدن من و خانم بانکداری خود را به مینی‌بوس می‌رساند و در را برایمان باز می‌کند. هنوز وارد نشده‌ایم که دختر هندوی گردنبند فروش که دهها گردنبند مرواریدی رنگارنگ را در آرنج آویزان کرده است، به سراغم می‌آید و با تکرار جملات تکراری‌اش که مگر نگفتی می‌خری، مگر نگفتی برمی‌گردی، مرا گرفتار خود می‌کند و دست-بردار هم نیست. به او می‌گویم که پولی ندارم، اما ول کن نیست که نیست که بیا و دلار بده، از دوستت بگیر، و هزار نکته دیگر.

با بی‌اعتنایی تصنعی داخل مینی‌بوس می‌شویم و سر جایمان می‌نشینیم و پس از چند ثانیه استراحت لقمه‌های غذایی که از صبح برای این وعده حاضر کرده بودیم را برای میل کردن به دست می‌گیریم. چند لحظه‌ای نگذشته است که آن دختر هندو به همراه دوست دیگرش لای در می‌ایستند و دائماً می‌گویند: 20 تا 100 روپی. البته 200 روپی در کیفم دارم که باید برای بلیط آکشارادام بپردازم. می‌آیم و با راننده هندویی که خوب هم زبان بلد نیست مشغول صحبت می‌شوم که مبلغ بلیط معبد چند است؟ می‌گوید: مجانی است، اما برای دیدن نمایش 150 روپی باید بلیط بگیریم. از دخترک هندو می‌پرسم او می-گوید بله ورودی‌اش بلیط دارد، می‌مانم چه کنم چه نکنم، گردنبندها را بخرم یا نخرم؟ بالاخره راضی می‌شوم و می‌خواهم ازش گردنبندهای بیشتری بگیرم. راضی می‌شود و علاوه بر 20 عدد 4-5 تای دیگر هم اضافه می‌کند. 100 روپی می‌دهم و ازش می‌پرسم خوشحالی، می‌خندد و می‌گوید: بله. اما آن دختر کناری می‌گوید: ولی من خوشحال نیستم. منظورش این است که باید از من هم چیزی بخری. خانم بانکداری ناراحت می‌شود و می‌گوید در مینی‌بوس را ببندم. در را می‌بندم و می‌نشینم روی صندلی تا چیزی بخوریم، بوی نامساعدی از پنجره به داخل می‌آید و ما را مجبور می‌کند که پنجره‌ها را هم ببندیم. تا دقایقی منتظر می‌مانیم، تعدادی می‌آیند پر از پلاستیک‌های خرید، وسایل را می‌گذارند و سپس می‌روند باز من می‌مانم و خانم بانکداری. لحظاتی می‌گذرد که جناب شرافتمند و خانواده‌اش، و نیز آقای سبزعلی از راه می‌رسند و برای رفع خستگی و تجدید قوا به فضای داخل مینی‌بوس پناه می‌آورند. گرچه از زمان قرارمان که ساعت 3 بوده است، زمان لحظه به لحظه می‌گذرد، اما خوشحالیم که دوستان آرام آرام دل از خرید می‌کَنند و برای دیدار از معبد آکشاردام خود را به مینی‌بوس می-رسانند.

خوشبختانه آقای قربانی به همراه خانم جلیل‌وند و ماندگاری که از پایه‌های پروپاقرص خرید و بازار هستند، در حالی که بسته‌های بزرگ کالا را به دست گرفته‌اند از راه می‌رسند، و پس از دریافت سلام و خسته نباشید، مشغول جاسازی اجناس خریداری شده در صندلی‌های عقب مینی‌بوس می‌شوند. جمعمان در حال تکمیل شدن است که اتفاق خارق‌العاده‌ای می‌افتد: دوستان یکی یکی از مینی‌بوس خارج می‌شوند و با توان و انرژی مضاعف به دنبال تهیه بقیه اقلام ضروری زندگی، که ظاهراً از قلم افتاده، راهی می‌شوند. تنها من و خانم بانکداری می‌مانیم و آقای شرافتمند و آقای سبزعلی که بعدها معلوم می‌شود که این دو آقای بزرگوار نیز تنها برای آنکه با من و خانم بانکداری همراهی کرده باشند عازم معبد آکشاردام شده‌اند، در غیر این صورت آنان نیز در گوشه‌ای دیگر از فضاهای تجاری هند اوقات را سپری می‌کردند. و اگرچه با این کار خود از دیدار معبد آکشاردام بهره زیادی نبردند، اما فی الواقع ما را در زیر منت خود مدیون و بدهکار باقی گذاردند.

«گفتم: ای مه با رقیب روسیه کمتر نشین

زیر لب خندید و گفت: او نیز می‌گوید چنین»

معبد آکشاردام:

معبد آکشاردام (آکشاردهام) در دهلی معبدی هندویی است که بسیاری از سنت‌های مردم هند، فرهنگ آیین هندو، روحانیت و معماری هندی را به نمایش می‌گذارد. این معبد توسط ماهاراج پراموخ سووآمی بنا شد که 3000 نفر از پیروانش به همراهی 7000 صنعتگر توانستند ساخت آن را به اتمام برسانند. معبد آکشاردام که حدود 70% از توریست‌های دهلی را به خود جذب می‌کند، بطور رسمی در 6 نوامبر سال 2005 افتتاح شد. این معبد در حاشیهٔ رود یامونا و مجاورت دهکدهٔ مسابقات کشورهای مشترک المنافع سال 2010 واقع شده است. ساختمان اصلی مستقر در وسط معبد بر اساس علم جهت یابی و معماری هندی ساخته شده که تماماً از جنس سنگ است. این معبد همچنین نمایشگاه‌هایی از زندگی مردم سووآمینارایان و تاریخ هندوستان، یک فوارهٔ موزیکال و باغات بسیار وسیعی دارد. طرح و نقشهٔ این ساختمان از سال 1968 بخشی از رویای ماهاراج یوگیجی بوده است که می‌خواست معبدی عظیم در حاشیهٔ رود یامونا بسازد و به تعدادی از خانواده‌های جان نثار سووآمینارایان که در آن زمان در دهلی زندگی می‌کردند تقدیم کند. چندین بار تلاش کردند این معبد را بنا کنند اما موفقیت آمیز نبود و سرانجام ماهاراج در سال 1971 جان سپرد.

در سال 1982 ماهاراج پراموخ سووآمی که جانشین ماهاراج یوگیجی بود، سعی کرد به این رؤیا جامهٔ عمل بپوشاند و برای این کار از مریدان سازمان سووآمی نیز کمک خواست. درخواست این طرح به سازمان رشد و توسعهٔ دهلی (DDA) داده شد و مناطق مختلفی برای انجام طرح نیز پیشنهاد شد مانند قاضی آباد، گورگان و فریدآباد. اما تاکید ماهاراج بر این بود که مطابق رویای ماهاراج یوگیجی، باید این معبد در حاشیهٔ رود یامونا ساخته شود. در آوریل سال 2000 و پس از 18 سال، بالاخره این سازمان حدود 240 هزار متر مربع و دولت مطلقهٔ پرادش (Pradesh) حدود 120 هزار متر مربع زمین برای این پروژه اختصاص دادند. به محض اینکه این زمین دریافت شد، ماهاراج سووآمی برای موفقیت در پروژه مراسم Puja را اجرا نمود. بنای ساختمان در 8 نوامبر 2000 شروع شد و در 6 نوامبر سال 2005 بطور رسمی آغاز به کار کرد. بنابراین بنای این معبد باشکوه در مدت 2 روز کمتر از 5 سال تکمیل شد. گروهی متشکل از 8 راهب مأمور نظارت بر پروژهٔ معبد آکشاردام بودند که اکثر آنها در طی کار بر روی پروژه‌ای در معبد گوجرات تجربهٔ کافی کسب کرده بودند. همچنین در طی انجام پروژه از ماهاراج سووآمی نیز مشاوره و راهنمایی‌های بسیاری دریافت شد. در حدود سال‌های 1997 و 1998 بود که درخواست شد تا بر روی سنگ بنای معبد حجاری صورت بگیرد. هرچند در آن زمان این نظر با مخالفت ماهاراج مواجه شد زیرا او عقیده داشت ساخت ساختمان باید دقیقاً پس از بدست آوردن زمین آغاز شود. اولین عملیات در این منطقه بر روی فونداسیون انجام شد اما خاک نرم اطراف رود برای ساخت چنین بنای عظیمی مناسب نبود و باید فونداسیون بسیار قدرتمندی اعمال می‌شد. برای ساخت چنین فونداسیونی، حدود 4.6 متر شن و ماسه با میله گرد ترکیب و 1.5 متر بتن بر روی آن ریختند. 5 میلیون آجر پخته شده نیز ارتفاع ساختمان را 6.6 متر بالا برد و با مقداری بتن دیگر پوشانده شد و زمین زیر بنای اصلی معبد بدین ترتیب تکمیل شد.

در دوم جولای 2001 اولین سنگ بنای این معبد نهاده شد. اعضای آن تیم 8 نفره نیز مهندسین خبره‌ای در معماری هندی و حکاکی‌های مذهبی بودند که نه تنها بر بنای سنگی نظارت می‌کردند بلکه بر روی معماری بناهای هندی در بین قرن‌های 8 تا 12 میلادی نیز تحقیق می‌کردند. این تحقیقات در مناطق مختلفی مانند Angkor Wat، Jodhpur، Jagannath، Konark و سایر معابد هندوستان جنوبی صورت می‌پذیرفت.

7000 هزار استادکار به همراه 3000 داوطلب بر روی بنای معبد آکشاردام کار کردند و بیش از 6000 تن سنگ رس از راجاستان به این معبد فرستاده شد. در بین استادکاران، تعدادی کشاورز و 15 هزار زن محلی نیز دیده می‌شد که از قحطی رنج می‌بردند و به واسطهٔ انجام این کار توانستند درآمد مناسبی کسب کنند. اولین برش‌های سنگ معبد توسط ماشین انجام شد اما حجاری و تزئینات بعدی همگی با دست صورت گرفت. هر شب حدود 100 کامیون مصالح به این معبد وارد می‌شد و 4 هزار کارگر و داوطلب بر روی بنای ساختمان کار می‌کردند. معبد آکشاردام در 6 نوامبر 2005 توسط ماهاراج پراموخ سووآمی افتتاح شد و در حضور 25 هزار نفر مهمان، توسط رئیس جمهور هندوستان دکتر عبدالکلام، و نخست وزیر هند مانموهان سینگ و رهبر اپوزیسیون پارلمان هند، لال کریشنا عدوانی به به زیبایی به ملت هندوستان تقدیم شد. ماهاراج پراموخ سووآمی هزاران نفر از مردم سراسر هندوستان و جهان را به جنب و جوش و شعف آورد و گروهی از بهترین مهندسین را برای ساخت بنایی فرهنگی و زیبا جمع کرد. این معبد مکانی برای یادگیری، کسب تجربه و تذهیب می‌باشد که هنر سنتی را با معماری جدید، فرهنگ هند را با تمدن، ارزش‌های قدیمی را با دانش و مدرن‌ترین تکنولوژی روز درهم آمیخته است. لایه‌های پیچیده و درهم تنیدهٔ این بنا نشان دهندهٔ قدرت عقل، قدرت اراده، روح والا، محبت صرف، اتحاد مهارت‌های علمی، رنگ‌های متنوع فرهنگ‌های مختلف و قدرت مطلقهٔ دانش می‌باشد. در حقیقت، معبد آکشاردام بنایی زنده با تصاویری پویاست.

با هم قرار می‌گذاریم که ساعت شش و نیم برگردیم من که نگران وسایل داخل کیف دستی‌ام، کیفم را با خود همراه می‌آوردم. درب ورودی که دو خانم داخل نگهبانی نشسته‌اند از من می‌خواهند که کیفم را جستجو کنند. پس از آن به داخل می‌رویم که محوطه بزرگی است. از ورود من با داشتن کیف دستی ممانعت می‌کنند و باید به سمت امانات بروم و در صف بایستم و منتظر باشم تا کیفم را تحویل دهم. پشت سرم یک زن و شوهر ایرانی ایستاده‌اند که می‌خواهند موبایلشان رابدهند. خیلی هم عجله دارند. نوبتم می‌شود و کیفم را می-دهم، کاغذی که نگهبان اول داده بود را درمی‌آورم. در واقع یک فرمی است که باید ابتدا آن را پر کنم. با سرعت و تندی آن را درست و غلط پر می‌کنم. می‌گوید پول و پاسپور را از کیفت در بیاور. در می‌آورم و با سختی در جیب‌های مانتو قرار می‌دهم. رسید را که شبیه یک سکه است می‌گیرم و با سرعت به سمت خانم بانکداری می‌روم تا وقت تمام نشده به دیدن معبد برویم. تصورم از این معبد همانند همه معابد دیگر است که ساختمانی هنری-باستانی با کف‌پوشی سنگی و افرادی که در حال عبادت و نیایش‌اند. اما این طور نبود. دوستانی از جامعة المصطفی را می‌بینیم که در دروازه ورودی منتظر ما هستند. متأسفانه ما هنوز نماز ظهر و عصر را نخوانده‌ایم. نمی‌شود رها کرد، دیر می‌شود و قضا می‌شود. به آقای شاندار می‌گویم که نماز نخوانده-ایم، به خورشید که از نیمه آسمان عبور کرده نگاهی می‌کند و می‌گوید: بیاید اینجا این گوشه نماز بخوانید، این طرف هم قبله است. شاندار 27 سالی است که با ایرانی‌ها تعامل دارد و با همین روابط فارسی را یاد گرفته، خیلی خوب صحبت نمی‌کند با این حال منظورش را می‌تواند برساند. همین که آماده خواندن نماز می‌شویم یکی از نگهبانان معبد که مرد لاغر اندام و جوانی است از دور نزدیک می‌شود و چیزهایی می‌گوید. ظاهراً می‌خواهد ما را از خواندن نماز بازدارد که باید برای نماز به بیرون محوطه بروید. با روحیه نرم و مهربانی که از هندی‌ها دیده‌ایم بعید به نظر می‌رسد ما را از خواندن نماز آن هم در گوشه‌ای از حیاط این معبد بزرگ بازدارند.

آقای شامقانی می‌گوید عیبی ندارد با او چند قدمی جلو می‌رویم، بعد اشاره می‌کند کنار باغچه کوچکی بایستیم و سریع نمازمان را بخوانیم. همین که می‌آیم بگویم اینجا سر راه است باز آن نگهبان به ما نزدیک می-شود و اعتراض می‌کند. بالاخره تصمیم می‌گیریم به سمت بیرون برویم تا 4 رکعت نماز شکسته و ناقابلی به محضر خدای متعال تقدیم کنیم. شامقانی شاندار را امر می‌کند ما را برای نماز ببرد و می‌گوید ما اینجا منتظر می‌مانیم. جلو راه می‌افتد و ما هم پشت سر او، به هر دروازه‌ای که می‌رسیم از نگهبان درخواست می‌کند تا ما در گوشه‌ای نماز بخوانیم. اجازه نمی‌دهند که هیچ بلکه، ما را به سمت دروازه بعدی هدایت می‌کنند. آنقدر می‌رویم که ناگهان خودمان را در خارج از محوطه معبد آکشاردام می‌یابیم. از کنار ما چند قدمی دورتر می-شود و ما را برای خواندن نماز تنها می‌گذارد، فضا نسبتاً تمیز و خلوت است جز گروهی از افراد، از دختران و زنان که آمده‌اند روبروی ما کنار دیوار نقش‌دار معبد عکس بگیرند کس دیگری نیست.

با اضطراب و عجله نماز را می‌بندیم و سعی می‌کنیم زمان را بیش از این از دست ندهیم. گرچه برای عبادت خدای متعال یک متر جا در اختیارمان قرار ندادند و دلمان شکست و قطره اشکی در گوشه چشممان حلقه زد، با این حال نماز باصفایی خواندیم. اما از صمیم قلب خدا را در سجده آخر نماز عصر صدا زدم و او را با تمام وجود ستایش نمودم. بلافاصله سجاده کوچک سفیدرنگم را که طبق معمول تربت کربلا را در وسط آن قرار داده و تسبیح قدیمی فیروزه‌ای را دور آن چرخانده‌ام، بر می‌دارم و در جیبم می‌گذارم. و با عجله پشت سر شاندار مسیرهای ورودی به معبد را در پیش می‌گیریم. از هر دروازه‌ای که وارد می‌شویم باید تفتیش شویم اما چه تفتیشی، اول با یک دستگاه الکترونیکی که حلقه‌ای در وسط و دسته‌ای بلند دارد شروع می‌کنند و سپس با تماس دست تفتیش بدن را ادامه می‌دهند. مهر و تسبیحی که در جیب دارم توجه‌شان را جلب می-کند، درمی-آورم و نشانشان می‌دهم. ظاهراً می‌گوید نمی‌شود تسبیح را ببرم. به خودش اشاره می‌کنم او هم تسبیح بلند چوبی بر گردن دارد، می‌گویم این همان است. جملاتی بر زبان می‌آورد و می‌فهمم منظورش این است که در داخل معبد از این تسبیح استفاده نکنم. قبول می‌کنم و پس از لحظاتی وارد می‌شویم. می‌رویم تا می‌رسیم به دوستانمان از جامعة المصطفی. از نحوه سازوکار ساختمان و گستردگی فضا مشخص است که همواره جمعیت زیادی به اینجا می‌آیند و برای تشکیل صفوف جداگانه، از قبل برنامه‌ریزی کرده‌اند. امروز سه شنبه در هندوستان روز اول هفته است، فلذا معبد نسبت به روزهای گذشته خلوت است. در صف می‌ایستیم و با تهیه بلیط که آقای شامقانی زحمت آن را کشیده است وارد می‌شویم. معبد از قسمت‌های متعددی تشکیل شده است: مرحله اول صحنه‌ای از نمایش است که در مورد خلقت انسان سخن می‌گوید. زبان سخنگو هندی است و چیز زیادی نمی‌فهمیم اما از صحنه‌هایی که مورد نمایش قرار می‌گیرد چیزهایی درمی‌یابیم، مثلاً در اولین مرحله مجسمه‌ای سنگی از انسانی است که با در دست داشتن چکش در واقع دارد خودش را شکل می‌دهد. ایدهٔ اصلی این مرحله این است که این انسان است که خودش را می‌سازد و به هر نحو که بخواهد زندگی می‌کند و خوشبخت و یا سیاه‌بخت می‌گردد. در واقع این همان ایدهٔ اراده و آزادی خودمان در تعیین سرنوشتمان است.

مرحله دوم ...

مرحله سوم ...

مرحله چهارم ...

مرحله پنجم ...

تا اینکه از ساختمان نمایش خارج می‌شویم و به محوطه بازی نمایش وارد می‌شویم که همانند زمین فوتبال دور تا دور آن صندلی تعبیه شده است. حوض بزرگ آبی است در وسط که دور تا دور آن صندلی است. در گوشه‌ای از صندلی‌ها مجسمه بسیار بزرگی از یکی از چهره‌های مقدس هندو قرار دارد. از ظاهر این مجسمه برمی‌آید که از جنس طلا باشد و یا طلایی رنگ باشد. پشت سر مجسمه ساختمان بزرگی است که قرار است نمایش حاصل از انعکاس نور بر آن منعکس گردد. از گوشه دیگر محوطه که روبروی ساختمان قرار دارد توسط نورافکن‌هایی تصاویر متحرک بزرگی روی ساختمان می‌افتد که با پخش صدا حالت فیلم به خود می-گیرد. در عین اینکه هر از چندگاهی از وسط حوض به واسطه آبفشان‌هایی که به ترتیب قرار گرفته‌اند آب به اشکال مختلف به آسمان پرتاب می‌شود و با تابیدن نورهای رنگی بر ذرات آب شکل‌های زیبا و جالب توجهی ایجاد می‌شود. در اواسط نمایش سه پسربچه سفیدپوش به همراه رقص و آواز جلوه دیگری به صحنه نمایش می‌دهند. این مرحله که حدود 30-40 دقیقه طول می‌کشد یکی از هنری‌ترین برنامه‌هایی است که در سرتاسر شبه قاره هند اجرا می‌شود.

پس از آن بلافاصله در حالی که هنوز نمایش کاملاً تمام نشده است، وارد صحنه دیگری می‌شویم که با سوار شدن بر قایق می‌توان تاریخ تمدن هند را از آغاز تا به امروز به وسیله مجسمه‌های انسان‌نمایی که در سمت چپ و راست تعبیه شده‌اند تماشا کرد.

نزدیک غروب است که از دیدار معبد آکشاردام باز می‌گردیم، در حالی که کاملاً احساس سنگینی و نخوت می‌کنیم. البته این احساس در من و خانم بانکداری بیشتر و شدیدتر است؛ زیرا در این سفر هم علم و تجربه بیشتری کسب کرده‌ایم، و هم خستگی سفر، از یک سو، و همراهی با دوستان کاملاً صبور و حلیم، از سوی دیگر، ما را به وفور شرمسار و خجل کرده است. پس از ملحق شدن سایر دوستان به نمایندگی جامعة المصطفی باز می‌گردیم تا با صدور آماده باش جناب سکاندار عازم فرودگاه گردیم.

«لطف سالوس جهان خوش لقمه ایست کمترش خور کان پر آتش لقمه ایست

آتشش پنهان و دودش آشکار دود او ظاهر شود پایان کار»

 


برچسب ها : سفر به هندوستان

نظرات
نام *
پست الکترونیک *
متن *

دانشگاه ادیان و مذاهب


نشانی: ایران - قم - پردیسان
تلفن: 32802610 25 98+
فکس: 32802627 25 98+
کد پستی: 3749113357
صندوق پستی: 37185 - 178
پست الکترونیکی: info@urd.ac.ir
سامانه پیامکی: 3000135789

دانشکده ها

دانشکده شیعه شناسی
دانشکده ادیان
دانشکده مذاهب
دانشکده فلسفه
دانشکده زن و خانواده
دانشکده عرفان
دانشکده مجازی

خدمات فناوری اطلاعات

سامانه جامع آموزش
سامانه آموزش مجازی
سامانه پذیرش دانشجو
سامانه اتوماسیون اداری
پست الکترونیک
جستجو در کتابخانه
کتابخانه دیجیتال

بیانیه رسالت

دانشگاه ادیان و مذاهب، نخستین دانشگاه تخصصی ادیان و مذاهب در ایران، برخاسته از حوزه علمیه، ضمن شناخت ادیان و مذاهب و تعامل و گفت و گو با پیروان آنها با تکیه بر مشترکات، در جهت همبستگی انسانی، تقویت صلح، کاهش آلام بشری، گسترش معنویت و اخلاق و معرفی عالمانه اسلام بر اساس آموزه های اهل بیت علیهم السلام به پژوهش و تربیت نیروی انسانی متخصص اقدام می نماید.

طراحی، توسعه و پشتیبانی: کویر سبز